من مراقبتم آفرودیت من
PartSix_6
کارد: جین این زندگی خود ا،ته و من و مادرش براش انتخاب میکنیم
جونگ: بیخیال جئون فقط چهار سال از ما بزرگتره کار خاصی نمیتونه بکنه
کوک: جونگ! تو که دیدی من چی کشیدم
جونگ: بازم برا ا.ت کمه
زیلا: هیسسسس
همه ساکت شدن و به مادر دختری که زیبایی ازشون میبارید نگاه کردن
زیلا: ا.ت خودت چی میخوای؟
ا.ت: من....من جئون جونگکوک رو...دوست دارم
.
.
سکوت بود
.
زیلا یاد خودشون براش تازه شد
اون زمان که کارد تمام تلاششو کرده بود و در آخر به پای مادرش افتاده بود
.
.
زیلا: پوفففف باشه من...من موافقت میکنم اما به یک شرط
کوک و ا.ت: چه شرطی؟
زیلا: فقط یک هفته زیر یک سقف میزارم با هم باشید...اگر کنار آمدید که ازدواج کنید اگر نه جونگکوک در حد رفیق کارد میمونه
کارد: عشقم!!؟یک هفته؟؟؟؟
زیلا: اگر بلایی سر ا.ت بیاد نشونت میدم که اینهمه سال خواهری کردن واست رو چطور دور میریزم
کوک: زیلا!
زیلا: بخاطر دخترمه
کوک لبخندی زد و جلوی پای ا.ت زانو زد و جعبه ای که هدیه ا.ت بود رو جلوش باز کرد
کوک: با عرض تولدت مبارک مجدد...میشه من فقط قربونت برم؟
همه زدن زیر خنده حتا خود ا.ت
ا.ت: بیشعور من هنوز پاییزم
کوک: چیه خب چهار سال خیلیم زیاده
ا.ت: خب حداقل درست خواهش کن
کوک چشماشو تنگ کرد
کوک: میدونی رو خواهش کردن حساسم...چشم! برا تو هر کاری بگی میکنم
ا.ت داشت خجالت میکشید جلوی پنج نفر چی بگه آخه
کوک: کیم ا.ت...دختر کیم کارد...با من ازدواج میکنی؟
همه جا غرق سکوت بود اما دل جونگکوک درد و آشوب خاصی رو تجربه کرده بود...هر چیزی که ات میگفت تمام زندگیشو نقش میداد
ا.ت: من قبول میکنم(اروم)
صدای دست و جیغ و هورا بالا رفت
ولی پسر خیره تو چشمای ا.ت بود...یچیزی تو گلوش گیر کرده بود...یه حصرتی داخلش بود و انگار ا.ت تمام درمانی بود که میخواست
توی یک لحظه کوک بلند شد ا،تو براید بغل کرد و شروع به چرخوندش کرد
صدای جیغ و خنده ا.ت خونه رو پر کرده بود و همه میخندیدن...کارد چشمکی به زیلا زد که زیلا چشم غره شدیدی رفت
ویو کمی بعد
ا.ت با نفس نفس وارد خونه کوک شد...بار ها اینجا بود ولی امروز فرق داشت
کوک: بیبی وقت خوابتع ساعت پنجه
ا.ت: فردا باید بری سر کار؟
کوک: از فردا شب کارم...۱۱ میرم ۶ صبح میام
ا.ت: تا چهار روزززز؟؟؟؟
کوک: عوضش چهار روز کامل استراحتم
ا.ت لبشو جلو داد و به کوک نگاه کرد که داشت خونه رو تمیز میکرد...متوجه زخمی رو دستش شد
ا.ت: وایسا(اروم)
کوک: چیزی شده؟(در حال تمیز کاری)
ا.ت: تو!...کوک بیا
جونگکوک به ا.ت نگاه کرد و به سمتش امد
کوک: جونم آفرودیت
نرسیده به ا.ت دست سریع دستشو دراز کرد و بازیشو سمت خودش کرد و با هینی به دست شوهرش نگاه کرد
ا.ت: چیکار کردی؟
کوک: چی چیکار کردم؟
ا.ت: دستت زخمه؟؟!!
کوک: ..
80⚘️❤️😊
کارد: جین این زندگی خود ا،ته و من و مادرش براش انتخاب میکنیم
جونگ: بیخیال جئون فقط چهار سال از ما بزرگتره کار خاصی نمیتونه بکنه
کوک: جونگ! تو که دیدی من چی کشیدم
جونگ: بازم برا ا.ت کمه
زیلا: هیسسسس
همه ساکت شدن و به مادر دختری که زیبایی ازشون میبارید نگاه کردن
زیلا: ا.ت خودت چی میخوای؟
ا.ت: من....من جئون جونگکوک رو...دوست دارم
.
.
سکوت بود
.
زیلا یاد خودشون براش تازه شد
اون زمان که کارد تمام تلاششو کرده بود و در آخر به پای مادرش افتاده بود
.
.
زیلا: پوفففف باشه من...من موافقت میکنم اما به یک شرط
کوک و ا.ت: چه شرطی؟
زیلا: فقط یک هفته زیر یک سقف میزارم با هم باشید...اگر کنار آمدید که ازدواج کنید اگر نه جونگکوک در حد رفیق کارد میمونه
کارد: عشقم!!؟یک هفته؟؟؟؟
زیلا: اگر بلایی سر ا.ت بیاد نشونت میدم که اینهمه سال خواهری کردن واست رو چطور دور میریزم
کوک: زیلا!
زیلا: بخاطر دخترمه
کوک لبخندی زد و جلوی پای ا.ت زانو زد و جعبه ای که هدیه ا.ت بود رو جلوش باز کرد
کوک: با عرض تولدت مبارک مجدد...میشه من فقط قربونت برم؟
همه زدن زیر خنده حتا خود ا.ت
ا.ت: بیشعور من هنوز پاییزم
کوک: چیه خب چهار سال خیلیم زیاده
ا.ت: خب حداقل درست خواهش کن
کوک چشماشو تنگ کرد
کوک: میدونی رو خواهش کردن حساسم...چشم! برا تو هر کاری بگی میکنم
ا.ت داشت خجالت میکشید جلوی پنج نفر چی بگه آخه
کوک: کیم ا.ت...دختر کیم کارد...با من ازدواج میکنی؟
همه جا غرق سکوت بود اما دل جونگکوک درد و آشوب خاصی رو تجربه کرده بود...هر چیزی که ات میگفت تمام زندگیشو نقش میداد
ا.ت: من قبول میکنم(اروم)
صدای دست و جیغ و هورا بالا رفت
ولی پسر خیره تو چشمای ا.ت بود...یچیزی تو گلوش گیر کرده بود...یه حصرتی داخلش بود و انگار ا.ت تمام درمانی بود که میخواست
توی یک لحظه کوک بلند شد ا،تو براید بغل کرد و شروع به چرخوندش کرد
صدای جیغ و خنده ا.ت خونه رو پر کرده بود و همه میخندیدن...کارد چشمکی به زیلا زد که زیلا چشم غره شدیدی رفت
ویو کمی بعد
ا.ت با نفس نفس وارد خونه کوک شد...بار ها اینجا بود ولی امروز فرق داشت
کوک: بیبی وقت خوابتع ساعت پنجه
ا.ت: فردا باید بری سر کار؟
کوک: از فردا شب کارم...۱۱ میرم ۶ صبح میام
ا.ت: تا چهار روزززز؟؟؟؟
کوک: عوضش چهار روز کامل استراحتم
ا.ت لبشو جلو داد و به کوک نگاه کرد که داشت خونه رو تمیز میکرد...متوجه زخمی رو دستش شد
ا.ت: وایسا(اروم)
کوک: چیزی شده؟(در حال تمیز کاری)
ا.ت: تو!...کوک بیا
جونگکوک به ا.ت نگاه کرد و به سمتش امد
کوک: جونم آفرودیت
نرسیده به ا.ت دست سریع دستشو دراز کرد و بازیشو سمت خودش کرد و با هینی به دست شوهرش نگاه کرد
ا.ت: چیکار کردی؟
کوک: چی چیکار کردم؟
ا.ت: دستت زخمه؟؟!!
کوک: ..
80⚘️❤️😊
- ۲۹.۹k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط