{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵

پارت ۵


ویو ا.ت


نامجون : چرا بهم دروغ گفتی ؟
چیزی نگفتم فقط سرم رو پایین انداختم
سرم خیلی گیج می‌رفت و چشمام داشت سیاهی می‌رفت

نامجون ویو

عصبی بودم اونم خیلی
ا.ت تکالیفش رو انجام نداده بود و در این باره هم بهم دروغ گفته بود
بیشتر برای این عصبی بودم که بهم دروغ گفته بود
ویو ا.ت


نامجون : میدونستی سر درسات حساسم پس چرا هم تکالیفت رو انجام ندادی هم بهم دروغ گفتی ؟
ا.ت : خ خب اگه راستش رو میگفتم دعوام میکردی ( آروم )
نامجون : دلیل دروغ گفتنت این بوده ، دلیل درس نخوندن و تکالیفت رو انجام ندادن چی بوده ؟
ا.ت : گفتم که حالم بد-
روی جسم نرمی فرود اومدم با سردرد شدیدی چشمام بسته شد


ویو نامجون

ا.ت داشت صحبت میکرد که اروم چشماش بسته شد و داشت میوفتاد که گرفتمش و روی دستام فرود اومد

تا چند ثانیه توی شک بودم و فقط داشتم نگاش میکردم
یهو به خودم اومدم و اروم صداش کردم
نامجون : ا.ت ؟ ا.ت این اصلا شوخی خوبی نیست ، پاشو ، ا.ت ؟
ترسیدم ، اون لحظه واقعا ترسیدم
ترس از دست دادنش !
دست چپم رو زیر زانوش و دست راستم رو زیر کمرش گذاشتم و بلندش کردم
در نیمه باز اتاق رو با پام کامل باز کردم
سریع راهرو رو طی کردم و از پله ها پایین اومدم
به حیاط بزرگ دانشگاه که رسیدم دانشجو ها با نگاهی پر از تعجب داشتن نگاهم می‌کردن
البته تعجبی هم نداشت اونا که نمیدونستن ا.ت همسر منه !
با قدم های تند مسیر حیاط دانشگاه تا ماشینم رو طی کردم
ا.ت رو آروم روی صندلی خوابوندم و سریع
خودم هم سوار ماشین شدم
با سرعتی که نمیدونم اسمش رو چی بزارم
مسیر دانشگاه تا بیمارستان رو رفتم
ا.ت رو از ماشین پیاده کردم و دوباره به حالت براید استایل بغلش کردم و به سمت پرستاری که اون قسمت بود رفتم
نامجون : خانم همسرم بیهوش شد
ا.ت رو ازم گرفتن و روی برانکارد گذاشتن


کنارش نشسته بودم و سرم رو با دستام گرفته بودم
حرفای دکتر مثل تیری داخل قلبم رفته بود
چجوری مواظبش نبودم ؟
منه احمق به جای تمرکز روی سلامتیش روی درسش تمرکز کرده بودم .
از خودم به شدت عصبی بودم
خودش بهم گفت که حالش بده ولی بدون اهمیت دادن به حرفش فقط داشتم دعواش میکردم
سرم رو آروم روی دستش گذاشتم


ویو ا.ت


با سنگینی چیزی روی دستم چشمام رو باز کردم
اولین چیزی که دیدم سقف سفیدی بود .
سمت چپم رو نگاه کردم ، بهم سرم وصل بود ولی به جای سرم داخلش خون بود ، چرا ؟
نگاهم رو پایین انداختم
نامجون رو دیدم که سرش رو روی دستم گذاشته بود
دستم رو آروم از زیر سرش بیرون کشیدم
همون لحظه سرش رو بالا آورد
چشماش اشکی و قرمز بود
نامجون : ا ا.ت حالت خوبه ؟
ا.ت : نامجون این چیه ؟ ( اشاره به سرم خون )
گلوش رو صاف کرد و بعدش
شروع به حرف زدن کرد
نامجون : ا.ت تو کم خونی شدید داری ، دکتر برات سرم خون نوشت تا یکم حالت بهتر بشه ولی باید خیلی رعایت کنی و به خودت برسی ( مکث ) تو این چند روز علائم بدی داشتی ؟
ا.ت : خب راستش سردرد و سر گیجه شدید داشتم و خیلی وقت ها هم بدنم ضعف میکرد

نامجون آهی کشید و گفت : اینا علائم همون کم خونیه ، چند بار بهت تاکید کردم که حتما آب زیاد بخوری و وعده های غذاییت رو کم نکنی ولی نشنیده گرفتی و نتیجش شد این ،
دکتر چند تا قرص برات نوشت و گفت که حتما مایعات زیاد بخوری
سری تکون دادم

چند لحظه سکوت اتاق رو گرفته بود

نامجون آروم گفت : ا.ت
سرم رو به سمتش برگردوندم
ا.ت : بله ؟
دستم رو آروم توی دستاش گرفت
نامجون : من دو تا معذرت خواهی بهت بدهکارم
ا.ت : بابت ؟
نامجون : هم بابت اینکه دعوات کردم هم بابت اینکه مواظبت نبودم
ا.ت : نامجون تو واقعا خیلی سختگیری
نامجون : میدونم میدونم ، سعی میکنم بهتر بشم ، من واقعا متوجه این نبودم که دارم بهت فشار میارم
ا.ت : خب شاید منم نباید بهت دروغ میگفتم ، اما من واقعا میترسیدم باهام دعوا کنی ، من دیروز واقعا حالم بد بود و از خستگی زیاد خوابم برد.

ادامش بیاید کامنت ها
دیدگاه ها (۳۰)

نامجونا باور کنم ۳۲ سالت شد ؟ نامجون تو فقط لیدر گروه نبودی ...

بانو فالوشه https://wisgoon.com/talkaysan

《برادره ناتنیم》(پارت ۵)ویو ا/تمن همون جا خشکم زده بود که افت...

《برادره ناتنیم》(پارت ۷)ویو ا/تاون مین جو بود کهمین جو: اووو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط