{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان جونگکوک (چشمان خمار)

#چشمان.خمار 🍷

#Part.19

ات: وای این خیلیی خوبههه

گفت و به سمت جسیکا دوید تا بغلش کنه. جئون با مردمک های سیاهش ات رو دنبال کرد و شاهد بغل ذوق زده‌اش شد. احساس سنگینی زیادی روی دلش میکرد، حس میکرد باعث ذوق زیاده ات رفتاره بد خودش بود.

جسیکا: هی! بسه دیگه ات خفم کردی.

ات از جسیکا جدا شد و با چهره‌ای ناراحت احترام گذاشت تا از کارش معذرت خواهی کنه

ات: ببخشید اُنییی(ٱنی لقبیه که دختر های کوچیکتر به دخترای بزرگتر از خودشون میگن)، دیگه تکرار نمیشه
جسیکا: اوه نه ات وای نه این چه کاریه؟؟ مگه من گفتم دیگه تکرار نشه؟ چرا ناراحت میشی عزیزکم!؟
جونگکوک: ولش کن جسیکا بسه

صندلیش رو عقب کشید و به سمت ات رفت، از شونه هاش گرفت و کشید تا به اتاقش ببره.

جونگکوک: بیا بریم بالا لباساتو عوض کن. جسیکا تو هم اگر تونستی بیا دفتم، نتونستی همینجا باش خودم میام.
جسیکا: باشه

ات رو هم قدم با خودش به طبقه‌ی بالا برد و تا اتاقش همراهیش کرد..

جونگکوک: تا تو لباساتو عوض میکنی منو جسیکا هم آماده میشیم.

بعد دستی روی سر ات کشید و به پایین رفت. وقتی جسیکا رو جلوی آسانسور دید به سمتش رفت و کمک کرد واردش بشه. درها که بسته شدن جسیکا به حرف اومد.

جسیکا: خب؟
جونگکوک: میخوام براش حساب بانکی باز کنم.
جسیکا: اینکه خیلی خوبه، مشکلش چیه؟
جونگکوک: مشکلی نداره ولی، احساس میکنم ات از مدرسه‌ی جدیدش میترسه.
جسیکا: دلیلشو میدونی؟
جونگکوک: فکر کنم آره. یا از قضاوت شدن و قلدی، یا هم از نبوده دوستاش.
جسیکا: خب میتونی کاری کنی دوستشم بیاد مدرسه‌ی اون. حتی میتونی به مدیر هم بسپریش تا مواظبش باشن.

در آسانسور باز شد، دستگیره های ویلچر رو گرفت و تا دفتر کار خودش روبه‌روی اتاق ات هولش داد. وارد شدن و در بست.

جونگکوک: مشکل اینجاست. امروز شبح به مدیر زنگ زدم و اطلاع دادم ولی اون یه جوابه غیر منتظره داد!

جسیکا با چهره‌ی سوالی به برادره عصبی‌ش نگاه کرد. جئون پشته صندلیش نشست و ادامه داد..

جونگکوک: اون گفت نمیتونه کاری بکنه چون اینطوری باعث میشه توجه قلدر ها بیشتر جلب بشه و در ملع عام مورد آزار قرار بگیره.
جسیکا: اووه این که خیلی بدتره
جونگکوک: درسته، نمیدونم باید چیکار کنم. نگرانشم، میترسم وسط کلاس حالش بد بشه.
جسیکا: هی داداش کوچیکه! به خودت سخت نگیر، ات میتونه از پس خودش بربیاد.
جونگکوک: امیدوارم..

...................................

«ویو فروشگاه بزرگ مرکزی»

جسیکا: ات اینم میخوای؟ ببین چقدر خوشگله، شبیه خودته. بیا بیا اینم بردار.
ات: ٱنیییی، اینا خیلی زیاد شدن بسه دیگه
جسیکا: عههه حرف نباشه بیا بردار
ات: ولی من بلد نیستم چطوری ازشون استفاده کنم!
جسیکا: خودم بهت یاد میدم حالا حرف نزن و هر چیزی میگم بردار، جونگکوک تو هم بیا یچیزی.....

حرفش با دیدن جونگکوک که داره یه چیزی رو نگاه میکنه متوقف شد..

شرایط:
10 لایک❤
10 کامنت💌
دیدگاه ها (۱۱)

رمان جونگکوک (چشمان خمار)

رمان جونگکوک (چشمان خمار)

marry without love part 2

#تکپارتی_کوک*به مناسبت تولدشششش😆*ساعت ها همینجوری میگذشت..ات...

dark life = 40

پارت:۳ویو صبح:ات ویو:با سنگینی روی شکمم بلند شدمبرگشتم پشت ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط