پارت
در قوانین مختلف
پارت سوم
لیها=) بهت گفتم رو خودم حساسم درسته.
کوک=) اره بهم گفتی.
لیها=) پس الام داری چیکار می کنی.
کوک=) اونو بابد به کسی بگی که خیلی نزدیک شده نه به من، راستی تو همونی نبودی که فقط یک سانتی متر با بینیم فاصله داشت دیروز.
لیها=) خب اره، ولی الان فرف داره.
کوک نزدبک تر اومد....
کوک=) چه فرقی داره.
لبها کوکو به عقب کشید و گفت.....
لیها=) اینارو ولش حرفتو بزن.
کوک=) بیا تو باند مافیا.
لیها=) چی، تو ازم می خوای که بیام تو باند مافیا. عمرا انجامش بدم.
کوک=) اگه نیای و بفهمن که می خوای همه چیو بگی می کشنت و من مجبورم که کاری نکنن.
لیها=) ولی..... باید بهم وقت بدی.
کوک=) تا فردا......
لیها حرفشو قطع کرد و گفت.......
لیها=) هیس، یکی. داره حرفمونو گوش میده. یهو صدای شلیک گلوله اومد، لیها کوکو هل داد و این باعث شد که به اون بچسبه. کوک ناخاسته دستشو تو کمر لیها گذاشت.
کوک
وقتی جسبید بهم، ناخاسته دستمو تو کمرش گذاشتم. چه کمر باریکی داشت🤤بعدشم چه حواس جمعی داره.
لیها=) دنبالم بیا.
کوک خشکش زده بود.
لیها دست کوکو گرفت و زنگ اژیر باند مافیارو زد.
کوک=) اگه بفهمن اینجایی زندت نمی زارن.
لیها=) مهم نیست.
کوک=) چیو مهم نیست.
لیها=) میگم برام مهم نیست.
کوک دو تا دست لیها رو به سینه هاش چسبوند و نزدیکش کرد و گفت.....
کوک=) برای تو مهم نیست ولی برای من مهمه.
همون لحظه بچه ها با تفنگ و چاقو وارد شدن و اون صحنرو دیدن. لیها برای اینکه کوک لو نره گفت.....
لیها=) حیف چاقو رو ازم گرفتی وگرنه می کشتمت.
کوک=) چی.
لیها=) یه روزی بالاخره می کشمت.
بچه ها لیها رو گرفتند و به انباری بردند. کوک دور از چشم اعضای مافیا پیش لیها رفت......
کوک=) برای چی اینکارو کردی.
لیها=) برای اینکه لو نری.
کوک=) خب الان خودت چی.
لیها=) برای هزارمین بار. برای من مهم نیست من قراره بمیرم.
کوک نزدیک لیها اومد......
کوک=) احمق خنگ برای تو مهم نیست برای من چی.
لیها=) ولم کن الان اعقاب ندارم.
کوک هی کشش داد تا اینکه لیها اعصابش خورد شد و یک چک اروم به کوک زد وگفت......
لیها=) کوک الان اعصاب ندارم،(اروم) لطفا تنهام بزار.
کوک یکم خشکش زد و برگشت و گفت.....
کوک=) فردا نظرتو بگو، اگه هم قبول نکردی مهم نیست من همه ی تلاشمو کردم.
لیها=) کوک... من متاسفـ.....
کوک=) باشه مهم نیست.
کوک درو بست و رفت تپ اتاقش و در تخت دراز کشید. دو عاشقی که قوانین مختلف دارند نمی تونن به هم برسند؟
شاید. دو عاشق با قوانین مختلف، می تونن به هم برسن ولی.... سخت.
پارت سوم
لیها=) بهت گفتم رو خودم حساسم درسته.
کوک=) اره بهم گفتی.
لیها=) پس الام داری چیکار می کنی.
کوک=) اونو بابد به کسی بگی که خیلی نزدیک شده نه به من، راستی تو همونی نبودی که فقط یک سانتی متر با بینیم فاصله داشت دیروز.
لیها=) خب اره، ولی الان فرف داره.
کوک نزدبک تر اومد....
کوک=) چه فرقی داره.
لبها کوکو به عقب کشید و گفت.....
لیها=) اینارو ولش حرفتو بزن.
کوک=) بیا تو باند مافیا.
لیها=) چی، تو ازم می خوای که بیام تو باند مافیا. عمرا انجامش بدم.
کوک=) اگه نیای و بفهمن که می خوای همه چیو بگی می کشنت و من مجبورم که کاری نکنن.
لیها=) ولی..... باید بهم وقت بدی.
کوک=) تا فردا......
لیها حرفشو قطع کرد و گفت.......
لیها=) هیس، یکی. داره حرفمونو گوش میده. یهو صدای شلیک گلوله اومد، لیها کوکو هل داد و این باعث شد که به اون بچسبه. کوک ناخاسته دستشو تو کمر لیها گذاشت.
کوک
وقتی جسبید بهم، ناخاسته دستمو تو کمرش گذاشتم. چه کمر باریکی داشت🤤بعدشم چه حواس جمعی داره.
لیها=) دنبالم بیا.
کوک خشکش زده بود.
لیها دست کوکو گرفت و زنگ اژیر باند مافیارو زد.
کوک=) اگه بفهمن اینجایی زندت نمی زارن.
لیها=) مهم نیست.
کوک=) چیو مهم نیست.
لیها=) میگم برام مهم نیست.
کوک دو تا دست لیها رو به سینه هاش چسبوند و نزدیکش کرد و گفت.....
کوک=) برای تو مهم نیست ولی برای من مهمه.
همون لحظه بچه ها با تفنگ و چاقو وارد شدن و اون صحنرو دیدن. لیها برای اینکه کوک لو نره گفت.....
لیها=) حیف چاقو رو ازم گرفتی وگرنه می کشتمت.
کوک=) چی.
لیها=) یه روزی بالاخره می کشمت.
بچه ها لیها رو گرفتند و به انباری بردند. کوک دور از چشم اعضای مافیا پیش لیها رفت......
کوک=) برای چی اینکارو کردی.
لیها=) برای اینکه لو نری.
کوک=) خب الان خودت چی.
لیها=) برای هزارمین بار. برای من مهم نیست من قراره بمیرم.
کوک نزدیک لیها اومد......
کوک=) احمق خنگ برای تو مهم نیست برای من چی.
لیها=) ولم کن الان اعقاب ندارم.
کوک هی کشش داد تا اینکه لیها اعصابش خورد شد و یک چک اروم به کوک زد وگفت......
لیها=) کوک الان اعصاب ندارم،(اروم) لطفا تنهام بزار.
کوک یکم خشکش زد و برگشت و گفت.....
کوک=) فردا نظرتو بگو، اگه هم قبول نکردی مهم نیست من همه ی تلاشمو کردم.
لیها=) کوک... من متاسفـ.....
کوک=) باشه مهم نیست.
کوک درو بست و رفت تپ اتاقش و در تخت دراز کشید. دو عاشقی که قوانین مختلف دارند نمی تونن به هم برسند؟
شاید. دو عاشق با قوانین مختلف، می تونن به هم برسن ولی.... سخت.
- ۱.۸k
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط