Contract 🍷
Contract 🍷
#contract
PT18
ویو هویج:
صبح، برخلاف روزهای گذشته، راهروهای قلعه پر از رفتوآمد بود. چمدونها کنار در ورودی قرار گرفته بودن و جان هنوز با این حقیقت که قراره به خونهی خودشون برگردن، کنار نیومده بود.
× نونا، مطمئنی نمیای با ما؟
ات که مشغول مرتب کردن یقهی لباس جان بود، خندید.
= کی قراره بهت یادآوری کنه درست غذا بخوری؟
× میتونم هر روز بهت زنگ بزنم!
= هر روز؟
× هر ساعت!
ات خندید و قبل از اینکه جان فرصت کنه حرف دیگهای بزنه، محکم بغلش کرد و گونهش رو بوسید.
= مراقب خودت باش، خرس عسلی خوشمل من.
جان با رضایت سرش رو روی شونهی ات گذاشت.
× دلم برات تنگ میشه، نونا...
جیمین که کمی دورتر ایستاده بود، نگاهش رو از اون دوتا گرفت. فکش کمی منقبض شده بود.
وقتی جان بالاخره از ات جدا شد، جیمین بدون مقدمه به سمت جولی رفت و دستهاش رو دورش حلقه کرد.
جولی برای لحظهای متعجب موند، اما خیلی زود لبخند بزرگی روی صورتش نشست و گونهی جیمین رو بوسید.
∆ وای! بالاخره خودت اومدی بغلم کردی!
_ پررو نشو.
جولی خندید و دوباره خواست بغلش کنه که جیمین نگاهش از روی شونهی اون به ات افتاد.
جی هم ات رو در آغوش گرفته بود و جلوی دید ات رو گرفته بود.
جیمین چند لحظه نگاه کرد. بعد آروم از جولی فاصله گرفت.
_ دیگه وقت رفتنتونه.
∆ چقدر عجله داری
_ نه، فقط سکوت قلعه رو ترجیح میدم.
جان از دور فریاد زد:
× دروغ میگه! دلت برامون تنگ میشه!
_ سوار ماشین شو، جان.
بعد از چند دقیقه، آخرین خداحافظیها هم تموم شد و در بزرگ قلعه پشت سر مهمونها بسته شد.
ات هنوز جلوی در ایستاده بود.
= عجیبه... بالاخره رفتن.
_ فکر میکردم خوشحال باشی.
= هستم. ولی دلم برای شلوغی جان تنگ میشه.
جیمین نگاه کوتاهی بهش انداخت و به سمت سالن رفت. ات چند لحظه به رفتنش نگاه کرد و بعد دنبالش راه افتاد.
عصر، جیمین روی مبل نشسته بود و کتابی رو ورق میزد که ات وارد سالن شد.
= جیمین؟
_ بله؟
= میخوام یه پیشنهادی بدم.
_ امیدوارم به اندازهی پیشنهادهای قبلیت دردسر نداشته باشه.
ات چشمهاش رو چرخوند.
= ما که قرار نیست عاشق هم بشیم. ولی خب، مجبوریم کنار هم زندگی کنیم. نمیتونیم تا آخرش مثل دو تا دشمن بمونیم که...
جیمین ساکت بهش نگاه کرد.
= نمیگم دوست صمیمی بشیم یا یهو همهچی عوض بشه. فقط بیا یکم با هم خوب باشیم. گاهی حرف بزنیم یا...چه بدونم، کمتر روی اعصاب هم راه بریم.
_ و اگه قبول نکنم؟
= خب فدای سرم خودت ضرر میکنی.
جیمین پوزخند کوچیکی زد.
_ استدلال قانعکننده ای بود
ات دستش رو به سمتش دراز کرد.
= پس؟
جیمین چند لحظه به دستش نگاه کرد و بعد دست ات رو فشرد.
_ باشه. امتحانش میکنیم.
لبخند کوچیکی روی صورت ات نشست.
شب، ات با یه کاسه پاپکورن وارد سالن شد.
= خب! آمادهای؟
جیمین به صفحهی تلویزیون نگاه کرد.
_ اسم فیلم چی بود؟
= ادوارد دستقیچی.(اصلانم یکی فیلم مورد علاقه مامیتون نیست😔🎀)
_ هنوزم فکر میکنم اسم عجیبیه.
= لطفاً تا آخر فیلم غر نزن.
ات روی مبل نشست و فیلم رو پخش کرد.
اوایل فیلم، هر دو تقریباً ساکت بودن. اما کمکم ات شروع کرد به نظر دادن دربارهی شخصیتها و جیمین هم گاهی با جوابهای کوتاهش وارد بحث میشد.
= بیچاره ادوارد...
_ چرا؟
= چون هیچکس واقعاً سعی نمیکنه درکش کنه فقط ازش استفاده میکنن...
جیمین نگاه کوتاهی بهش انداخت.
_ شاید درک کردن بعضی آدمها آسون نباشه.
ات سرش رو به طرفش چرخوند.
= ولی ارزش امتحان کردن رو داره.
جیمین جوابی نداد.
چند دقیقه بعد، صدای ات کمکم قطع شد. سرش سنگین شده بود و پلکهاش دیگه همراهی نمیکردن.
بالاخره سرش روی شونهی جیمین افتاد.
جیمین نگاهش رو از صفحه گرفت.
_ ات؟
جوابی نشنید. ات خوابش برده بود.
جیمین لبخند محوی زد و خیلی آروم کاسهی پاپکورن رو از دستش گرفت.
_ خودت پیشنهاد فیلم میدی، بعد میخوابی...
پتویی رو از کنار مبل برداشت و روی ات انداخت. بعد کمی جابهجا شد تا ات راحتتر باشه.
میتونست بیدارش کنه، اما ترجیح داد این کار رو نکنه.
چند لحظه به صورت آروم ات نگاه کرد و بعد بازوش رو دورش گذاشت.
فیلم به پایان رسید و صفحهی تلویزیون تاریک شد.
جیمین سرش رو به پشتی مبل تکیه داد. ات هنوز توی آغوشش خوابیده بود.
آروم چشمهاش رو بست. این بار سکوت قلعه آزاردهنده نبود. و کمی بعد، جیمین هم همونجا، درحالیکه ات رو در آغوش داشت، به خواب رفت.
ــــــ
ببخشید دیر شد.
هویج خانوم زده دماغشو ناکار کرده😂😭😭
لایک 30
بازنشر10
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#contract
PT18
ویو هویج:
صبح، برخلاف روزهای گذشته، راهروهای قلعه پر از رفتوآمد بود. چمدونها کنار در ورودی قرار گرفته بودن و جان هنوز با این حقیقت که قراره به خونهی خودشون برگردن، کنار نیومده بود.
× نونا، مطمئنی نمیای با ما؟
ات که مشغول مرتب کردن یقهی لباس جان بود، خندید.
= کی قراره بهت یادآوری کنه درست غذا بخوری؟
× میتونم هر روز بهت زنگ بزنم!
= هر روز؟
× هر ساعت!
ات خندید و قبل از اینکه جان فرصت کنه حرف دیگهای بزنه، محکم بغلش کرد و گونهش رو بوسید.
= مراقب خودت باش، خرس عسلی خوشمل من.
جان با رضایت سرش رو روی شونهی ات گذاشت.
× دلم برات تنگ میشه، نونا...
جیمین که کمی دورتر ایستاده بود، نگاهش رو از اون دوتا گرفت. فکش کمی منقبض شده بود.
وقتی جان بالاخره از ات جدا شد، جیمین بدون مقدمه به سمت جولی رفت و دستهاش رو دورش حلقه کرد.
جولی برای لحظهای متعجب موند، اما خیلی زود لبخند بزرگی روی صورتش نشست و گونهی جیمین رو بوسید.
∆ وای! بالاخره خودت اومدی بغلم کردی!
_ پررو نشو.
جولی خندید و دوباره خواست بغلش کنه که جیمین نگاهش از روی شونهی اون به ات افتاد.
جی هم ات رو در آغوش گرفته بود و جلوی دید ات رو گرفته بود.
جیمین چند لحظه نگاه کرد. بعد آروم از جولی فاصله گرفت.
_ دیگه وقت رفتنتونه.
∆ چقدر عجله داری
_ نه، فقط سکوت قلعه رو ترجیح میدم.
جان از دور فریاد زد:
× دروغ میگه! دلت برامون تنگ میشه!
_ سوار ماشین شو، جان.
بعد از چند دقیقه، آخرین خداحافظیها هم تموم شد و در بزرگ قلعه پشت سر مهمونها بسته شد.
ات هنوز جلوی در ایستاده بود.
= عجیبه... بالاخره رفتن.
_ فکر میکردم خوشحال باشی.
= هستم. ولی دلم برای شلوغی جان تنگ میشه.
جیمین نگاه کوتاهی بهش انداخت و به سمت سالن رفت. ات چند لحظه به رفتنش نگاه کرد و بعد دنبالش راه افتاد.
عصر، جیمین روی مبل نشسته بود و کتابی رو ورق میزد که ات وارد سالن شد.
= جیمین؟
_ بله؟
= میخوام یه پیشنهادی بدم.
_ امیدوارم به اندازهی پیشنهادهای قبلیت دردسر نداشته باشه.
ات چشمهاش رو چرخوند.
= ما که قرار نیست عاشق هم بشیم. ولی خب، مجبوریم کنار هم زندگی کنیم. نمیتونیم تا آخرش مثل دو تا دشمن بمونیم که...
جیمین ساکت بهش نگاه کرد.
= نمیگم دوست صمیمی بشیم یا یهو همهچی عوض بشه. فقط بیا یکم با هم خوب باشیم. گاهی حرف بزنیم یا...چه بدونم، کمتر روی اعصاب هم راه بریم.
_ و اگه قبول نکنم؟
= خب فدای سرم خودت ضرر میکنی.
جیمین پوزخند کوچیکی زد.
_ استدلال قانعکننده ای بود
ات دستش رو به سمتش دراز کرد.
= پس؟
جیمین چند لحظه به دستش نگاه کرد و بعد دست ات رو فشرد.
_ باشه. امتحانش میکنیم.
لبخند کوچیکی روی صورت ات نشست.
شب، ات با یه کاسه پاپکورن وارد سالن شد.
= خب! آمادهای؟
جیمین به صفحهی تلویزیون نگاه کرد.
_ اسم فیلم چی بود؟
= ادوارد دستقیچی.(اصلانم یکی فیلم مورد علاقه مامیتون نیست😔🎀)
_ هنوزم فکر میکنم اسم عجیبیه.
= لطفاً تا آخر فیلم غر نزن.
ات روی مبل نشست و فیلم رو پخش کرد.
اوایل فیلم، هر دو تقریباً ساکت بودن. اما کمکم ات شروع کرد به نظر دادن دربارهی شخصیتها و جیمین هم گاهی با جوابهای کوتاهش وارد بحث میشد.
= بیچاره ادوارد...
_ چرا؟
= چون هیچکس واقعاً سعی نمیکنه درکش کنه فقط ازش استفاده میکنن...
جیمین نگاه کوتاهی بهش انداخت.
_ شاید درک کردن بعضی آدمها آسون نباشه.
ات سرش رو به طرفش چرخوند.
= ولی ارزش امتحان کردن رو داره.
جیمین جوابی نداد.
چند دقیقه بعد، صدای ات کمکم قطع شد. سرش سنگین شده بود و پلکهاش دیگه همراهی نمیکردن.
بالاخره سرش روی شونهی جیمین افتاد.
جیمین نگاهش رو از صفحه گرفت.
_ ات؟
جوابی نشنید. ات خوابش برده بود.
جیمین لبخند محوی زد و خیلی آروم کاسهی پاپکورن رو از دستش گرفت.
_ خودت پیشنهاد فیلم میدی، بعد میخوابی...
پتویی رو از کنار مبل برداشت و روی ات انداخت. بعد کمی جابهجا شد تا ات راحتتر باشه.
میتونست بیدارش کنه، اما ترجیح داد این کار رو نکنه.
چند لحظه به صورت آروم ات نگاه کرد و بعد بازوش رو دورش گذاشت.
فیلم به پایان رسید و صفحهی تلویزیون تاریک شد.
جیمین سرش رو به پشتی مبل تکیه داد. ات هنوز توی آغوشش خوابیده بود.
آروم چشمهاش رو بست. این بار سکوت قلعه آزاردهنده نبود. و کمی بعد، جیمین هم همونجا، درحالیکه ات رو در آغوش داشت، به خواب رفت.
ــــــ
ببخشید دیر شد.
هویج خانوم زده دماغشو ناکار کرده😂😭😭
لایک 30
بازنشر10
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
- ۱.۵k
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط