گناهکار  27 part

( گناهکار ) 27 part

( گناهکار ) 27 part

آشتی؟ فقط دلتنگی؟ یا یه پایان واضح؟ اگه ببینیش و بفهمی دیگه عاشقت نیست، آماده‌ای؟ چی میخواهی چی‌ جوابش رو بدی
جیمین سکوت کرد سوالی بود که تا به حال هیچ کسی ازش نپرسیده بود نمی‌دونست باید چیکار کنه اوفی کشید و به پایین خیره شد
جیمین : نمی‌دونم... نمی‌دونم چی بگم
دکتر چا از روی مبل بلند شده و کاغذ و خودکاری برداشت و جلوی جیمین گذاشت دکتر چا : چند نکته برای اینکه آماده‌ی روبه‌رو شدن بشی بنویس تمرین کن چیزیو که میخواهی بهش بگی احساسات خودت رو قبلش شفاف کن
جیمین نگاهی به کاغذ و خودکار انداخت بلافاصله به دست گرفت شون چیزی نوشت ولی خط زد دوباره نوشت بازم خط زد و این کارو هی تکرار می‌کرد تا اینکه با صدای دکتر کاغذ را روی میز گذاشت
دکتر چا : کافیه جیمین جان خیلی خوب بود میخواهی یکم بخوابی تا جایی که از مین سو شنیدم همش تو شرکتی باید خسته باشی
جیمین : نه نمی‌خوام بخوابم بازم همون کابوسو میبینم
دکتر چا به خوبی این بی خوابی بیمارش رو میدید شاید استراحت حالش رو بهتر میکرد دکتر چا جیمین رو مجبور به دراز کشیدن رو کاناپه کرد شاید این دکتر می‌خواست باز هم مریضش اون خواب رو ببینه شاید تونست علتش رو بفهمه،
خیلی زود جیمین به خواب رفت

ات درحالیکه روی پله اول حیاطش نشسته بود نیم بوت هایش را به پایش میکرد گنگ از روی پله بلند شد کتش سیاه رنگش که همراه شلوار جین و بافت مشکی پوشیده بود رو تکان داد و هر دو دست هایش را داخل جیب شلوارش کرد زیر لبی زمزمه کرد ات : من که میفهمم داری یه کارای می‌کنی یون بیول اخرش که گیرت میندازم صبر کن دارم واست
درحالیکه دست تو جیب شلوار جین اش قرار داده بود از خونه خارج شد گوشی اش را در آورد همینکه خواست شماره پسرش را بگیره اما شماره ناشناسی باهاش تماس گرفت اخمی کرده و جواب داد
ات : آلو بفرمایید
لی هی : سلام منم لی هی
ات سریع به اطراف اش نگاه نمود نمی‌خواست پسرش چیزی بفهمه در حین راه رفتن با قدم های سریع جاده را طی می‌نمود
لی هی : توی همون کافه منتظرت هستم اگه به فکره آینده پسرت هستی بیا
نفس عمیقی کشید و گوشی را قطع کرد افکارش بهم ریخت بین عقل و قلبش گیر کرده بود
دیدگاه ها (۴)

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت هفدهم 𓆪ات هنوز به نوشته روی دیوار خیره...

the lost leaves/رمان جیمین

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴⁰ویو میکا_____سکوت سنگی...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇24ویو هویج:حیاط مدرسه شلوغ بود.زنگ تف...

dark life =36جیمین تقلا کرد. سعی کرد خودش رو آزاد کنه. ولی ت...

پارت 35𐙚🦋 ویو ته 🦋𐙚این حس عجیب…فقط یک علاقه ساده نبود.هرچی ب...

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

Last leaves/رمان جیمین

عشق مافیا:)))!پارت سیزده : جونگکوک این صحنه رو دید و رگ گردش...

contact 🍷#contract𝑃𝑇9ویو هویج:صدای شکستن فنجون هنوز توی سالن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط