پدرخوانده
پدرخوانده
پارت : ۱۶
صبح آن روز، هوای سئول برخلاف همیشه آفتابی بود. نور خورشید تمام باغ عمارت را روشن کرده بود، اما ذهن جونگ کوک هنوز درگیر حرفهای شب گذشته بود. او بارها تصمیم گرفته بود احساسش را پنهان کند، اما دیگر نمیتوانست.
نااون بعد از صرف صبحانه، طبق عادت همیشگی کتابی برداشت و در آلاچیق باغ نشست. نسیم آرامی میان برگهای درختان میوزید و سکوت دلنشینی اطرافش را پر کرده بود. برای اولین بار بعد از مدتها، احساس آرامش میکرد.
چند دقیقه بعد، صدای قدمهایی توجهش را جلب کرد. سرش را بالا آورد و جونگ کوک را دید که آرام به سمتش میآمد. برخلاف همیشه، نه تلفنی در دست داشت و نه محافظی دنبالش بود.
جونگ کوک روبهروی او ایستاد و گفت:
«میتونم چند دقیقه وقتت رو بگیرم؟»
نااون کتابش را بست و با لبخند کوتاهی پاسخ داد:
«البته.»
هر دو روی نیمکت نشستند. چند لحظه فقط به صدای پرندهها گوش دادند. هیچکدام نمیدانستند از کجا باید شروع کنند.
بالاخره جونگ کوک سکوت را شکست.
«میدونی... من آدمی نیستم که زیاد حرف بزنه.»
نااون لبخند محوی زد.
«این رو تا الان فهمیدم.»
جونگ کوک نگاهش را به باغ دوخت.
«سالهاست فقط کار کردم... جنگیدم... از آدمها فاصله گرفتم. فکر میکردم همین زندگی برای من کافیه.»
او مکثی کرد و ادامه داد:
«تا روزی که هر صبح، دختری رو دیدم که با وجود تمام سختیها، باز هم لبخند میزد.»
نااون با تعجب به او نگاه کرد.
جونگ کوک آرام گفت:
«اول فقط میخواستم مطمئن بشم حالت خوبه... بعد فهمیدم هر روز منتظرم ببینمت. اگه یک روز نمیدیدمت، تمام روز حواسم پیشت بود.»
قلب نااون بیاختیار تندتر زد، اما چیزی نگفت.
جونگ کوک نفس عمیقی کشید.
«بارها با خودم جنگیدم که این احساس رو نادیده بگیرم. چون دنیای من خطرناکه و نمیخواستم تو رو واردش کنم.»
او این بار مستقیم در چشمان نااون نگاه کرد.
«اما دیگه نمیتونم حقیقت رو پنهان کنم.»
نااون حس کرد زمان از حرکت ایستاده است.
جونگ کوک با صدایی آرام اما محکم گفت:
«نااون... من دوستت دارم.»
سکوتی طولانی بینشان حاکم شد.
نااون نگاهش را پایین انداخت. هزاران احساس مختلف در دلش موج میزد؛ ناباوری، ترس، آرامش و تردیدی که نمیگذاشت پاسخی بدهد.
بعد از چند لحظه، آهسته گفت:
«من... نمیدونم باید چی بگم.»
جونگ کوک لبخند کمرنگی زد.
«لازم نیست الان جوابم رو بدی.»
او از جایش بلند شد و ادامه داد:
«فقط میخواستم حقیقت رو بدونی. هیچ اجباری نیست... حتی اگه هیچوقت احساسی نسبت به من نداشته باشی، باز هم ازت محافظت میکنم.»
این را گفت و آرام از آلاچیق دور شد.
نااون همانجا ماند؛ کتاب هنوز در دستش بود، اما دیگر حتی یک کلمه هم نمیدید. فقط جملهای در ذهنش تکرار میشد:
«من دوستت دارم...»
آن شب، برای اولین بار، نااون فهمید که هر بار صدای قدمهای جونگ کوک را میشنود، بیاختیار لبخند میزند... و همین موضوع، بیشتر از هر چیز دیگری او را میترساند.
━━━━━━━━━━━━━━━
اما نااون هنوز نمیدانست که قلبش قبل از زبانش، جواب جونگ کوک را داده است...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۱۶
صبح آن روز، هوای سئول برخلاف همیشه آفتابی بود. نور خورشید تمام باغ عمارت را روشن کرده بود، اما ذهن جونگ کوک هنوز درگیر حرفهای شب گذشته بود. او بارها تصمیم گرفته بود احساسش را پنهان کند، اما دیگر نمیتوانست.
نااون بعد از صرف صبحانه، طبق عادت همیشگی کتابی برداشت و در آلاچیق باغ نشست. نسیم آرامی میان برگهای درختان میوزید و سکوت دلنشینی اطرافش را پر کرده بود. برای اولین بار بعد از مدتها، احساس آرامش میکرد.
چند دقیقه بعد، صدای قدمهایی توجهش را جلب کرد. سرش را بالا آورد و جونگ کوک را دید که آرام به سمتش میآمد. برخلاف همیشه، نه تلفنی در دست داشت و نه محافظی دنبالش بود.
جونگ کوک روبهروی او ایستاد و گفت:
«میتونم چند دقیقه وقتت رو بگیرم؟»
نااون کتابش را بست و با لبخند کوتاهی پاسخ داد:
«البته.»
هر دو روی نیمکت نشستند. چند لحظه فقط به صدای پرندهها گوش دادند. هیچکدام نمیدانستند از کجا باید شروع کنند.
بالاخره جونگ کوک سکوت را شکست.
«میدونی... من آدمی نیستم که زیاد حرف بزنه.»
نااون لبخند محوی زد.
«این رو تا الان فهمیدم.»
جونگ کوک نگاهش را به باغ دوخت.
«سالهاست فقط کار کردم... جنگیدم... از آدمها فاصله گرفتم. فکر میکردم همین زندگی برای من کافیه.»
او مکثی کرد و ادامه داد:
«تا روزی که هر صبح، دختری رو دیدم که با وجود تمام سختیها، باز هم لبخند میزد.»
نااون با تعجب به او نگاه کرد.
جونگ کوک آرام گفت:
«اول فقط میخواستم مطمئن بشم حالت خوبه... بعد فهمیدم هر روز منتظرم ببینمت. اگه یک روز نمیدیدمت، تمام روز حواسم پیشت بود.»
قلب نااون بیاختیار تندتر زد، اما چیزی نگفت.
جونگ کوک نفس عمیقی کشید.
«بارها با خودم جنگیدم که این احساس رو نادیده بگیرم. چون دنیای من خطرناکه و نمیخواستم تو رو واردش کنم.»
او این بار مستقیم در چشمان نااون نگاه کرد.
«اما دیگه نمیتونم حقیقت رو پنهان کنم.»
نااون حس کرد زمان از حرکت ایستاده است.
جونگ کوک با صدایی آرام اما محکم گفت:
«نااون... من دوستت دارم.»
سکوتی طولانی بینشان حاکم شد.
نااون نگاهش را پایین انداخت. هزاران احساس مختلف در دلش موج میزد؛ ناباوری، ترس، آرامش و تردیدی که نمیگذاشت پاسخی بدهد.
بعد از چند لحظه، آهسته گفت:
«من... نمیدونم باید چی بگم.»
جونگ کوک لبخند کمرنگی زد.
«لازم نیست الان جوابم رو بدی.»
او از جایش بلند شد و ادامه داد:
«فقط میخواستم حقیقت رو بدونی. هیچ اجباری نیست... حتی اگه هیچوقت احساسی نسبت به من نداشته باشی، باز هم ازت محافظت میکنم.»
این را گفت و آرام از آلاچیق دور شد.
نااون همانجا ماند؛ کتاب هنوز در دستش بود، اما دیگر حتی یک کلمه هم نمیدید. فقط جملهای در ذهنش تکرار میشد:
«من دوستت دارم...»
آن شب، برای اولین بار، نااون فهمید که هر بار صدای قدمهای جونگ کوک را میشنود، بیاختیار لبخند میزند... و همین موضوع، بیشتر از هر چیز دیگری او را میترساند.
━━━━━━━━━━━━━━━
اما نااون هنوز نمیدانست که قلبش قبل از زبانش، جواب جونگ کوک را داده است...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۹۵۲
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط