𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽
𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽
Part 17
ظرف رو کمی به سمتش گرفتم..
نگاهی بهش انداخت و دوباره مشغول کار خودش شد.
_نوش جونت..(زیر لب)
لبخند کوچیکی زدم و دوباره شروع به خوردن کردم..
بعد از چند دقیقه خواستم شیر کاکائو رو بردارم که ازم دور بود..
جونگکوک زودتر از من دستش رو جلو آورد و لیوانم رو پر کرد.
+ممنونم.. از کجا میدونستی شیر کاکائو دوست دارم؟
_چطور؟
+قطعا یه مرد به این گنده ای و ترسناکی اخر شبا شیر کاکائو با کیک توت فرنگی نمیخوره (کیوت)
بعد از چند ثانیه فهمیدم چه سوتی ای دادم..
نگاهش رو بهم دوخت و گوشه لبشو بالا انداخت..
_من ترسناکم؟(بم)
+اممم.. نه... اشتباه گفتم
_خیلی خب
لبخند ضایعم رو قورت دادم و مشغول خوردن شدم..
چند دقیقه بعد قاشقم رو داخل ظرف گذاشتم و به پشتی صندلی تکیه دادم..
+فکر کنم دیگه جا ندارم...
نگاهی به بشقاب تقریبا خالی مقابلم انداخت..
_تو که چیزی نخوردی
+این همه خوردم.. مگه نمیبینی؟
_این قدر غذا برای تو زیاده؟...
+اوهوم اوهوم
سرمو تند تند به نشونه تایید تکون دادم..
برای چند ثانیه نگاهم کرد و بعد سرش رو به نشونه تاسف خیلی مختصری تکون داد..
_عجیبه..
لبهام رو جمع کردم و چیزی نگفتم..
چند لحظه بعد از جاش بلند شد و دستمالش رو روی میز گذاشت..
_بلند شو..
+کجا؟
_اتاق
+ها..
_چقدر خنگی بچه.. اخر شبه نمیخوای بخوابی؟
+اها..
سریع از جام بلند شدم و خواستم بشقابم رو بردارم که صداش متوقفم کرد..
_ولش کن..
+ولی...
_خدمتکارها جمع میکنن..
دستهام رو آروم پایین آوردم و پشت سرش راه افتادم..
به خروجی آشپزخونه رسیدیم..
همراهش به سمت راه پله رفتم..
پلهها رو یکییکی بالا میرفتیم و من هم هر از گاهی نگاهم به اطراف میچرخید..
هنوز هم نمیتونستم باور کنم قراره از این به بعد اینجا زندگی کنم..
به طبقه بالا که رسیدیم.. جونگکوک به سمت راهرویی که اتاقها اونجا قرار داشتن رفت...
من هم دنبالش حرکت کردم..
چند قدم جلوتر مقابل یک در بزرگ.. دقیقا کنار اتاق خودم ایستاد و دستگیره رو پایین کشید..
در رو باز کرد و کمی کنار رفت تا اول من وارد بشم..
بدون حرف خاصی وارد شدم و بعد خودش پشت سرم اومد..
در رو بست..
برای چند لحظه همونجا ایستادم و نگاهی به فضای بزرگ اتاق انداختم.. برعکس اتاق خودم.. خیلی دارک و وایب تیره ای داشت..
تازه متوجه شده بودم که قراره از امشب... این اتاق...
اتاق مشترک من و جونگکوک باشه..
نگاهم ناخوداگاه به سمتش برگشت..
اونم نگاهم کرد.. انگار که دوتامون خجالت میکشیدیم کنار هم بخوابیم..
اما خب.. نمیشد رسممون رو زیر پا بزاریم.. اینکه عروس و داماد بعد از ازدواج حتما باید کنار هم بخوابن..
ولی چطور قرار بود کنار این مرد گنده بخوابم..
چند ثانیه توی همون حالت به هم نگاه کردیم..
نگاهم ناخودآگاه دوباره به تخت بزرگ وسط اتاق و البته آینه ی بزرگی که بالاش قرار داشت کشیده شد..
چرا باید بالای تخت آینه بزارن؟
اون هم انگار متوجه نگاهم شده بود.. اما چیزی نگفت و بعد از چند لحظه نگاهش رو گرفت و به سمت کمد بزرگ کنار اتاق رفت..
دستش رو روی دستگیره گذاشت و در یکی از قسمتهاش رو باز کرد..تو همون حین که کاراشو میکرد گفت..
_چمدونات کجاست؟
+ توی اتاق خودمه..
نگاهشو بهم داد..
_چرا نیاوردیش؟
+خب.. فکر میکردم قراره توی همون اتاق بخوابم..
دستش برای لحظهای متوقف شد و کمی به سمتم چرخید...
_پس فکر کردی قراره اتاقهامون جدا باشه؟
+آخه.. کسی بهم چیزی نگفته بود..
چند لحظه نگاهم کرد و بعد دوباره مشغول مرتب کردن وسایل داخل کمد شد..
_ میگم فردا وسایلت رو بیارن اینجا..
+همهشون رو؟
_نه.. فقط نصفشون رو..
با تعجب نگاهش کردم..
گوشه لبش کمی بالا رفت..
_معلومه که همهشون رو..
لبهام رو جمع کردم و زیر لب گفتم...
+خب از کجا باید میدونستم...
جوابی نداد و فقط یکی از کشوها رو باز کرد و چیزی داخلش گذاشت..
نگاهم رو به اطراف چرخوندم و دوباره مشغول تماشای اتاق شدم..
واقعا بزرگ بود.. خیلی بزرگتر از چیزی که تصور میکردم..
دیوارهای قهوهای تیره.. پردههای ضخیم مشکی و خاکستری نورهای مخفی سقف و مبلمان چرمی بزرگی که گوشه اتاق قرار داشتن..
حتی میز کار بزرگی هم نزدیک پنجرهها بود که چندتا وسیله و پرونده روی اون قرار داشت..
نگاهم روی تخت ثابت موند..
تخت دونفره خیلی بزرگ با روتختی سفید تیره و چندتا بالش خاکستری که دقیقا وسط اتاق قرار گرفته بود..
آروم آب دهنم رو قورت دادم..
واقعا قرار بود از امشب اینجا بخوابم؟
اون هم کنار جونگکوک؟
صداش باعث شد از فکر بیرون بیام..
Part 17
ظرف رو کمی به سمتش گرفتم..
نگاهی بهش انداخت و دوباره مشغول کار خودش شد.
_نوش جونت..(زیر لب)
لبخند کوچیکی زدم و دوباره شروع به خوردن کردم..
بعد از چند دقیقه خواستم شیر کاکائو رو بردارم که ازم دور بود..
جونگکوک زودتر از من دستش رو جلو آورد و لیوانم رو پر کرد.
+ممنونم.. از کجا میدونستی شیر کاکائو دوست دارم؟
_چطور؟
+قطعا یه مرد به این گنده ای و ترسناکی اخر شبا شیر کاکائو با کیک توت فرنگی نمیخوره (کیوت)
بعد از چند ثانیه فهمیدم چه سوتی ای دادم..
نگاهش رو بهم دوخت و گوشه لبشو بالا انداخت..
_من ترسناکم؟(بم)
+اممم.. نه... اشتباه گفتم
_خیلی خب
لبخند ضایعم رو قورت دادم و مشغول خوردن شدم..
چند دقیقه بعد قاشقم رو داخل ظرف گذاشتم و به پشتی صندلی تکیه دادم..
+فکر کنم دیگه جا ندارم...
نگاهی به بشقاب تقریبا خالی مقابلم انداخت..
_تو که چیزی نخوردی
+این همه خوردم.. مگه نمیبینی؟
_این قدر غذا برای تو زیاده؟...
+اوهوم اوهوم
سرمو تند تند به نشونه تایید تکون دادم..
برای چند ثانیه نگاهم کرد و بعد سرش رو به نشونه تاسف خیلی مختصری تکون داد..
_عجیبه..
لبهام رو جمع کردم و چیزی نگفتم..
چند لحظه بعد از جاش بلند شد و دستمالش رو روی میز گذاشت..
_بلند شو..
+کجا؟
_اتاق
+ها..
_چقدر خنگی بچه.. اخر شبه نمیخوای بخوابی؟
+اها..
سریع از جام بلند شدم و خواستم بشقابم رو بردارم که صداش متوقفم کرد..
_ولش کن..
+ولی...
_خدمتکارها جمع میکنن..
دستهام رو آروم پایین آوردم و پشت سرش راه افتادم..
به خروجی آشپزخونه رسیدیم..
همراهش به سمت راه پله رفتم..
پلهها رو یکییکی بالا میرفتیم و من هم هر از گاهی نگاهم به اطراف میچرخید..
هنوز هم نمیتونستم باور کنم قراره از این به بعد اینجا زندگی کنم..
به طبقه بالا که رسیدیم.. جونگکوک به سمت راهرویی که اتاقها اونجا قرار داشتن رفت...
من هم دنبالش حرکت کردم..
چند قدم جلوتر مقابل یک در بزرگ.. دقیقا کنار اتاق خودم ایستاد و دستگیره رو پایین کشید..
در رو باز کرد و کمی کنار رفت تا اول من وارد بشم..
بدون حرف خاصی وارد شدم و بعد خودش پشت سرم اومد..
در رو بست..
برای چند لحظه همونجا ایستادم و نگاهی به فضای بزرگ اتاق انداختم.. برعکس اتاق خودم.. خیلی دارک و وایب تیره ای داشت..
تازه متوجه شده بودم که قراره از امشب... این اتاق...
اتاق مشترک من و جونگکوک باشه..
نگاهم ناخوداگاه به سمتش برگشت..
اونم نگاهم کرد.. انگار که دوتامون خجالت میکشیدیم کنار هم بخوابیم..
اما خب.. نمیشد رسممون رو زیر پا بزاریم.. اینکه عروس و داماد بعد از ازدواج حتما باید کنار هم بخوابن..
ولی چطور قرار بود کنار این مرد گنده بخوابم..
چند ثانیه توی همون حالت به هم نگاه کردیم..
نگاهم ناخودآگاه دوباره به تخت بزرگ وسط اتاق و البته آینه ی بزرگی که بالاش قرار داشت کشیده شد..
چرا باید بالای تخت آینه بزارن؟
اون هم انگار متوجه نگاهم شده بود.. اما چیزی نگفت و بعد از چند لحظه نگاهش رو گرفت و به سمت کمد بزرگ کنار اتاق رفت..
دستش رو روی دستگیره گذاشت و در یکی از قسمتهاش رو باز کرد..تو همون حین که کاراشو میکرد گفت..
_چمدونات کجاست؟
+ توی اتاق خودمه..
نگاهشو بهم داد..
_چرا نیاوردیش؟
+خب.. فکر میکردم قراره توی همون اتاق بخوابم..
دستش برای لحظهای متوقف شد و کمی به سمتم چرخید...
_پس فکر کردی قراره اتاقهامون جدا باشه؟
+آخه.. کسی بهم چیزی نگفته بود..
چند لحظه نگاهم کرد و بعد دوباره مشغول مرتب کردن وسایل داخل کمد شد..
_ میگم فردا وسایلت رو بیارن اینجا..
+همهشون رو؟
_نه.. فقط نصفشون رو..
با تعجب نگاهش کردم..
گوشه لبش کمی بالا رفت..
_معلومه که همهشون رو..
لبهام رو جمع کردم و زیر لب گفتم...
+خب از کجا باید میدونستم...
جوابی نداد و فقط یکی از کشوها رو باز کرد و چیزی داخلش گذاشت..
نگاهم رو به اطراف چرخوندم و دوباره مشغول تماشای اتاق شدم..
واقعا بزرگ بود.. خیلی بزرگتر از چیزی که تصور میکردم..
دیوارهای قهوهای تیره.. پردههای ضخیم مشکی و خاکستری نورهای مخفی سقف و مبلمان چرمی بزرگی که گوشه اتاق قرار داشتن..
حتی میز کار بزرگی هم نزدیک پنجرهها بود که چندتا وسیله و پرونده روی اون قرار داشت..
نگاهم روی تخت ثابت موند..
تخت دونفره خیلی بزرگ با روتختی سفید تیره و چندتا بالش خاکستری که دقیقا وسط اتاق قرار گرفته بود..
آروم آب دهنم رو قورت دادم..
واقعا قرار بود از امشب اینجا بخوابم؟
اون هم کنار جونگکوک؟
صداش باعث شد از فکر بیرون بیام..
- ۱.۵k
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط