𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽
𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽
part 9
×خانمها و آقایان، به مراسم ازدواج خانواده کیم و جئون خوش آمدید.
امروز، در حضور خانوادهها و عزیزان این دو خاندان شاهد آغاز فصل تازهای از زندگی آقای جئون جونگکوک و خانم کیم نلا هستیم..
امیدواریم پیوندی که امروز شکل میگیرد، سرآغاز سالهایی سرشار از آرامش، احترام و تفاهم برای هر دوی آنها باشد..
همه شروع به دست زدن کردن..
نگاهی به جونگکوک انداختم.. از قبل نگاهش روی من بود.. همون نگاه سرد..
× خانم کیم نلا.. آیا جئون جونگگوک را به همسری خود میپذیری؟
کل تالار رو سکوت فرا گرفت و همه منتظر جواب من بودن..
نگاهم برای لحظهای روی دستهای درهمقفلشدهمون ثابت موند..
فقط چند کلمه مونده بود تا چیزی که تمام این مدت ازش فرار میکردم به واقعیت تبدیل بشه..
نفس عمیقی کشیدم...
+بله
بعد نوبت جونگکوک شد.
×آقای جئون جونگگوک آیا حاضرید.. کیم نلا را به عنوان همسر قانونی خود، بپذیرید؟
_بله(بم)
و بازم تشویق مهمان ها..
بعد از یک سری صحبت های دیگه عاقد.. بالاخره اجازه استراحت به عروس داماد رو داد..
دوتامون سمت جایگاه قدم برداشتیم..
اروم اروم.. روی صندلی نشستیم..
کمی نگاهم روی کل ادما چرخید...
یهو چشمم خورد به تهیونگ.. یک گوشه مثل افسرده ها نشسته بود و به یک نقطه نامعلوم خیره بود..
دلم واسش میسوخت..
با اینکه قربانی این ماجرا خودم بودم..
توی همین افکار بودم که یهو احساس ضعف و سرگیجه کردم..
کمی حالم بد شد و دستم رو روی زانوم فشردم..
جونگکوک برگشت سمتم و نگاهی بهم انداخت..
_حالت خوبه؟
+خوبم
_نپرسیدم که دروغ بگی
چیزی نگفتم..
بدون اینکه کسی بفهمه به بادیگاردش گفت برام آب بیارن..
+لازم نیست
_ازت نپرسیدم لازمه یا نه
کمی بعد اب رو بهم داد و خوردم.. بعد یکم خودمو باد زدم..
انگار فشار عصبی بهم وارد شده بود..
تصمیم گرفتم بهش اهمیت ندم..
_بهتری؟
+اوهوم..
چند دقیقه بعد از پذیرایی از مهمان ها.. وقت رقص عروس داماد بود..
از جامون بلند شدیم و دست تو دست هم به سمت جایگاه رقص یعنی مرکز سالن رفتیم..
همینطور که قدم برمیداشتم یهو پاشنه ی کفشم به پایین لباسم گیر کرد و نزدیک بود همونجا جلوی همه ضایع بشم..
چشمامو بستم و با استرس منتظر افتادن بودم.. که
دو تا دست محکم دور کمرم حلقه شد و توی صورتم خم شد..
به ناچار دستم رو دور گردنش حلقه کردم..
اون لحظه دقیقا مصادف شد با وقتی که کل چراغ های سالن خاموش و دود زیادی تو کل سالن پخش شد..
باورم نمیشد.. چطور همه چی انقدر سریع پیش رفت..
فکر میکنم صحنه ی خوبی به وجود اومد..
فاصله صورت هامون میلی متری بود و همه اوو میکشیدن..
_میتونی ادامه بدی؟
+اره
_پس حواستو جمع کن
بعد به حالت اول برگشتیم..
اهنگ مخصوص پخش شد.. به صورت ماهرانه شروع به رقصیدن کردیم..
همه چیز در این عروسی باید خیلی بی نقص انجام میشد.. چون افراد مهمی اینجا حضور داشتن..
خب.. دخترا لطفا.. حتما حتما نظرتون رو راجع به همه چی بگید.. هم پارت ها هم تصویر ها.. میخوام بدونم دوست داشتین یا نه.. 🥺🤏🏻
بوس بهتونننننن فعلااااااا🐥💋🥹..
part 9
×خانمها و آقایان، به مراسم ازدواج خانواده کیم و جئون خوش آمدید.
امروز، در حضور خانوادهها و عزیزان این دو خاندان شاهد آغاز فصل تازهای از زندگی آقای جئون جونگکوک و خانم کیم نلا هستیم..
امیدواریم پیوندی که امروز شکل میگیرد، سرآغاز سالهایی سرشار از آرامش، احترام و تفاهم برای هر دوی آنها باشد..
همه شروع به دست زدن کردن..
نگاهی به جونگکوک انداختم.. از قبل نگاهش روی من بود.. همون نگاه سرد..
× خانم کیم نلا.. آیا جئون جونگگوک را به همسری خود میپذیری؟
کل تالار رو سکوت فرا گرفت و همه منتظر جواب من بودن..
نگاهم برای لحظهای روی دستهای درهمقفلشدهمون ثابت موند..
فقط چند کلمه مونده بود تا چیزی که تمام این مدت ازش فرار میکردم به واقعیت تبدیل بشه..
نفس عمیقی کشیدم...
+بله
بعد نوبت جونگکوک شد.
×آقای جئون جونگگوک آیا حاضرید.. کیم نلا را به عنوان همسر قانونی خود، بپذیرید؟
_بله(بم)
و بازم تشویق مهمان ها..
بعد از یک سری صحبت های دیگه عاقد.. بالاخره اجازه استراحت به عروس داماد رو داد..
دوتامون سمت جایگاه قدم برداشتیم..
اروم اروم.. روی صندلی نشستیم..
کمی نگاهم روی کل ادما چرخید...
یهو چشمم خورد به تهیونگ.. یک گوشه مثل افسرده ها نشسته بود و به یک نقطه نامعلوم خیره بود..
دلم واسش میسوخت..
با اینکه قربانی این ماجرا خودم بودم..
توی همین افکار بودم که یهو احساس ضعف و سرگیجه کردم..
کمی حالم بد شد و دستم رو روی زانوم فشردم..
جونگکوک برگشت سمتم و نگاهی بهم انداخت..
_حالت خوبه؟
+خوبم
_نپرسیدم که دروغ بگی
چیزی نگفتم..
بدون اینکه کسی بفهمه به بادیگاردش گفت برام آب بیارن..
+لازم نیست
_ازت نپرسیدم لازمه یا نه
کمی بعد اب رو بهم داد و خوردم.. بعد یکم خودمو باد زدم..
انگار فشار عصبی بهم وارد شده بود..
تصمیم گرفتم بهش اهمیت ندم..
_بهتری؟
+اوهوم..
چند دقیقه بعد از پذیرایی از مهمان ها.. وقت رقص عروس داماد بود..
از جامون بلند شدیم و دست تو دست هم به سمت جایگاه رقص یعنی مرکز سالن رفتیم..
همینطور که قدم برمیداشتم یهو پاشنه ی کفشم به پایین لباسم گیر کرد و نزدیک بود همونجا جلوی همه ضایع بشم..
چشمامو بستم و با استرس منتظر افتادن بودم.. که
دو تا دست محکم دور کمرم حلقه شد و توی صورتم خم شد..
به ناچار دستم رو دور گردنش حلقه کردم..
اون لحظه دقیقا مصادف شد با وقتی که کل چراغ های سالن خاموش و دود زیادی تو کل سالن پخش شد..
باورم نمیشد.. چطور همه چی انقدر سریع پیش رفت..
فکر میکنم صحنه ی خوبی به وجود اومد..
فاصله صورت هامون میلی متری بود و همه اوو میکشیدن..
_میتونی ادامه بدی؟
+اره
_پس حواستو جمع کن
بعد به حالت اول برگشتیم..
اهنگ مخصوص پخش شد.. به صورت ماهرانه شروع به رقصیدن کردیم..
همه چیز در این عروسی باید خیلی بی نقص انجام میشد.. چون افراد مهمی اینجا حضور داشتن..
خب.. دخترا لطفا.. حتما حتما نظرتون رو راجع به همه چی بگید.. هم پارت ها هم تصویر ها.. میخوام بدونم دوست داشتین یا نه.. 🥺🤏🏻
بوس بهتونننننن فعلااااااا🐥💋🥹..
- ۱.۴k
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط