LESSON
𝐋𝐄𝐒𝐃𝐎𝐍
فصل دوم | پارت ۱۸ | پشت سرشان
سوا آرام برگشت.
هیچکس آنجا نبود.
ـ «هیچی نیست...»
اما دانیل با جدیت گفت:
ـ «منظورم اون طرفه.»
به انتهای سکو اشاره کرد.
یک سایه برای لحظهای از پشت ستون رد شد.
جونگکوک فوراً جلو رفت.
ـ «همینجا بمونید.»
چند قدم برداشت، اما وقتی به ستون رسید...
هیچکس نبود.
فقط یک گوشی روی زمین افتاده بود.
جونگکوک آن را برداشت.
صفحه روشن شد.
یک ویدئو در حال پخش بود.
تصویر...
خودِ آنها در ایستگاه بود.
همین چند دقیقه قبل.
سوا با ناباوری گفت:
ـ «داره ما رو از یه جای نزدیک فیلم میگرفته.»
دانیل آرام گفت:
ـ «گفتم که تنها نیستیم.»
لنا گوشی را نگاه کرد.
ـ «یه پیام هم اومده.»
روی صفحه نوشته شده بود:
«دنبال من نگردید. خودم پیداتون میکنم.»
بعد گوشی خاموش شد.
جونگکوک آن را در جیبش گذاشت.
ـ «دانیل، وقتشه همهچیز رو بگی.»
دانیل چند لحظه سکوت کرد.
ـ «باشه.»
نگاهش به سوا افتاد.
ـ «این ماجرا از همون روزی شروع شد که تو وارد اون خونه شدی.»
سوا با تعجب گفت:
ـ «من؟»
دانیل سر تکان داد.
ـ «اما تو دلیلش نبودی.»
جونگکوک پرسید:
ـ «پس دلیل چی بود؟»
دانیل پاسخ داد:
ـ «چیزی که اونجا پیدا کردی.»
سوا به یاد آورد...
آن روز، یک جعبهی کوچک را دیده بود.
اما هیچوقت نفهمیده بود داخلش چه بوده.
ادامه دارد...
فصل دوم | پارت ۱۸ | پشت سرشان
سوا آرام برگشت.
هیچکس آنجا نبود.
ـ «هیچی نیست...»
اما دانیل با جدیت گفت:
ـ «منظورم اون طرفه.»
به انتهای سکو اشاره کرد.
یک سایه برای لحظهای از پشت ستون رد شد.
جونگکوک فوراً جلو رفت.
ـ «همینجا بمونید.»
چند قدم برداشت، اما وقتی به ستون رسید...
هیچکس نبود.
فقط یک گوشی روی زمین افتاده بود.
جونگکوک آن را برداشت.
صفحه روشن شد.
یک ویدئو در حال پخش بود.
تصویر...
خودِ آنها در ایستگاه بود.
همین چند دقیقه قبل.
سوا با ناباوری گفت:
ـ «داره ما رو از یه جای نزدیک فیلم میگرفته.»
دانیل آرام گفت:
ـ «گفتم که تنها نیستیم.»
لنا گوشی را نگاه کرد.
ـ «یه پیام هم اومده.»
روی صفحه نوشته شده بود:
«دنبال من نگردید. خودم پیداتون میکنم.»
بعد گوشی خاموش شد.
جونگکوک آن را در جیبش گذاشت.
ـ «دانیل، وقتشه همهچیز رو بگی.»
دانیل چند لحظه سکوت کرد.
ـ «باشه.»
نگاهش به سوا افتاد.
ـ «این ماجرا از همون روزی شروع شد که تو وارد اون خونه شدی.»
سوا با تعجب گفت:
ـ «من؟»
دانیل سر تکان داد.
ـ «اما تو دلیلش نبودی.»
جونگکوک پرسید:
ـ «پس دلیل چی بود؟»
دانیل پاسخ داد:
ـ «چیزی که اونجا پیدا کردی.»
سوا به یاد آورد...
آن روز، یک جعبهی کوچک را دیده بود.
اما هیچوقت نفهمیده بود داخلش چه بوده.
ادامه دارد...
- ۵۸۵
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط