دختر و پارتی
**پارت دوازدهم: اعترافِ بدن**
لیها با تمام وجود سعی کرد به چشمهای سیاه و نافذ جونگکوک زل بزنه و با صدایی که فقط ذرهای لرزش داشت، گفت:
— «اشتباه میکنی. من هنوز هم داراییِ تو نیستم و هیچ علاقهای هم بهت ندارم. هیچ حسی بهت ندارم، جونگکوک.»
جونگکوک پوزخندی زد، پوزخندی که بیشتر شبیه شکارچیای بود که طعمهاش داره دستوپا میزنه. یک قدم بهش نزدیکتر شد و در حالی که به قفسهی سینهی لیها نگاه میکرد، با صدایی بم پرسید:
— «اگه حسی نداری، پس چرا قلبت انقدر تند میزنه؟ طوری که حتی از اینجا هم صداش شنیده میشه.»
لیها سریع عقب رفت، اما جونگکوک سریعتر از اون عمل کرد. دستش رو دراز کرد و انگشتهاش رو با فشاری ملایم و سرد، دور گردن لیها، دقیقاً روی نبضش گذاشت. لیها خشکش زد. جونگکوک با آرامشی ترسناک گفت:
— «رگهات... رگهات دروغ نمیگن، لیها. دارن با سرعتِ یه دوندهی ماراتن میکوبن.»
لیها سعی کرد صورتش رو عقب بکشه، اما جونگکوک دستش رو رها نکرد. نگاهش رو مستقیم به چشمهایِ لیها دوخت:
— «چشمات چی؟ هر وقت توی چشمام نگاه میکنی، استرس میگیری. اون لرزشِ خفیف توی مردمکهات... اینا چیان؟»
لیها با عصبانیت و ترس، با صدایی بلندتر گفت:
— «نه! داری اشتباه میکنی! اینا فقط... فقط به خاطرِ عصبانیته. ازت متنفرم!»
جونگکوک سرش رو کمی کج کرد. نگاهش نه خشمگین بود و نه مهربان؛ فقط یک کنجکاویِ سنگین و تهدیدآمیز درش موج میزد. با آرامشی که از هر فریادی بدتر بود، زمزمه کرد:
— «چرا انقدر اصرار داری انکارش کنی؟ عاشق شدن جرم نیست. چرا از حقیقت میترسی؟»
لیها با وحشت از این نفوذِ روانی، با قدرتِ تمام بازوهای جونگکوک رو پس زد. دستهاش از حصارِ اون خارج شد. نفسنفس میزد، نه از خشم، بلکه از اینکه جونگکوک دقیقاً به چیزی دست گذاشته بود که لیها میخواست حتی خودش هم ندونه.
بدون اینکه نگاهش کنه، چرخید تا از اتاق خارج بشه. جونگکوک از پشت سرش، با صدایی که تویِ سکوتِ اتاق طنینانداز شد، گفت:
— «شاید رفتارهات نشون نده... ولی بدنت، لیها... بدنت با من حرف میزنه.»
لیها اهمیتی نداد. سعی کرد قدمهاش رو استوار برداره، اما توی راهرو، وقتی مطمئن شد از دیدِ جونگکوک خارج شده، دستش رو محکم روی قلبش فشرد. نبضش هنوز هم داشت دیوانهوار میکوبید.
لیها با تمام وجود سعی کرد به چشمهای سیاه و نافذ جونگکوک زل بزنه و با صدایی که فقط ذرهای لرزش داشت، گفت:
— «اشتباه میکنی. من هنوز هم داراییِ تو نیستم و هیچ علاقهای هم بهت ندارم. هیچ حسی بهت ندارم، جونگکوک.»
جونگکوک پوزخندی زد، پوزخندی که بیشتر شبیه شکارچیای بود که طعمهاش داره دستوپا میزنه. یک قدم بهش نزدیکتر شد و در حالی که به قفسهی سینهی لیها نگاه میکرد، با صدایی بم پرسید:
— «اگه حسی نداری، پس چرا قلبت انقدر تند میزنه؟ طوری که حتی از اینجا هم صداش شنیده میشه.»
لیها سریع عقب رفت، اما جونگکوک سریعتر از اون عمل کرد. دستش رو دراز کرد و انگشتهاش رو با فشاری ملایم و سرد، دور گردن لیها، دقیقاً روی نبضش گذاشت. لیها خشکش زد. جونگکوک با آرامشی ترسناک گفت:
— «رگهات... رگهات دروغ نمیگن، لیها. دارن با سرعتِ یه دوندهی ماراتن میکوبن.»
لیها سعی کرد صورتش رو عقب بکشه، اما جونگکوک دستش رو رها نکرد. نگاهش رو مستقیم به چشمهایِ لیها دوخت:
— «چشمات چی؟ هر وقت توی چشمام نگاه میکنی، استرس میگیری. اون لرزشِ خفیف توی مردمکهات... اینا چیان؟»
لیها با عصبانیت و ترس، با صدایی بلندتر گفت:
— «نه! داری اشتباه میکنی! اینا فقط... فقط به خاطرِ عصبانیته. ازت متنفرم!»
جونگکوک سرش رو کمی کج کرد. نگاهش نه خشمگین بود و نه مهربان؛ فقط یک کنجکاویِ سنگین و تهدیدآمیز درش موج میزد. با آرامشی که از هر فریادی بدتر بود، زمزمه کرد:
— «چرا انقدر اصرار داری انکارش کنی؟ عاشق شدن جرم نیست. چرا از حقیقت میترسی؟»
لیها با وحشت از این نفوذِ روانی، با قدرتِ تمام بازوهای جونگکوک رو پس زد. دستهاش از حصارِ اون خارج شد. نفسنفس میزد، نه از خشم، بلکه از اینکه جونگکوک دقیقاً به چیزی دست گذاشته بود که لیها میخواست حتی خودش هم ندونه.
بدون اینکه نگاهش کنه، چرخید تا از اتاق خارج بشه. جونگکوک از پشت سرش، با صدایی که تویِ سکوتِ اتاق طنینانداز شد، گفت:
— «شاید رفتارهات نشون نده... ولی بدنت، لیها... بدنت با من حرف میزنه.»
لیها اهمیتی نداد. سعی کرد قدمهاش رو استوار برداره، اما توی راهرو، وقتی مطمئن شد از دیدِ جونگکوک خارج شده، دستش رو محکم روی قلبش فشرد. نبضش هنوز هم داشت دیوانهوار میکوبید.
- ۷.۱k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط