{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
chapter:2
P.19
سویون:به خودت سخت نگیر
کانگ وو:نه تا همین الانشم اشتباه کردم که اروم یه جا نشستم دیگه کار اون عوضی تمومه
سویون:چطوری میخوای اینکارو بکنی؟
کانگ وو:نمیدون....
یهو صدای تیر اندازی بلند شد
سویون:چه خبره
کانگ وواز تراس به حیاط نگاه کرد و اخماش رفت تو هم
کانگ وو:همون عوضیه ..برو داخل
باهم رفتن سمت کوک و یونگی
کانگ وو:بابا چوی اینجاست
کوک:لعنتی همتون اینجا بمونین منو یونگی با آدما میریم از عمارت بیرون نیاین
کانگ وو:بابا منم میام
کوک:اما...
کانگ وو:بابا تو خودت بهم آموزش دادی ...حواسم به خودم هست
یونگی:بزار بیاد اون دیگه بزرگ شده
کوک:...باشه دنبالم بیا
اسلحه هاشونو برداشتن و به سمت حیاط عمارت رفتن
....
سویون:دلشوره دارم لعنتی امیدوارم چیزی نشه
الیز:دختر اینطوری نگو تو هربار دلشوره میگیری یه چی میشه
ا.ت:دیگه دارم نگران میشم
سویون:نمیشه بریم بیرون
الیز:بهمون گفتن نریم بیرون سویون
سویون:عمه؟حالت خوبه
ا.ت:اره فقط یه خورده سرم گیج میره
الیز:مطمئنی خوبی
ا.ت:گفتم که اره
اما چیزی از رو حرفش نگذشته بود که از حال رفت
سویون:عمهه
الیز:ا.ت...ا.ت چیشد...سویون صداها قطع شد احتمالا دیگه تمومه برو صداشون کن
سویون:باشه
سویون رفت سمت حیاط عمارت
....
یونگی:آخخ خسته شدم ..ببینم این مرتیکه چرا یه بار خودش نمیاد ما راحت شیم
کوک:اون یه ترسوعه
هردوشون یه سمت نشسته بودن و به دیوار تکیه داده بودن و کانگ وو سمت دیگه
یونگی:گفتی حواست به خودت هست پس چیشد چرا تیر خوردی
کانگ وو:آخخ دایی قلبم درد گرفت اذیتم نکن
یونگی:بچه پرو*خنده
سویون:بابا عمو کوک
کوک:چیشده دختر
سویون:حالتون خوبه؟
یونگی:اره ما خوبیم ولی اون خنگول تیر خورده
سویون:چی
رفت سمت کانگ وو و کنارش نشست
سویون:خوبی؟
کانگ وو:هوم خوبم
اما سویون بی اختیار بغلش کرد و
یونگی:یااا رگ غیرتم داره میزنه بالا
کوک:چته داداش عروس آیندمه دیگه
یونگی:خفه شو
کوک:*خنده
سویون:ب بابا عمه ...
کوک:عمت چی چش شده؟
سویون:نمیدونم یهو از حال رفت
یونگی:لعنتی
دوتایی سریع رفتن داخل عمارت کانگ وو خواست بلند شه که
سویون:واقعا خوبی؟
کانگ وو:گفتم که خوبم...باید بریم داخل
سویون:باشه
اما قبل بلند شدن یه بوسه ریز به گونه کانگ وو زد و رفت داخل
کانگ وو:ا این چی بود؟*متعجب
اونم رفت داخل
...
دکتر:تبریک میگم ارباب جئون همسرتون باردارن
کوک:چ چی؟*تعجب
یونگی:یاا مرد تو این هیروویری اخه
کوک:خفه شو ...و واقعا..جدی میگین
دکتر:بله ایشون نزدیک 6 هفتست که باردارن
کوک:م ممنونم*لبخند
دکتر:خواهش میکنم با اجازتون
و از اونجا رفت
کانگ وو:الان یعنی من دارم داداش میشم
الیز:اره پسر
کانگ وو:ایول ...
سویون:خنگول
یونگی:کوک باید ا.ت رو بفرستیم یه جای امن
کوک:میدونم ...دخترا وسایلتونو جمع کنین فعلا از شهر خارجتون میکنیم اونجا یه عمارت داریم فعلا یه مدت اونجا میتونین
سویون:من نمیرم
یونگی:سویوننن
سویون:بابا من نمیخوام برم میخوام همینجا بمونم
یونگی:د اخه دختر نمی.....
سویون:میشه من جایی نمیرم همینجا میمونم
یونگی:خب چرا نمیخوای بری
سویون:آم خب چیزه.....خب دلم نمیخواد برم
یونگی:ای بابا مگه شوخیه دختر
سویون:باباااااا
یونگی:باشه بابا به درک همینجا بمون الیز وسایلتو جمع کن
الیز:باشه....دخترم مطمئنی میخوای بمونی
سویون:اره
....

«دشمنِ اصلی، تازه از سایه‌ها برخاسته است.»
دیدگاه ها (۰)

این عشق فیک نیست پارت 5//ویوی کوک(صبح) // صبح از خواب پاشدم...

روز بعد ا/ت کج راه میرفت و نمیتونست راه برهجونگ کوک هم یه جا...

تکپارتی جونگ کوک

معرفی ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)chapter:۲جئون جونگ کوک....

بعد از خرید ا. ت و کوک به یه رستوران رفتنکوک : خب عشقم چی می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط