بادیگارده شخصی من پارت ۱۰
جلوی اتاق وایستادم خیلی آروم در زدم بعد چند دقیقه در باز شد جونگ کوک با بالا تنه ی لخت جلوم ظاهر شد خیلی هول شدمو گفتم
میرا... ببخشید من .. من اومدم براتون کیک آوردم
کوک... ممنون .. ببخشد داشتم و ورزش میکردم
میرا ... اشکالی ندار با اجازه
کیکو بهش دادمو برگشتم
خیلی زود خودمو تو اتاقم انداختم درو قفل کردم
میرا... واییی اون چی بود من دیدم خیلی خوشگل بود اهههه دارم چی میگم دختری خر
روتختم نشستم فکرم همش تو اتاق بغلی بود
میرا... وایی پاک دیونه شدم
تا شب تو اتاقم بودم جیسا اومدو گفت برم برای شام رفتم تو سالن غذا خوری
میرا... سلام
جونگسوک ... سلام دختره بابا
سومین ... سلام بشین عزیزم
نشستم به جونگ کوک یه نگاه کوچیک کردم سرش پایین بود همه شروع کردیم چند دقیقه بعد گفتم
میرا ... با اجازه بابا جون
جونگسوک... چرا تو که چیزی نخوردی
میرا... نه بسه ممنونم
بلند شدمو رفتم توی حیات نشستم رو تاب نشستم داشتم تاب میخوردم که یه صدای خیلی بلندی اومد با ترس از تاب پریدم پایین رفتم نزدیک تر جلوی در حیات نگهباها همه خیلی سری رفتن جمع شدن که صدای شلیک شروع شد
با یه جیغ فرار کردم وقتی رسیدم جلوی در عمارت برگشتم به نگاه کردم که جی هون با یه لشکر اومدن توی حیات در عمارت باز کردم که بابام جلوم سبز شد
میرا... بابا جی هون اومده داره نگهبانارو میکشه
جونگسوک... آروم باش جونگ کوک دخترمو بهت سپردم جونه تو و جونه میرا از در پشتی فرارکنید
میرا... نه بابا من نمیزارم به خاطره من بلای سرتون بیاد
سومین... نه دخترم اون باما کاری نداره اون تورو میخواد
جونگسوک... برید زود
جونگ کوک دستمو گرفت با خودش کشید
میرا... نه ولم کن نمیخام بیام بابایی
ولی جونگ کوک اصلا به حرفم گوش نمیداد از دره پشتی رفتیم بیرون و از عمارت خارج شدیم
میرا... ولم کن نمیخام بیام مگه زوره دستمو ولکن
کوک... خانوم ساکت باشید اونا دنبالمون میان
میرا... نمیخام من مامانو بابام و تنها نمیزرم هقهق ولم کن دستمو ولکننن
با یه خشم تو چشمام نگاه کردو عربده کشید
کوک... میراااا
با عربدش ساکت شدمو دستمو کشید و خیلی سری میدوید منم دنبالش بودمو گریه میکردم
میرا... ببخشید من .. من اومدم براتون کیک آوردم
کوک... ممنون .. ببخشد داشتم و ورزش میکردم
میرا ... اشکالی ندار با اجازه
کیکو بهش دادمو برگشتم
خیلی زود خودمو تو اتاقم انداختم درو قفل کردم
میرا... واییی اون چی بود من دیدم خیلی خوشگل بود اهههه دارم چی میگم دختری خر
روتختم نشستم فکرم همش تو اتاق بغلی بود
میرا... وایی پاک دیونه شدم
تا شب تو اتاقم بودم جیسا اومدو گفت برم برای شام رفتم تو سالن غذا خوری
میرا... سلام
جونگسوک ... سلام دختره بابا
سومین ... سلام بشین عزیزم
نشستم به جونگ کوک یه نگاه کوچیک کردم سرش پایین بود همه شروع کردیم چند دقیقه بعد گفتم
میرا ... با اجازه بابا جون
جونگسوک... چرا تو که چیزی نخوردی
میرا... نه بسه ممنونم
بلند شدمو رفتم توی حیات نشستم رو تاب نشستم داشتم تاب میخوردم که یه صدای خیلی بلندی اومد با ترس از تاب پریدم پایین رفتم نزدیک تر جلوی در حیات نگهباها همه خیلی سری رفتن جمع شدن که صدای شلیک شروع شد
با یه جیغ فرار کردم وقتی رسیدم جلوی در عمارت برگشتم به نگاه کردم که جی هون با یه لشکر اومدن توی حیات در عمارت باز کردم که بابام جلوم سبز شد
میرا... بابا جی هون اومده داره نگهبانارو میکشه
جونگسوک... آروم باش جونگ کوک دخترمو بهت سپردم جونه تو و جونه میرا از در پشتی فرارکنید
میرا... نه بابا من نمیزارم به خاطره من بلای سرتون بیاد
سومین... نه دخترم اون باما کاری نداره اون تورو میخواد
جونگسوک... برید زود
جونگ کوک دستمو گرفت با خودش کشید
میرا... نه ولم کن نمیخام بیام بابایی
ولی جونگ کوک اصلا به حرفم گوش نمیداد از دره پشتی رفتیم بیرون و از عمارت خارج شدیم
میرا... ولم کن نمیخام بیام مگه زوره دستمو ولکن
کوک... خانوم ساکت باشید اونا دنبالمون میان
میرا... نمیخام من مامانو بابام و تنها نمیزرم هقهق ولم کن دستمو ولکننن
با یه خشم تو چشمام نگاه کردو عربده کشید
کوک... میراااا
با عربدش ساکت شدمو دستمو کشید و خیلی سری میدوید منم دنبالش بودمو گریه میکردم
- ۹۲۹
- ۱۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط