🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒
🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒
ραят 6 | آدمِ دردسرساز
یک هفته از شروع ترم گذشته بود.
ا/ت کمکم به برنامهی دانشگاه عادت کرده بود؛ کلاسها، پروژهها، کتابخانه...
و البته یک چیز دیگر.
سوکجین.
هرجا میرفت، بالاخره یک جایی سر و کلهی او پیدا میشد.
نه اینکه ا/ت دنبالش باشد.
اتفاقاً برعکس.
اما انگار دانشگاه تصمیم گرفته بود این دو نفر را مدام سر راه هم قرار دهد.
---
آن روز ا/ت بعد از کلاس متوجه شد گوشیاش شارژ ندارد.
صفحه را روشن کرد.
۱٪
ـ «نه...»
یک دقیقه بعد:
۰٪
گوشی خاموش شد.
ـ «عالی شد.»
او قرار بود با دوستش قرار بگذارد، اما شمارهاش را حفظ نبود.
در حالی که داشت اطرافش را نگاه میکرد، صدایی شنید:
ـ «مشکلی پیش اومده؟»
ا/ت برگشت.
سوکجین.
ـ «گوشیم خاموش شد.»
ـ «شارژر نداری؟»
ـ «دارم، ولی پریز پیدا نکردم.»
سوکجین به سمت راهرو اشاره کرد.
ـ «طبقهی پایین کنار کافه چندتا پریز هست.»
ـ «اونجا هم رفتم. پر بود.»
سوکجین چند لحظه فکر کرد.
بعد گوشی خودش را درآورد.
ـ «از گوشی من زنگ بزن.»
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
ـ «ولی شمارهش رو ندارم.»
ـ «اسمش رو بگو. توی مخاطبام نیست؟»
ـ «نه.»
سوکجین گوشی را به سمتش گرفت.
ـ «پس از پیامرسان دانشگاه پیداش کن.»
ا/ت چند ثانیه بعد توانست دوستش را پیدا کند و با او تماس بگیرد.
ـ «مرسی.»
ـ «خواهش میکنم.»
ا/ت گوشی را به او برگرداند.
ـ «تو همیشه برای هر چیزی یه راهحل داری؟»
سوکجین شانه بالا انداخت.
ـ «نه. فقط بعضی وقتا خوششانس میشم.»
---
بعدازظهر، ا/ت به گلخانهی کوچک دانشگاه رفت.
این قسمت از محوطه را بیشتر از هر جای دیگری دوست داشت.
چند گلدان کوچک کنار پنجره چیده شده بود و نور ملایم خورشید روی برگها افتاده بود.
ا/ت آرام یکی از گلدانها را جابهجا کرد.
اما گلدان سنگینتر از چیزی بود که فکر میکرد.
ـ «اوف...»
دوباره تلاش کرد.
نتیجه؟
هیچ.
ـ «چرا اینا رو از سنگ ساختن؟»
ـ «چون احتمالاً قرار نبوده یه نفر تنهایی جابهجاشون کنه.»
ا/ت برگشت.
سوکجین پشت سرش ایستاده بود.
ـ «تو اینجا هم؟!»
ـ «منم میتونم همین سؤال رو بپرسم.»
ـ «من اینجا رو دوست دارم.»
سوکجین نگاهی به گلدان انداخت.
ـ «پس بذار من جابهجاش کنم.»
ـ «نه، خودم میتونم.»
ـ «میدونم.»
ـ «پس...»
ـ «ولی تو نمیتونی.»
ا/ت با اخم نگاهش کرد.
ـ «خیلی ممنون از اعتمادت.»
سوکجین خندید.
گلدان را برداشت و چند قدم آنطرفتر گذاشت.
ـ «کجا میخوای بذاریش؟»
ا/ت جای مورد نظر را نشان داد.
ـ «اونجا.»
سوکجین گلدان را همانجا گذاشت.
ا/ت چند قدم عقب رفت و با رضایت به گل نگاه کرد.
ـ «اینجا بهتره.»
سوکجین فقط گفت:
ـ «آره.»
و رفت سراغ کار خودش.
---
روز بعد، ا/ت متوجه شد کیف پولش نیست.
تمام جیبهایش را گشت.
ـ «نه... نه... نه...»
داخل کلاس را نگاه کرد.
زیر میز.
داخل کیف.
هیچجا نبود.
در نهایت به مسئول حراست دانشگاه مراجعه کرد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، مسئول گفت:
ـ «این کیف پول مال شماست؟»
ا/ت با تعجب نگاه کرد.
کیف پولش روی میز بود.
ـ «بله!»
ـ «یکی از دانشجوها پیداش کرده و تحویل داده.»
ا/ت کیف پول را گرفت.
ـ «کی؟»
مسئول به سمت در اشاره کرد.
ـ «فکر کنم همون پسری بود که چند دقیقه پیش رفت.»
ا/ت بیرون آمد.
در انتهای راهرو سوکجین را دید.
ـ «سوکجین!»
او برگشت.
ا/ت خودش را به او رساند.
ـ «تو کیف پول منو پیدا کردی؟»
سوکجین چند لحظه فکر کرد.
ـ «آهان، اون؟»
ـ «آره!»
ـ «روی صندلی جا گذاشته بودی.»
ـ «چرا بهم نگفتی؟»
ـ «رفتم تحویلش بدم.»
ـ «میتونستی صدام کنی.»
سوکجین خیلی ساده گفت:
ـ «دنبالتم گشتم. نبودى.»
ا/ت چند لحظه ساکت ماند.
بعد لبخند زد.
ـ «بازم ممنون.»
ـ «خواهش میکنم.»
سوکجین راه افتاد.
ا/ت چند قدم پشت سرش ماند.
این پسر واقعاً عجیب بود.
کمک میکرد، اما هیچوقت منتظر تشکر نمیماند.
حتی گاهی طوری رفتار میکرد که انگار کاری نکرده.
ا/ت آهسته زیر لب گفت:
ـ «فکر کنم... اونقدرها هم بد نیست.»
صدایی از جلو آمد:
ـ «چی گفتی؟»
ا/ت جا خورد.
ـ «هیچی!»
سوکجین برگشت و چند لحظه نگاهش کرد.
بعد لبخند کوتاهی زد.
ـ «باشه.»
و به راهش ادامه داد.
ا/ت همانجا ایستاد.
ـ «چرا حس میکنم شنید؟!»
🌷 ادامه دارد...
ραят 6 | آدمِ دردسرساز
یک هفته از شروع ترم گذشته بود.
ا/ت کمکم به برنامهی دانشگاه عادت کرده بود؛ کلاسها، پروژهها، کتابخانه...
و البته یک چیز دیگر.
سوکجین.
هرجا میرفت، بالاخره یک جایی سر و کلهی او پیدا میشد.
نه اینکه ا/ت دنبالش باشد.
اتفاقاً برعکس.
اما انگار دانشگاه تصمیم گرفته بود این دو نفر را مدام سر راه هم قرار دهد.
---
آن روز ا/ت بعد از کلاس متوجه شد گوشیاش شارژ ندارد.
صفحه را روشن کرد.
۱٪
ـ «نه...»
یک دقیقه بعد:
۰٪
گوشی خاموش شد.
ـ «عالی شد.»
او قرار بود با دوستش قرار بگذارد، اما شمارهاش را حفظ نبود.
در حالی که داشت اطرافش را نگاه میکرد، صدایی شنید:
ـ «مشکلی پیش اومده؟»
ا/ت برگشت.
سوکجین.
ـ «گوشیم خاموش شد.»
ـ «شارژر نداری؟»
ـ «دارم، ولی پریز پیدا نکردم.»
سوکجین به سمت راهرو اشاره کرد.
ـ «طبقهی پایین کنار کافه چندتا پریز هست.»
ـ «اونجا هم رفتم. پر بود.»
سوکجین چند لحظه فکر کرد.
بعد گوشی خودش را درآورد.
ـ «از گوشی من زنگ بزن.»
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
ـ «ولی شمارهش رو ندارم.»
ـ «اسمش رو بگو. توی مخاطبام نیست؟»
ـ «نه.»
سوکجین گوشی را به سمتش گرفت.
ـ «پس از پیامرسان دانشگاه پیداش کن.»
ا/ت چند ثانیه بعد توانست دوستش را پیدا کند و با او تماس بگیرد.
ـ «مرسی.»
ـ «خواهش میکنم.»
ا/ت گوشی را به او برگرداند.
ـ «تو همیشه برای هر چیزی یه راهحل داری؟»
سوکجین شانه بالا انداخت.
ـ «نه. فقط بعضی وقتا خوششانس میشم.»
---
بعدازظهر، ا/ت به گلخانهی کوچک دانشگاه رفت.
این قسمت از محوطه را بیشتر از هر جای دیگری دوست داشت.
چند گلدان کوچک کنار پنجره چیده شده بود و نور ملایم خورشید روی برگها افتاده بود.
ا/ت آرام یکی از گلدانها را جابهجا کرد.
اما گلدان سنگینتر از چیزی بود که فکر میکرد.
ـ «اوف...»
دوباره تلاش کرد.
نتیجه؟
هیچ.
ـ «چرا اینا رو از سنگ ساختن؟»
ـ «چون احتمالاً قرار نبوده یه نفر تنهایی جابهجاشون کنه.»
ا/ت برگشت.
سوکجین پشت سرش ایستاده بود.
ـ «تو اینجا هم؟!»
ـ «منم میتونم همین سؤال رو بپرسم.»
ـ «من اینجا رو دوست دارم.»
سوکجین نگاهی به گلدان انداخت.
ـ «پس بذار من جابهجاش کنم.»
ـ «نه، خودم میتونم.»
ـ «میدونم.»
ـ «پس...»
ـ «ولی تو نمیتونی.»
ا/ت با اخم نگاهش کرد.
ـ «خیلی ممنون از اعتمادت.»
سوکجین خندید.
گلدان را برداشت و چند قدم آنطرفتر گذاشت.
ـ «کجا میخوای بذاریش؟»
ا/ت جای مورد نظر را نشان داد.
ـ «اونجا.»
سوکجین گلدان را همانجا گذاشت.
ا/ت چند قدم عقب رفت و با رضایت به گل نگاه کرد.
ـ «اینجا بهتره.»
سوکجین فقط گفت:
ـ «آره.»
و رفت سراغ کار خودش.
---
روز بعد، ا/ت متوجه شد کیف پولش نیست.
تمام جیبهایش را گشت.
ـ «نه... نه... نه...»
داخل کلاس را نگاه کرد.
زیر میز.
داخل کیف.
هیچجا نبود.
در نهایت به مسئول حراست دانشگاه مراجعه کرد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، مسئول گفت:
ـ «این کیف پول مال شماست؟»
ا/ت با تعجب نگاه کرد.
کیف پولش روی میز بود.
ـ «بله!»
ـ «یکی از دانشجوها پیداش کرده و تحویل داده.»
ا/ت کیف پول را گرفت.
ـ «کی؟»
مسئول به سمت در اشاره کرد.
ـ «فکر کنم همون پسری بود که چند دقیقه پیش رفت.»
ا/ت بیرون آمد.
در انتهای راهرو سوکجین را دید.
ـ «سوکجین!»
او برگشت.
ا/ت خودش را به او رساند.
ـ «تو کیف پول منو پیدا کردی؟»
سوکجین چند لحظه فکر کرد.
ـ «آهان، اون؟»
ـ «آره!»
ـ «روی صندلی جا گذاشته بودی.»
ـ «چرا بهم نگفتی؟»
ـ «رفتم تحویلش بدم.»
ـ «میتونستی صدام کنی.»
سوکجین خیلی ساده گفت:
ـ «دنبالتم گشتم. نبودى.»
ا/ت چند لحظه ساکت ماند.
بعد لبخند زد.
ـ «بازم ممنون.»
ـ «خواهش میکنم.»
سوکجین راه افتاد.
ا/ت چند قدم پشت سرش ماند.
این پسر واقعاً عجیب بود.
کمک میکرد، اما هیچوقت منتظر تشکر نمیماند.
حتی گاهی طوری رفتار میکرد که انگار کاری نکرده.
ا/ت آهسته زیر لب گفت:
ـ «فکر کنم... اونقدرها هم بد نیست.»
صدایی از جلو آمد:
ـ «چی گفتی؟»
ا/ت جا خورد.
ـ «هیچی!»
سوکجین برگشت و چند لحظه نگاهش کرد.
بعد لبخند کوتاهی زد.
ـ «باشه.»
و به راهش ادامه داد.
ا/ت همانجا ایستاد.
ـ «چرا حس میکنم شنید؟!»
🌷 ادامه دارد...
- ۱۷۱
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط