{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Like Swan 🦢

Like Swan 🦢
#like_swan
𝑃𝑇24
ویو هویج:
حیاط مدرسه شلوغ بود.
زنگ تفریح تازه خورده بود و بچه‌ها گروه‌گروه توی حیاط پخش شده بودن.
ات کنار یکی از نیمکت‌ها ایستاده بود و با گوشی‌اش ور می‌رفت که صدای لی یان رو شنید.
~ ات.
سرش رو بلند کرد.
= هوم؟
لی یان چند قدم جلوتر ایستاده بود.
~ می‌تونم باهات حرف بزنم؟
ات گوشی رو توی جیبش گذاشت.
= آره، چی شده؟
لی یان چند لحظه سکوت کرد. انگار داشت دنبال کلمات می‌گشت.
~ خب، می‌خواستم یه چیزی بهت بگم.
ات با تعجب نگاهش کرد.
= چی؟
لی یان نفس عمیقی کشید.
~ یه چیزیه که چند وقته می‌خوام بگم، ولی هر بار منصرف می‌شم.
ات لبخند کوچیکی زد.
= خب بگو.راحت باش
لی یان نگاهش رو برای لحظه‌ای پایین انداخت.
~ ات...
صدایش جدی‌تر شد.
~ من از وقتی برای اولین بار توی کلاس دیدمت...
مکث کرد.
~ فهمیدم که تو برای من فقط یه دوست نیستی.
لبخند ات کم‌کم محو شد.
لی یان ادامه داد:
~ اولش فکر می‌کردم فقط ازت خوشم اومده.
چند لحظه سکوت.
~ ولی هرچی بیشتر باهات وقت گذروندم، بیشتر فهمیدم این فقط یه حس ساده نیست.
ات هیچ جوابی نداد.
لی یان مستقیم نگاهش کرد.
~ ات... من دوستت دارم.
ات پلک زد.
= چـ... چی؟
~ می‌دونم شاید یهویی باشه.
لی یان سریع ادامه داد:
~ و نمی‌خوام تحت فشار بذارمت.
لبخند خیلی کوچیکی زد.
~ فقط می‌خواستم بدونی.
ات هنوز گیج بود.
انگار مغزش نمی‌تونست جمله‌ای که شنیده بود رو درست کنار هم بذاره.
= لی یان...
~ لازم نیست الان جواب بدی.
ات چیزی نگفت.
لی یان ادامه داد:
~ فقط... می‌خواستم خودم بهت بگم.
چند متر اون‌طرف‌تر، اومی تازه از ساختمان مدرسه بیرون اومده بود. چشمش افتاد به ات و لی یان.
چند ثانیه ایستاد. بعد حالت صورتش عوض شد.
~ نه...
نگاهش بین اون دو نفر چرخید.
~نه نه نه الان نه، لعنتی.
برگشت و با عجله به سمت ساختمان رفت.
نامجون داخل دفترش مشغول مرتب کردن برگه‌ها بود که در با عجله باز شد.
_ چی شده؟
اومی نفس‌نفس‌زنان وارد شد.
~ دایی...
نامجون سریع بلند شد.
_ اتفاقی افتاده؟
~ لی یان...
نامجون اخم کرد.
_ چی شده؟
اومی مستقیم نگاهش کرد.
~ به ات اعتراف کرد.
نامجون خشکش زد، چند ثانیه هیچ‌کدوم حرف نزدن.
بعد نامجون خیلی آرام پرسید:
_ جوابش رو چی داد؟
~ هنوز هیچی.
نامجون نفسش رو حبس کرد. اومی جلوتر رفت.
~ دایی...
نامجون نگاهش کرد.
~ یا الان...
اومی مکث کرد.
~ یا هیچ‌وقت دیگه و مجبوری از دور نگاهشون کنی.
نامجون چند لحظه بهش خیره موند. بعد نگاهش افتاد روی در. همون لحظه حرف‌های اومی دوباره توی ذهنش پیچید.
«یه بارم از خودت بپرس چی می‌خوای.»
«بعداً خودتو سرزنش نکن که چرا وقتی فرصت داشتی، هیچ کاری نکردی.»
نامجون نفس عمیقی کشید.
_ اون هنوز جواب نداده؟
~ نه.
نامجون بدون مکث از پشت میز فاصله گرفت.
اومی لبخند خیلی کوچیکی زد.
~ می‌دونستم.
نامجون سمت حیاط دوید.
ات هنوز روبه‌روی لی یان ایستاده بود.
ذهنش پر از سؤال بود. نمی‌دونست چی باید بگه.
لی یان آرام گفت:
~ ات؟
ات نگاهش کرد.
= من...
صدای قدم‌هایی از پشت سرشون نزدیک شد. ات برگشت. و برای چند لحظه...هیچ صدایی نشنید.
نامجون چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود. نگاهش اول روی لی یان افتاد. بعد روی ات.
چهره‌اش آرام بود. اما چشم‌هاش نه.
ات قلبش تندتر زد. نامجون چند ثانیه بهش نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
_ ات...

صداش اسیپ پذیر بود، ات هنوز مات نگاهش می‌کرد.
_ می‌تونم باهات حرف بزنم؟
لی یان نگاهش رو بین اون دو نفر چرخوند.
و ات برای اولین بار فهمید...
این بار قرار نبود نامجون فقط از کنار ماجرا رد بشه.
ــــ
پارت بعدی پارت اخرهاااااا🎀🧚🏻‍♀️
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
دیدگاه ها (۱۵)

پشت نگاه سردت پارت ۲۰ — ویو آت 🌿صبح روز بعد، با صدای زنگ گو...

پارت 47کای هنوز گوشی رو کنار گوشش نگه داشته بود.چند لحظه فقط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط