˚୨୧⋆د؏ـوﺕﻧﺎﻣـهی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆
˚୨୧⋆د؏ـوﺕﻧﺎﻣـهی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆
ماشین جلوی دروازهی بزرگ مشکی ایستاد.
دروازه باز شد و ماشین وارد محوطه شد.
چند لحظه بعد جلوی خونه توقف کرد.
به ساختمون بزرگ روبهروم خیره شدم.
& اینجاست؟
— آره.
& خونهی توئه؟
— یکی از خونههامه.
با تعجب نگاهش کردم.
& یکی از خونههات؟!
— آره.
& چند تا خونه داری مگه؟
تهیونگ بدون اینکه جواب بده از ماشین پیاده شد.
منم سریع پیاده شدم و دنبالش رفتم.
& هی! من هنوز سوالمو نپرسیدم!
— شنیدم.
& پس چرا جواب ندادی؟
— چون لازم نیست.
چشمامو چرخوندم.
& تو واقعاً از جواب دادن فراریای.
— و تو واقعاً از سؤال پرسیدن خسته نمیشی.
& نه.
چند قدم جلوتر رفت و من هم کنارش راه افتادم.
وقتی وارد خونه شدم، برای چند ثانیه فقط به اطراف نگاه کردم.
فضای خونه بزرگ و شیک بود، ولی برخلاف چیزی که فکر میکردم، خیلی هم شلوغ و تجملاتی نبود.
تهیونگ بدون اینکه منتظرم بمونه از پلهها بالا رفت.
& کجا میری؟
— اتاقت رو نشونت میدم.
& اتاق من؟
— آره.
& یعنی من اینجا اتاق دارم؟
— فعلاً.
همونطور که دنبالش میرفتم، لبخند زدم.
& خب... شاید این سفر اونقدرها هم بد نباشه.
تهیونگ برگشت و نگاهم کرد.
— هنوز اولشه.
& چرا حس میکنم این جملهات قراره دردسر درست کنه؟
— چون زیادی فکر میکنی.
& و تو زیادی اخموئی.
— دوباره شروع نکن.
& من که چیزی نگفتم!
— دقیقاً همینش خطرناکه.
با خنده وارد اتاق شدم.
& خب آقای اخمو... اتاقم که خوبه.
تهیونگ چند لحظه نگاهم کرد.
— استراحت کن. بعداً میبینمت.
& کجا میری؟
— کار دارم.
& یعنی دوباره غیب میشی؟
— نه.
& پس خوبه.
در رو بست و رفت.
منم نگاهی به اتاق انداختم و روی تخت نشستم.
& فکر کنم باید خودمو برای چند روز زندگی با این آدم آماده کنم...
____________
🌤ادامه دارد...
🌷مرسی از حمایتاتون خیلیی دوستون دارم💝
ماشین جلوی دروازهی بزرگ مشکی ایستاد.
دروازه باز شد و ماشین وارد محوطه شد.
چند لحظه بعد جلوی خونه توقف کرد.
به ساختمون بزرگ روبهروم خیره شدم.
& اینجاست؟
— آره.
& خونهی توئه؟
— یکی از خونههامه.
با تعجب نگاهش کردم.
& یکی از خونههات؟!
— آره.
& چند تا خونه داری مگه؟
تهیونگ بدون اینکه جواب بده از ماشین پیاده شد.
منم سریع پیاده شدم و دنبالش رفتم.
& هی! من هنوز سوالمو نپرسیدم!
— شنیدم.
& پس چرا جواب ندادی؟
— چون لازم نیست.
چشمامو چرخوندم.
& تو واقعاً از جواب دادن فراریای.
— و تو واقعاً از سؤال پرسیدن خسته نمیشی.
& نه.
چند قدم جلوتر رفت و من هم کنارش راه افتادم.
وقتی وارد خونه شدم، برای چند ثانیه فقط به اطراف نگاه کردم.
فضای خونه بزرگ و شیک بود، ولی برخلاف چیزی که فکر میکردم، خیلی هم شلوغ و تجملاتی نبود.
تهیونگ بدون اینکه منتظرم بمونه از پلهها بالا رفت.
& کجا میری؟
— اتاقت رو نشونت میدم.
& اتاق من؟
— آره.
& یعنی من اینجا اتاق دارم؟
— فعلاً.
همونطور که دنبالش میرفتم، لبخند زدم.
& خب... شاید این سفر اونقدرها هم بد نباشه.
تهیونگ برگشت و نگاهم کرد.
— هنوز اولشه.
& چرا حس میکنم این جملهات قراره دردسر درست کنه؟
— چون زیادی فکر میکنی.
& و تو زیادی اخموئی.
— دوباره شروع نکن.
& من که چیزی نگفتم!
— دقیقاً همینش خطرناکه.
با خنده وارد اتاق شدم.
& خب آقای اخمو... اتاقم که خوبه.
تهیونگ چند لحظه نگاهم کرد.
— استراحت کن. بعداً میبینمت.
& کجا میری؟
— کار دارم.
& یعنی دوباره غیب میشی؟
— نه.
& پس خوبه.
در رو بست و رفت.
منم نگاهی به اتاق انداختم و روی تخت نشستم.
& فکر کنم باید خودمو برای چند روز زندگی با این آدم آماده کنم...
____________
🌤ادامه دارد...
🌷مرسی از حمایتاتون خیلیی دوستون دارم💝
- ۶۰۵
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط