رمان جونگکوک
نام رمان : ازدواج اجباری
𓂃 ࣪˖ ִֶָ☾. پارت هفتم
__________________________
آهنگ آرومی توی سالن پخش میشد و من هنوز وسط سالن مقابل جونگکوک مشغول رقصیدن بودم
دستم توی دستش بود و دست دیگهش روی کمرم قرار داشت هرچقدر سعی میکردم فاصلهمو حفظ کنم انگار اون اصلا قصد نداشت اجازه بده ازش دور بشم
نگاهم برای چند لحظه به چشمهای مشکیش افتاد
چقدر از این مرد متنفر بودم
از غرورش از نگاه سردش و از اینکه حتی برای احساسات منم هیچ ارزشی قائل نبود
آهنگ بالاخره تموم شد و با بلند شدن صدای دست زدن مهمونا ازش فاصله گرفتم
بدون اینکه منتظرش بمونم به سمت میزها رفتم و روی یکی از صندلیها نشستم
کفشهام داشتن پاهامو اذیت میکردن و لبخند مصنوعی زدن برای آدمایی که حتی نمیشناختمشون دیگه واقعا خستهم کرده بود
لیوان آب رو برداشتم و چند جرعه نوشیدم
همون موقع صدای آشنایی از پشت سرم بلند شد
"&عروس خانوم....
با صدای ایو برگشتم و با تعجب بهش خیره شدم
"+ایووو....
ایو با لبخند بزرگی به سمتم اومد و بغلم کرد....
"+وای بالاخره اومدی....
" & دلم برات تنگ شده بود خوشگلم
لبخندی زدم و دوباره بغلش کردم
از وقتی ماجرای ازدواج پیش اومده بود خیلی کم همدیگه رو دیده بودیم و حالا دیدنش وسط اون مراسم لعنتی تنها چیزی بود که میتونست حالمو بهتر کنه
ایو کنارم نشست و نگاهی به لباس عروسم انداخت
" & ولی خدایی خیلی خوشگل شدی.......
"+کاش دلیلش هم به قشنگی لباسم بود
لبخندش کمکم محو شد و دستم رو گرفت
"&هنوزم این ازدواج رو نمیخوای
سرمو به نشونه تایید تکون دادم
نگاهش برای لحظهای به جونگکوک افتاد که اون طرف سالن مشغول صحبت با چند نفر بود
" & خودشه......
سرمو بالا آورد و به جایی که ایو نگاه میکرد نگاه کردم......
"+آره
قبل از اینکه چیزی بگم صدای خنده چند نفر بلند شد
نگاهم ناخودآگاه به سمتشون چرخید
یکی از مردها از جمع جدا شد و به طرف میز ما اومد...
سونگ :خانوم جئون بالاخره فرصت شد باهاتون آشنا بشم.....
لبخند کوچیکی زدم و دستمو روی لباسم گذاشتم
"+خوشبختم
مرد صندلی کنارم رو عقب کشید
سونگ :اجازه هست
" +بفرمایید
مرده روی صندلی روبه روی من نشست
سونگ :من سونگم پسره یکی از مافیاها....
میخواستم حرف بزنم که صدای جونگکوک از پشت سرم بلند شد
"_جای دیگهای برای نشستن پیدا نکردی.....
مرد با دیدنش خندید و دستش رو روی شونه جونگکوک گذاشت
سونگ :جونگکوک عروست خوشگله و با ادبه
جونگکوک حتی لبخند هم نزد
نگاهش برای لحظهای روی دستی که روی شونهش بود ثابت موند
سونگ سریع دستش رو برداشت
جونگکوک صندلی کنار من رو عقب کشید و نشست
سونگ بدون حرف صندلی دیگهای برداشت و کمی اون طرفتر نشست
نگاهی به جونگکوک انداختم
"+لازم نبود اینطوری رفتار کنی
بدون اینکه نگاهم کنه لیوانش رو برداشت
_کاری به کارت ندارم والری فقط حوصله بعضیا رو ندارم.....
چشمامو چرخوندم
ایو هم برای اینکه خندهش رو پنهون کنه سرش رو پایین انداخت
چند دقیقه بعد جونگکوک از جاش بلند شد و به یکی از مردهای حاضر در سالن اشاره کرد
____________________________
دوپارت آپلود میکنم 🎀🍓اومیدوارم دوست داشته باشین 😭💋
𓂃 ࣪˖ ִֶָ☾. پارت هفتم
__________________________
آهنگ آرومی توی سالن پخش میشد و من هنوز وسط سالن مقابل جونگکوک مشغول رقصیدن بودم
دستم توی دستش بود و دست دیگهش روی کمرم قرار داشت هرچقدر سعی میکردم فاصلهمو حفظ کنم انگار اون اصلا قصد نداشت اجازه بده ازش دور بشم
نگاهم برای چند لحظه به چشمهای مشکیش افتاد
چقدر از این مرد متنفر بودم
از غرورش از نگاه سردش و از اینکه حتی برای احساسات منم هیچ ارزشی قائل نبود
آهنگ بالاخره تموم شد و با بلند شدن صدای دست زدن مهمونا ازش فاصله گرفتم
بدون اینکه منتظرش بمونم به سمت میزها رفتم و روی یکی از صندلیها نشستم
کفشهام داشتن پاهامو اذیت میکردن و لبخند مصنوعی زدن برای آدمایی که حتی نمیشناختمشون دیگه واقعا خستهم کرده بود
لیوان آب رو برداشتم و چند جرعه نوشیدم
همون موقع صدای آشنایی از پشت سرم بلند شد
"&عروس خانوم....
با صدای ایو برگشتم و با تعجب بهش خیره شدم
"+ایووو....
ایو با لبخند بزرگی به سمتم اومد و بغلم کرد....
"+وای بالاخره اومدی....
" & دلم برات تنگ شده بود خوشگلم
لبخندی زدم و دوباره بغلش کردم
از وقتی ماجرای ازدواج پیش اومده بود خیلی کم همدیگه رو دیده بودیم و حالا دیدنش وسط اون مراسم لعنتی تنها چیزی بود که میتونست حالمو بهتر کنه
ایو کنارم نشست و نگاهی به لباس عروسم انداخت
" & ولی خدایی خیلی خوشگل شدی.......
"+کاش دلیلش هم به قشنگی لباسم بود
لبخندش کمکم محو شد و دستم رو گرفت
"&هنوزم این ازدواج رو نمیخوای
سرمو به نشونه تایید تکون دادم
نگاهش برای لحظهای به جونگکوک افتاد که اون طرف سالن مشغول صحبت با چند نفر بود
" & خودشه......
سرمو بالا آورد و به جایی که ایو نگاه میکرد نگاه کردم......
"+آره
قبل از اینکه چیزی بگم صدای خنده چند نفر بلند شد
نگاهم ناخودآگاه به سمتشون چرخید
یکی از مردها از جمع جدا شد و به طرف میز ما اومد...
سونگ :خانوم جئون بالاخره فرصت شد باهاتون آشنا بشم.....
لبخند کوچیکی زدم و دستمو روی لباسم گذاشتم
"+خوشبختم
مرد صندلی کنارم رو عقب کشید
سونگ :اجازه هست
" +بفرمایید
مرده روی صندلی روبه روی من نشست
سونگ :من سونگم پسره یکی از مافیاها....
میخواستم حرف بزنم که صدای جونگکوک از پشت سرم بلند شد
"_جای دیگهای برای نشستن پیدا نکردی.....
مرد با دیدنش خندید و دستش رو روی شونه جونگکوک گذاشت
سونگ :جونگکوک عروست خوشگله و با ادبه
جونگکوک حتی لبخند هم نزد
نگاهش برای لحظهای روی دستی که روی شونهش بود ثابت موند
سونگ سریع دستش رو برداشت
جونگکوک صندلی کنار من رو عقب کشید و نشست
سونگ بدون حرف صندلی دیگهای برداشت و کمی اون طرفتر نشست
نگاهی به جونگکوک انداختم
"+لازم نبود اینطوری رفتار کنی
بدون اینکه نگاهم کنه لیوانش رو برداشت
_کاری به کارت ندارم والری فقط حوصله بعضیا رو ندارم.....
چشمامو چرخوندم
ایو هم برای اینکه خندهش رو پنهون کنه سرش رو پایین انداخت
چند دقیقه بعد جونگکوک از جاش بلند شد و به یکی از مردهای حاضر در سالن اشاره کرد
____________________________
دوپارت آپلود میکنم 🎀🍓اومیدوارم دوست داشته باشین 😭💋
- ۲.۰k
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط