my favorite drug1
امشب بدتر از همه ی شبام بود.
اون دوباره رومون دست بلند کرد ولی ایندفعه واقعا من هیچکاره بودم،مثل همیشه الکی کتک خوردم،بزارین براتون از اول تعریف کنم.
تا در خونه رو باز کردم با دایی عصبیم و لونای کتک خورده ای که روی مبل نشسته بود و گونه اش زخمی بود و موهاش بهم ریخته بود مواجه شدم،ترسیده گفتم:
-دایی،اینجا چخبره؟
اون تا منو دید سریع از روی مبل بلند شد و اومد سمتم...
دستمو کشید و محکم پرتم کرد زمین و درو بست،شکه شدم،تا خواستم از روی زمین بلند شم محکم خوابوند توی دهنم.
به لونا نگاه کردم که پوزخند میزد،دایی همزمان که منو میزد گفت:
-همش...تقصیر... توعه.... عوضی،لونا به خاطر تو وارد اینجور چیزا شده.
با گریه گفتم:
-دایی ولم کن ترو خدا من هیچی نمید....
موهامو گرفت و از روی زمین کشوندم بالا:
-بلند شو هر..زههه(داد)
سریع بلند شدم که سرمو محکم کوبوند توی دیوار،سرمو پایین گرفتم،خیلی درد میکرد...خیلیی،خدایااا.
به لونا نگاه کردم که دیدم بلند میخندید:
-بابا جون دستت درد نکنه،نگاش کن چجوری ترسیده اوخییی
دایی لگدی زد توی شکمم که جیغم رفت بالا،محکم تر زد گفت:
-خفه شو خفه شو صدات در بیاد بازم میزنم.
شکمم رو گرفتم و سرم رو ترسیده بالا پایین کردم و لبمو گاز گرفتم که صدام در نیاد،موهامو گرفت و محکم زد توی صورتم:
-توی حرومزاده لونا رو بردی اونجا مگه نه؟
با گریه گفتم:
-دایی اصلا نمیدونم داری درباره ی چی حرف میزنی،از لونا بپرس من نمیدونم دایی
محکم تر زد:
-دختر من اصلا اهل این کارا نبود همه چیز از اومدن تو شروع شد گورتو از خونم گم کن چرا نمیری هان؟؟
چرا دست از سرمون برنمیداری؟
میخوای کاری کنی خودم بندازمت بیرون و پیش همه بی ابرو شم هان؟؟
همه ی این حرفارو درحالی میزد که من داشتم از درد مشت هاش و صدای خنده ی لونا جیغ میکشیدم.
اون دوباره رومون دست بلند کرد ولی ایندفعه واقعا من هیچکاره بودم،مثل همیشه الکی کتک خوردم،بزارین براتون از اول تعریف کنم.
تا در خونه رو باز کردم با دایی عصبیم و لونای کتک خورده ای که روی مبل نشسته بود و گونه اش زخمی بود و موهاش بهم ریخته بود مواجه شدم،ترسیده گفتم:
-دایی،اینجا چخبره؟
اون تا منو دید سریع از روی مبل بلند شد و اومد سمتم...
دستمو کشید و محکم پرتم کرد زمین و درو بست،شکه شدم،تا خواستم از روی زمین بلند شم محکم خوابوند توی دهنم.
به لونا نگاه کردم که پوزخند میزد،دایی همزمان که منو میزد گفت:
-همش...تقصیر... توعه.... عوضی،لونا به خاطر تو وارد اینجور چیزا شده.
با گریه گفتم:
-دایی ولم کن ترو خدا من هیچی نمید....
موهامو گرفت و از روی زمین کشوندم بالا:
-بلند شو هر..زههه(داد)
سریع بلند شدم که سرمو محکم کوبوند توی دیوار،سرمو پایین گرفتم،خیلی درد میکرد...خیلیی،خدایااا.
به لونا نگاه کردم که دیدم بلند میخندید:
-بابا جون دستت درد نکنه،نگاش کن چجوری ترسیده اوخییی
دایی لگدی زد توی شکمم که جیغم رفت بالا،محکم تر زد گفت:
-خفه شو خفه شو صدات در بیاد بازم میزنم.
شکمم رو گرفتم و سرم رو ترسیده بالا پایین کردم و لبمو گاز گرفتم که صدام در نیاد،موهامو گرفت و محکم زد توی صورتم:
-توی حرومزاده لونا رو بردی اونجا مگه نه؟
با گریه گفتم:
-دایی اصلا نمیدونم داری درباره ی چی حرف میزنی،از لونا بپرس من نمیدونم دایی
محکم تر زد:
-دختر من اصلا اهل این کارا نبود همه چیز از اومدن تو شروع شد گورتو از خونم گم کن چرا نمیری هان؟؟
چرا دست از سرمون برنمیداری؟
میخوای کاری کنی خودم بندازمت بیرون و پیش همه بی ابرو شم هان؟؟
همه ی این حرفارو درحالی میزد که من داشتم از درد مشت هاش و صدای خنده ی لونا جیغ میکشیدم.
- ۵۲.۷k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط