دلم برای کودکی ام تنگ شده

دلم برای کودکی ام تنگ شده

دلم برای کودکی ام تنگ شده
برای روز هایی که باور ساده ای داشتم
همه ادم ها را دوست داشتم
مرگ مادر کوزت را باور میکردم...
و از زن تناردیه کینه به دل میگرفتم
مادرم که میرفت به این فکر بودم
که مثل مادر هاچ گم نشود
دلم میخواست
ممل را پیدا کنم
از نجاری ها که میگذشتم گوشه
چشمی به دنبال وروجک میگشتم
تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود
دلم برای خدا تنگ شده
خدایی که شب ها بوسه بارانش میکردم
دلم برای کودکی ام تنگ شده...

دلم برای کودکیم تنگ شده ...
شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او رفت...

دلم برای کودکی هایم تنگ است ...
برای آن روزها که دنیای کوچکم آنقدر وسعت داشت که تمام عروسکهایم در آن جا می شدند .
برای آن روزها که بزرگترین دغدغه ام پوشیدن کفش های مادر بود و چند قدمی راه رفتن با آنها .

برای آن روزها که پدر قوی ترین مرد زندگی ام بود و از او بزرگتر و قدرتمندتر در مخیله ام نمی گنجید .
دیدگاه ها (۹)

دلبر رئیس

My lovely neighbor part : 66

دلم برای کودکیم تنگ شدهبرای روزایی که باور ساده ای. داشتمهم...

دلم برای #کودکیم تنگ شده....برای روزهایی که #باور ساده‌ای دا...

دلم برای کودکـیم تـنگ شده.....برای روزهایی که باور سـاده ای ...

دلم برای کودکیم تنگ شده....برای روزهایی که باور ساده ای داشت...

دلم برای کودکیم تنگ شده....برای روزهایی که باور ساده ای داشت...

دلم برای کودکی‌ام تنگ شدهبرای روزهایی که باور ساده‌ای داشتمه...

دلم برای کودکیم تنگ شده….برای روزهایی که باور ساده ای داشتمه...

دلم برای کودکیم تنگ شده....برای روزهایی که باور ساده ای داشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط