{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

او زیبا بود.....

او زیبا بود.....
پارت³


از روی لباسام منو شناختن و بلندم کردن اینکه بدون چتر زیر بارون از اونجا تا اینجا دویده بودن تا منو پیدا کنن واقعا برام ارزشمند بود رفتم و روی یه نیمکت نشستم دورم جمع شده بودن و نگرانم بودن کم کم خودمو رو جمع و جور کردم و دیگه گریه نکردم همین که سرم رو آوردم بالا سوالاتشون شروع شد

یونا:ماکاری کردیم که ناراحت شدی؟از شمال خوشت نمیاد؟

سئویون: بارام حالت خوبه ؟ اتفاقی افتاده؟چرا نمیتونی بیای؟

جی وون:اگه مشکلی هست به ماهم بگو ،ما میتونیم کمکت کنیم!

نفس عمیقی کشیدم و با صدای هق هق بهشون موضوع رو گفتم همشون حیرت زده شده بودن و مدام به صورت های همیدیگه نگاه میکردن

یونا: خب چرا زودتر بهمون نگفتی؟

جی وون: از اینکه به آرزوت رسیدی خیلی خوشحالم

سئویون: هرچه زودتر باید جشن بگیریمو


از ری اکشن همشون تعجب کرده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم


سئویون: چرا تعجب کردی؟

جی وون: نکنه انتظار داشتی کتکت بزنیم؟

بارام: نه.... نه اما خب فکر نمیکردم که از رفتن من خوشحال بشید

سئویون :آها بچه ها منظورش اینه که ما چون داره از پیشمون میره باید براش زار بزنیم

بارام : نه بابا منظورم این نبود

جی وون: کدوم دوستی از موفقیت دوستش ناراحت میشه؟

یونا: راس میگه اگه خوشحال نشه که باید بره بمیره

همه گی زدن زیر خنده
اون شب واقعا خوشحال بودم و با آرامش خوابیدم صبح شده بود و باصدای زنگ گوشیم از خواب پاشدم باچشمای خوابالود به صفحه گوشی نگاه کردم و دیدم که سئویونه جواب دادم

سئویون: زود باش بیا پایین ما منتظرتیم

بارام : چی منظورت چیه من خوابم میاد

صدای یونا از پشت تلفن اومد.......
این داستان ادامه دارد...


امیدوارم خوشتون اومده باشه 🎀
اگه اشتباه تایپی داشتم ببخشید🎀
و اینکه اگه خوشت اومد لایک کن من دارم زحمت میکشم🎀
دیدگاه ها (۰)

برده عمارت جئون

پارت ۳ #تو راز شب های منیصبح روز بعد، سوآ زودتر از همیشه از ...

!سناریو مایکی{جنگل چشمات}بلاخره شب شد و حالا دیگه باید وسایل...

قسمت هفت

#Criminal love#

p12

پارت ۱۶یونا:چی چی میگی تو چرت و پرت نگو بیا بغلم که کلی دلم ...

when silence became a scream p28

ادامهp58 قسمت2حدود یک ساعت از اومدن جی‌یون به کلاب گذشته بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط