𝑾𝒊𝒍𝒅 𝑳𝒊𝒍𝒚୨ৎ
𝑾𝒊𝒍𝒅 𝑳𝒊𝒍𝒚୨ৎ
لیــلــیوم وحــشی²
پدر تهیونگ،آقای تههیون که تمام این مدت ساکت بود، ناگهان لب زد:فقط امیدوارم باعث سرافکندگیمون نشه
جناب کیم نگاهی به ساعتش انداخت و بلند شد.
_به هر حال، بهتره زودتر بریم، داره دیر میشه
نیم ساعتی گذشته بود و همراه نارا مشغول جمع کردن میز بودیم.
خانم یون زیر درخت پرشکوفه گیلاس وایساده بود و دستشو به سمت یکی از شاخه ها دراز کرده بود.
با هربار پلک زدن، چشمهاش مژههای بلندش رو به نمایش میگذاشت.
لبخندی روی لبش بود و موج موهاش روی شونههاش ریخته شده بودن.(مدل مو اسلاید دوم)
این زن... واقعا زیباست.
نارا همینطور که داشت فنجون هارو توی سبد میچید آروم گفت:بیچاره خانم یون،معلومه چقدر نگران آینده تهیونگه
نفسمو کلافه بیرون دادم و گفتم:اون حتما تا الان فارغالتحصیل شده،شاید دور از چشم خانوادهش ازدواج هم کرده
نارا لحظهای ای سکوت کرد و بعد زیر لب خندید.
_فکر کن... همین امروز با یه زن کنارش و یه بچه بغلش برگرده عمارت...
چشمغرهای بهش رفتم و آروم زدم روی شونهش.
توی همین لحظه صدای خوابآلود بورا از طرف در عمارت اومد.
_باز دیر رسیدم؟
لباس خواب ساتن عروسکیش رو به تن داشت و موهاش رو بالای سرش گوجهای بسته بود.(مدل مو اسلاید سوم)
همینطور که داشت چشمهاش رو میمالوند به طرف مادرش اومد.
خانم یون و آقای کیم بجز تهیونگ یه دختر هیفده ساله داشتن به اسم بورا.
بورا چون میون نوه ها تکدختر بود توی عمارت باهاش مثل پرنسس ها رفتار میشد.
خانم یون با دستاش صورت دخترکش رو قاب گرفت و با لحن مهربونی گفت:چند روز دیگه هیجده سالت میشه،باید وقت شناس تر بشی،وقتی سر میز صبحونه حاضر نمیشی یعنی به خانواده بیاحترامی میکنی
بورا هوفی کشید و سرشو آروم تکون داد.
از وقتی بورا یه دختر بچه کوچولو بود میشناختمش.
دختر معصوم و بامزهایه و به این عمارت رنگ میبخشه.
ظهر شده بود و بوی غذا کل عمارت رو گرفته بود.
در بزرگ ورودی باز بود تا هوای تازه وارد
بشه.
نسیم خنکی که راهی عمارت شده بود موهامو آروم نوازش میکرد.
بقیه توی آشپزخونه مشغول غذا درست کردن بودن و من محوطه رو تی میکشیدم.
زیر لب یه ملودی زمزمه میکردم،تی رو توی دستام میچرخوندم و با حرکات آرومی میرقصیدم.
همین که میچرخیدم دامن پیشبندم دور پام پیچ میخورد.
لبخندی روی لبم نشست.
برای چند لحظه، نه خبری از ظرفهای نشستهی آشپزخونه بود، نه اتاقهایی که باید تمیز میکردم و نه اجومایی که هر پنج دقیقه یک بار به بهونه فرمان دادن صدام میکرد.
فقط من بودم و ملودی آرومی که از بچگی توی ذهنم مونده بود.
نور خورشید روی سطح خیس سنگفرشها افتاده بود و انعکاس آسمون، تصویر لرزونی روی زمین ساخته بود.
تی رو مثل شریک رقصم توی دستم گرفتم و یه دور دیگه چرخیدم.
صدام رو کمی نازک تر کردم و با عشوه گفتم:چه آقای جنتلمنی،نمیدونستم توی رقص انقدر ماهرید
با دست آزادم تعظیم مسخرهای کردم و زیر لب خندیدم.
اما درست وقتی خواستم حرکت بعدی رو اجرا کنم، نگاهم به سایهای افتاد که روی زمین افتاده بود.
سایهای بلند، درست روبهروی در ورودی عمارت.
لبخندم کمکم محو شد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#لیلیوم_وحشی#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
لیــلــیوم وحــشی²
پدر تهیونگ،آقای تههیون که تمام این مدت ساکت بود، ناگهان لب زد:فقط امیدوارم باعث سرافکندگیمون نشه
جناب کیم نگاهی به ساعتش انداخت و بلند شد.
_به هر حال، بهتره زودتر بریم، داره دیر میشه
نیم ساعتی گذشته بود و همراه نارا مشغول جمع کردن میز بودیم.
خانم یون زیر درخت پرشکوفه گیلاس وایساده بود و دستشو به سمت یکی از شاخه ها دراز کرده بود.
با هربار پلک زدن، چشمهاش مژههای بلندش رو به نمایش میگذاشت.
لبخندی روی لبش بود و موج موهاش روی شونههاش ریخته شده بودن.(مدل مو اسلاید دوم)
این زن... واقعا زیباست.
نارا همینطور که داشت فنجون هارو توی سبد میچید آروم گفت:بیچاره خانم یون،معلومه چقدر نگران آینده تهیونگه
نفسمو کلافه بیرون دادم و گفتم:اون حتما تا الان فارغالتحصیل شده،شاید دور از چشم خانوادهش ازدواج هم کرده
نارا لحظهای ای سکوت کرد و بعد زیر لب خندید.
_فکر کن... همین امروز با یه زن کنارش و یه بچه بغلش برگرده عمارت...
چشمغرهای بهش رفتم و آروم زدم روی شونهش.
توی همین لحظه صدای خوابآلود بورا از طرف در عمارت اومد.
_باز دیر رسیدم؟
لباس خواب ساتن عروسکیش رو به تن داشت و موهاش رو بالای سرش گوجهای بسته بود.(مدل مو اسلاید سوم)
همینطور که داشت چشمهاش رو میمالوند به طرف مادرش اومد.
خانم یون و آقای کیم بجز تهیونگ یه دختر هیفده ساله داشتن به اسم بورا.
بورا چون میون نوه ها تکدختر بود توی عمارت باهاش مثل پرنسس ها رفتار میشد.
خانم یون با دستاش صورت دخترکش رو قاب گرفت و با لحن مهربونی گفت:چند روز دیگه هیجده سالت میشه،باید وقت شناس تر بشی،وقتی سر میز صبحونه حاضر نمیشی یعنی به خانواده بیاحترامی میکنی
بورا هوفی کشید و سرشو آروم تکون داد.
از وقتی بورا یه دختر بچه کوچولو بود میشناختمش.
دختر معصوم و بامزهایه و به این عمارت رنگ میبخشه.
ظهر شده بود و بوی غذا کل عمارت رو گرفته بود.
در بزرگ ورودی باز بود تا هوای تازه وارد
بشه.
نسیم خنکی که راهی عمارت شده بود موهامو آروم نوازش میکرد.
بقیه توی آشپزخونه مشغول غذا درست کردن بودن و من محوطه رو تی میکشیدم.
زیر لب یه ملودی زمزمه میکردم،تی رو توی دستام میچرخوندم و با حرکات آرومی میرقصیدم.
همین که میچرخیدم دامن پیشبندم دور پام پیچ میخورد.
لبخندی روی لبم نشست.
برای چند لحظه، نه خبری از ظرفهای نشستهی آشپزخونه بود، نه اتاقهایی که باید تمیز میکردم و نه اجومایی که هر پنج دقیقه یک بار به بهونه فرمان دادن صدام میکرد.
فقط من بودم و ملودی آرومی که از بچگی توی ذهنم مونده بود.
نور خورشید روی سطح خیس سنگفرشها افتاده بود و انعکاس آسمون، تصویر لرزونی روی زمین ساخته بود.
تی رو مثل شریک رقصم توی دستم گرفتم و یه دور دیگه چرخیدم.
صدام رو کمی نازک تر کردم و با عشوه گفتم:چه آقای جنتلمنی،نمیدونستم توی رقص انقدر ماهرید
با دست آزادم تعظیم مسخرهای کردم و زیر لب خندیدم.
اما درست وقتی خواستم حرکت بعدی رو اجرا کنم، نگاهم به سایهای افتاد که روی زمین افتاده بود.
سایهای بلند، درست روبهروی در ورودی عمارت.
لبخندم کمکم محو شد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#لیلیوم_وحشی#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۲۷۴
- ۱۰ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط