{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی برادر سختگیر و وحشی من...

p32_f2

تهیونگ بهوش امده بود و تا الان هر کس تونسته بود رو به دنبال ا.ت فرستاده بود
اصلا نمی‌دونست چی داره میشه
یادش نبود چی شد که کوک امد کتکش زد فقط یه نیشخند یونگی رو دید و بس

ای‌نا موهای تهیونگ رو نوازش کرد که نگاه پسر به خواهرش افتاد
ته: من آدم بدیم؟
ای‌نا: نه!نیستی

ته چشماشو بست
تهیونگ: میتونم یه خواهش کنم؟
ای‌نا: هوم
ته: ببینی من کی مرخص میشم
ای‌نا: داداش! پات مو برداشته سرت شکسته این چه حرفیه اخه؟
ته: خواهش میکنم ای‌نا
ای‌نا: هوففف باشه

دختر بیرون رفت و با بیرون رفتنش تهیونگ احساس دلتنگیش به ا.ت رو توی اشکاش خلاصه میکرد...احتمالا کار ای‌نا طول داشت و این تنها وقتی لود که میتونست خودشو خالی کنه
ته باورم نمیشه ا.ت! تو ازم چی ساختی؟از کسی که نگاهش همیشه بی حس بود تو یه آدم ساختی که بی محبتت داره میسوزه..
...

یونگی ویو
ا.ت خواب بود...الان دو روز بود که با ارامبخش خواب بود..گاهی تو خواب حرف می‌زد و از صحنه تجاوزش میگفت

یونگی: اگر نمیشناختمت تعجب میکردم
...

ویو کل
روز ها می‌گذشت و کار کوک گشتن دنبال ا.ت و رسیدن به هانا بود
کار ته شده بود فرستادن آدم به جست و جوی ا.ت
کار ا.ت شده بود بازی با دختر یونگی و گریهای شبونه
هنوز زود بود که نیلی وارد قضیه شه
در کل بخوای نگا کنی خیلی سوال بود اما از هه مهم تر
ناشناس کیه و چرا این بلا رو سر این دو نفر اورد؟
...

ویو صبح زود
ا.ت ویو
بیدار شدم...اح چقدر خوابیدم؟

یونگی: اوه صبح بخیر
ا.ت: صبح بخیر..دخترت کجاست؟
یونگی: مهد کودک
ا.ت: مگه روز تعطیل نیست
یونگی تک نگاهی کرد و رفت سر نیز صبحانه
یونگی: انگار این دو روز رو خوب خوابیدیا
ا.ت: چی؟؟؟دو روززز؟
یونگی: هوم
ا.ت: هوم؟همین؟خو کوفتتت چرا بیدارم نکردی
یونگی: من پزشکم میدونم که هم و گریه زیاد به مغز آسیب نیرسدنه...مجبور شدم اینجوری بخوابونمت
ا.ت: یعنی دارو دادی بهم؟
یونگی: اره
ا.ت: میرم ازت شکایت میکنم
یونگی: برو...چون من وکیلم کارمو بلدم هم من پزشکم و تشخیص این بوده..(تموم کردن لقمه دهنش)پس کارم اینه تو هم به جایی نمیرسی
ا.ت: چیش
یونگی: ا.ت بهم گوش کن
ا‌ت: هوم؟
یونگی: تو خیلی ضعیفی...باید حالا که تو قلبت چاقو خورده تو با تانک بری
ا.ت: یعنی چی؟
یونگی: شکایت کن..از کیم تهیونگ
ا.ت: نمیشه
یونگی: چرا؟
ا.ت: نمیخوام اذیت شه

یونگی شونه ای بالا انداخت
یونگی: به خودت بستگی داره...دیر یا زود باید کسی که هستی رو پیدا کنی...اما خب الان زوده کلا یک هفته گذشته
ا.ت: نمیدونم شایدم اینکارو کردم
یونگی: بیا صبحانه

ا.ت از تخت امد بیرون و رفت توی دستشویی
یونگی ویو
قول میدم دختر...کنارت میمونم تا وقتی انتقامتو بگیری قول میدم نزارم چیزی سرت بیاد

کمی بعد ا.ت امد و توی صبحانه یونگی دست ا.ت رو گرفت که ا.ت دستشو ...

۷۰😍
دیدگاه ها (۲۱)

My Boy❄

《برادره ناتنیم》(پارت ۷)ویو ا/تاون مین جو بود کهمین جو: اووو ...

True Love③⓪فرداتهیونگتهیونگ: دیشب خوب خوابیدی؟ ا/ت: آره خوب ...

《برادره ناتنیم》(پارت ۵)ویو ا/تمن همون جا خشکم زده بود که افت...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافه‌ی طبقه‌ی دومبعد از آن روز، یونگی را چند با...

تهیونگ پرسید: بچه مگه شما کرم دارینکوک و ا/ت: هاالیسا: ببین ...

پارت ۱ :ویو ا/ت : سلام من ا/ت هستم دختر یه خانواده ی پولدار ...

چند پارتیـــــــــ🩷🍼ـــــــــوقتی میخوای خبر بارداریتو بهش ب...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

چند پارتیــــــــــــ♥️ـــــــــــــوقتی پریودی و حالت بدهــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط