{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ببین الان عادت شده نبودت.

ببین الان عادت شده نبودت.
ولی من یادت میوفتم، ساعت از ⁰⁰ : ⁰⁴ رد کنه.

.
.
.
آزاردهنده‌تر از همه آن بود که تو هیچگاه تلاشی نکردی، نه خبری گرفتی، نه خبری دادی، آنکه به دامان تقدیر چنگ می‌انداخت من بودم و کسی که با نخ و سوزن با دقت پارگی‌ها را دوخت میزد تو بودی. آنقَدَر آرام مرا ترک کردی که هنوز هم در ناباوری به سر می‌برم. نمی‌دانم آن همه اصرار برای غریبه بودن برای چه بود.
اندکی از محبت‌ها و نگرانی‌هایم را به جد نگرفتی و در ستایش غرورت به راهت ادامه دادی، گویی در مقابل تماشایم کور شده‌ای، و می‌دانی دردانه؟ صدای تشویق دیگر تماشاچیان به گوش نمی‌رسد، نه تا زمانی که تو سر به زیر انداخته‌ای.
دلتنگت هستم.. اما در جوابش کشیده‌ای نسار صورت خویش می‌کنم؛ از دستت به ستوه آمده‌ام.
هنوز هم در چشمان دیگری به دنبال برق نگاه تو میگردم، تو راحت مرا از یاد برده‌‌ای، اما من تو را هرچند تلخ اما هنوز هم به یاد دارم. می‌دانی عزیزکم؟.. خسته‌ام. از تماشای نمایش‌های تکراریِ غرورت خسته شده‌ام، از دویدن‌های بی پایان در هزارتویِ احساساتت خسته شده و نفس بریده‌ام، ای‌کاش کمی مهربان‌تر بودی، ای‌کاش اینچونین تلخ نبودی، ای‌کاش انقدر سخت نبودی. کاش اصلا نبودی..
راستش را بخواهی این آن چیزی نیست که دقیقا می‌خواهم. ای‌کاش فقط کمی شجاعت برای ذره‌ای انسانیت داشتی. کاش می‌توانستی به دور از بازی‌های کودکانه کمی عاقل باشی.
ای‌کاش غرور را زیر پا می‌گذاشتی و بی هیچ حرفی فقط لحظه‌ای را در کنارم می‌گذراندی، نه برای بحث‌هایی نو و مشکلاتی انبوه‌تر، و نه حتی برای کمی محبت، برای آنکه برای لحظه‌ای هم که شده وجودت را احساس کنم، که تو همان کسی هستی که اجازه دادم جایی در قلبم داشته باشد.
چیزی به سرم آورده‌ای که دیگر خودم را نمی‌شِناسم.
شب‌ها سوالی سخت مدام در نظرم می‌گذرد، که آیا اگر تمام این اتفاقات را می‌دانستم، باز هم سوی تو قدم برمیداشتم؟
به کمی استراحت احتیاج دارم، به نفسی عمیق، به جایی که از تمامیِ پیچیدگی‌های انسانی دور باشد، جایی دور از ابهامات تو خالی، به آغوشی امن؛ حالا چه آغوش تو باشد، چه مردی که در خیابان از من آدرس می‌خواهد.
دیدگاه ها (۰)

«دلم دارد می‌میرد. تو نمی‌ایی. برف‌ها اب شده‌اند و هیچ‌کس نا...

سهمِ مناشتباه کردن نبود…باور کردن بود.منبه چیزهایی باور کردم...

بعضی اسطوره‌ها فقط در زمین فوتبال نمی‌میرند؛آرام‌آرام از روز...

بعضی آدم‌ها را نمی‌شود از زندگی بیرون کرد…حتی وقتی رفته‌اند،...

چه بود زندگی؟اگر تو نمی‌رسیدیو مرا از لابلای خون و جنون نجات...

فکر می‌کنم زندگیِ همه‌ی ما، یک جایی پر شده از «ای #کاش»هایی ...

گاهی دلتنگِ «او» نیستی؛ دلتنگِ احساسی هستی که فقط گاهی به تو...

گاهی آن‌قدر به فاصله‌ات تا مقصد نگاه می‌کنی که فراموش می‌کنی...

گاهی برای همه‌چیز وقت داریم،جز برای خدایی که همه‌چیزمان از ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط