{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میگفتند رفتن‌هایِ واقعی هیچگاه خبر نمیدهند ؛ زمانی که به

میگفتند رفتن‌هایِ واقعی هیچگاه خبر نمیدهند ؛ زمانی که به خودم آدم دیدم دیگر نیستی ، دیگر مرا دلداری نمیدهی و دیگر روزت را برایَم به مانند کتابی دلنشین نمیخوانی ، دیدم که دیگر خبری از پیغام هایِ پی‌آپی اَت نیست ، دیگر خبری از وجودِ مَحوی که در زندگی‌ام داشتی نیست ، دیگر خبری از محبت های روزانه نیست ؛ به خودم که آمدم ، چشم باز کردم و دیدم که دیگر ، مایی وجود ندارد ، دیدم که دیگر دلتنگ نمیشویم ، دیدم که دیگر در خلوت هایمان نیز یادی از هم نمیکنیم
چه تلخ است این سرنوشت تکراری
کافی‌ست تا که قلمِ غمناکم را بردارم و عشقِ کودکانه‌ام را از برای کاغذ روا کنم.. ، دیگر نه عشقی باقی خواهد ماند و نه ذوق هایِ کودکانه‌ای که وجودم را پر میکرد..
دیدگاه ها (۰)

ببین الان عادت شده نبودت. ولی من یادت میوفتم، ساعت از ⁰⁰ : ⁰...

پارت ( ۴ )وقتی همو دوست داشتین ولی خانوادت......یهو دستمالی ...

سلام خدای مهربانم نمیدونم چطور شروع کنم بگم حس عجیبی دارم خد...

^فیک جونگکوک^(پارت۶۵)

#معلم_مافیا_من #پارت 4+هه.. کوک سوار شو. (نفس نفس)% باشه. ...

"خب درباره این موضوع حرف های خیلی زیادی گفته شده و وجود داره...

#پارت_۱۶۰ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii نیاز:خودمم باورم...

#حیفا-50● من اون روز نتونستم نه رباب را پیدا کنم و نه حفصه و...

پدرخوانده پارت : ۱۶ صبح آن روز، هوای سئول برخلاف همیشه آفتاب...

#Part_298ضربان قلبم روی هزار میزد. انقدر استرس گرفته بودم که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط