contract 🍷
contract 🍷
#contract
𝑃𝑇3
ویو هویج:
توی ماشین هیچ حرفی بینشون رد و بدل نشد.
فقط به قلعه رسیدن.
قلعه بزرگ با ویو ی جنگلی تاریک بود. باشکوه و زیبا از نظر یک خون اشام. این قلعه خانوادگی پارک بود سمت دیگر قلعه که با پلی سنگی به هم وصل میشدن مادر پدر جیمین زندگی میکردن و الان تنها وارث خانواده ی پارک باید با تک دختر رییس قبیله ی الاروث زندگی میکرد. بهتر از این نمیشد، چقدر غیر قابل تحمل.
بعد عوض کردن لباس ها، جیمین دیگه طاقت نیاورد و اشفتگی همراه با خشمشو سر ات خالی کرد.
_چند تا قانون دارم که بهتره تو گوشت فرو کنی ابله.
صداش سرد و برنده مثل تیغی تیز بود.
تنش توی اتاق بالا گرفت اما ات بی توجه نشست روی تخت و با تمسخر گفت:
=جناب پارک من عاشق چشم ابروی تو نیستم، یه طوری رفتار نکن که انگار این ازدواج مسخره تقصیر منه.
ردی از ازردگی توی چشمای جیمین دیده میشد اما سریع اون رو با بیتفاوتی پوشوند و ادامه داد.
_ قانون اول: دستای کثیف و حال بهم رنتو بهم نمیزنی، دهنتو میبندی و فقط در صورت نیاز باهام حرف میزنی. سوالیم داشتی از خدمتکارا بپرس نه من.
قانون دوم: من توی تابوت خودم میخوابم و تو میتونی رو تخت بخوابی.
و مهم ترین، قانون سوم: هیچ فکر عاشقانه ای به سرت نزنه و مثل آنه شرلی رویا پردازی نکن هر کی زندگی کوفتی خودشو ادامه میده!
ات خواست جوابشو بده اما جیمین رفت سمت اتاقشو درو از پشت قفل کرد و ات رو توی اتاق مثلا مشترکشون تنها گذاشت.
دخترک با تمرکز زمزمه کرد: انگار شاهزاده با اسب سفیده که بخوام دربارش رویا پردازی کنم.
همچنان میشد غرغر هاشو از روی ناامیدی و عصبانیت شنید.
دخترک بلند شد و با قدرتی ماورایی وسایلاشو سر جاشون چید، و بعد نشست به انگشتری که حالا حکم زندان و نفرین رو براش داشت زل زد و به این فکر کرد که ایا میتونست اوضاع رو تغییر بده؟
اوضاع بیش از حد غیر قابل تحمل بود و سه سال زمان خیلی زیادی به نظر میرسید، خیلی زیاد....
یک هفته بعد:
طولی نکشید که ات به شرایط عادت کرد، البته اشتباه متوجه نشید. این یه داستان عاشقانه معمولی نیست فرزندانم. ات هنوزم انتظار میکشید تا سه سال بگذره اما حالا اونقدرم سخت نبود چون معمولا خونه نبود و اگرم بود ات رو نادیده میگرفت.
یک روز که خونه بود، روی مبل خاک گرفته ی کتابخونه قلعه نشسته بود و کتاب میخوند، کتابخونه بوی نم و خاک میداد. همه جا پر از ارامش بود که با صدای ات سکوت و ارامش جیمین همزمان بهم ریخت.
_چی میخوای، ابله؟
اما ات بدون توجه توی هوا معلق شد و سمت بالا رفت تا قفسه های بالا رو بگرده. جیمین پوفی کشید و به کتاب خوندن ادامه داد.
اما سکوت دوباره با افتادن چند تا کتاب شکست، اینبار پسر به همسرش نگاهی ترسناک انداخت.
_ات!
ذت اومد پایین و رفت سمت کتابی که اسمش بود: اشتباه ژنتیکی.
جیمین تا کتابو دید چشماش گشاد شد و قبل از اینکه ات بهش برسه با قدرتش کتاب رو سمت خودش کشید.
=هی پسش بده
_این کتاب برا بچه ها خوب نیست
و سریع از کوره در رفت و کتاب رو با خودش برد، انگار که چیزی پنهان میکرد، اما چی؟
=چرا دستپاچه شد؟..
ات برای اولین بار جیمین رو سرد نه، دستپاچه و ترسیده دیده بود انگار داشت چیزی پنهان میکرد.
ــــــ
ویدیو رو اکه دوست داشتید ببینید🎀
لطفا حمایت کنید حس ناراحتی میکنـ...
مامیتون افسرده شدهههه💃🏻💃🏻
البته بودن الان به فروپاشی روانی رسیدم لی لی لی لی لی لی 😍💔
دیگه همین، بای💤🎭
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
#contract
𝑃𝑇3
ویو هویج:
توی ماشین هیچ حرفی بینشون رد و بدل نشد.
فقط به قلعه رسیدن.
قلعه بزرگ با ویو ی جنگلی تاریک بود. باشکوه و زیبا از نظر یک خون اشام. این قلعه خانوادگی پارک بود سمت دیگر قلعه که با پلی سنگی به هم وصل میشدن مادر پدر جیمین زندگی میکردن و الان تنها وارث خانواده ی پارک باید با تک دختر رییس قبیله ی الاروث زندگی میکرد. بهتر از این نمیشد، چقدر غیر قابل تحمل.
بعد عوض کردن لباس ها، جیمین دیگه طاقت نیاورد و اشفتگی همراه با خشمشو سر ات خالی کرد.
_چند تا قانون دارم که بهتره تو گوشت فرو کنی ابله.
صداش سرد و برنده مثل تیغی تیز بود.
تنش توی اتاق بالا گرفت اما ات بی توجه نشست روی تخت و با تمسخر گفت:
=جناب پارک من عاشق چشم ابروی تو نیستم، یه طوری رفتار نکن که انگار این ازدواج مسخره تقصیر منه.
ردی از ازردگی توی چشمای جیمین دیده میشد اما سریع اون رو با بیتفاوتی پوشوند و ادامه داد.
_ قانون اول: دستای کثیف و حال بهم رنتو بهم نمیزنی، دهنتو میبندی و فقط در صورت نیاز باهام حرف میزنی. سوالیم داشتی از خدمتکارا بپرس نه من.
قانون دوم: من توی تابوت خودم میخوابم و تو میتونی رو تخت بخوابی.
و مهم ترین، قانون سوم: هیچ فکر عاشقانه ای به سرت نزنه و مثل آنه شرلی رویا پردازی نکن هر کی زندگی کوفتی خودشو ادامه میده!
ات خواست جوابشو بده اما جیمین رفت سمت اتاقشو درو از پشت قفل کرد و ات رو توی اتاق مثلا مشترکشون تنها گذاشت.
دخترک با تمرکز زمزمه کرد: انگار شاهزاده با اسب سفیده که بخوام دربارش رویا پردازی کنم.
همچنان میشد غرغر هاشو از روی ناامیدی و عصبانیت شنید.
دخترک بلند شد و با قدرتی ماورایی وسایلاشو سر جاشون چید، و بعد نشست به انگشتری که حالا حکم زندان و نفرین رو براش داشت زل زد و به این فکر کرد که ایا میتونست اوضاع رو تغییر بده؟
اوضاع بیش از حد غیر قابل تحمل بود و سه سال زمان خیلی زیادی به نظر میرسید، خیلی زیاد....
یک هفته بعد:
طولی نکشید که ات به شرایط عادت کرد، البته اشتباه متوجه نشید. این یه داستان عاشقانه معمولی نیست فرزندانم. ات هنوزم انتظار میکشید تا سه سال بگذره اما حالا اونقدرم سخت نبود چون معمولا خونه نبود و اگرم بود ات رو نادیده میگرفت.
یک روز که خونه بود، روی مبل خاک گرفته ی کتابخونه قلعه نشسته بود و کتاب میخوند، کتابخونه بوی نم و خاک میداد. همه جا پر از ارامش بود که با صدای ات سکوت و ارامش جیمین همزمان بهم ریخت.
_چی میخوای، ابله؟
اما ات بدون توجه توی هوا معلق شد و سمت بالا رفت تا قفسه های بالا رو بگرده. جیمین پوفی کشید و به کتاب خوندن ادامه داد.
اما سکوت دوباره با افتادن چند تا کتاب شکست، اینبار پسر به همسرش نگاهی ترسناک انداخت.
_ات!
ذت اومد پایین و رفت سمت کتابی که اسمش بود: اشتباه ژنتیکی.
جیمین تا کتابو دید چشماش گشاد شد و قبل از اینکه ات بهش برسه با قدرتش کتاب رو سمت خودش کشید.
=هی پسش بده
_این کتاب برا بچه ها خوب نیست
و سریع از کوره در رفت و کتاب رو با خودش برد، انگار که چیزی پنهان میکرد، اما چی؟
=چرا دستپاچه شد؟..
ات برای اولین بار جیمین رو سرد نه، دستپاچه و ترسیده دیده بود انگار داشت چیزی پنهان میکرد.
ــــــ
ویدیو رو اکه دوست داشتید ببینید🎀
لطفا حمایت کنید حس ناراحتی میکنـ...
مامیتون افسرده شدهههه💃🏻💃🏻
البته بودن الان به فروپاشی روانی رسیدم لی لی لی لی لی لی 😍💔
دیگه همین، بای💤🎭
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
- ۵۳۷
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط