{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت: 23 (بخش3)

پارت: 23 (بخش3)

**زاویه دید: هیزل*

زین دقیقاً روبه‌روی من ایستاد. فاصله‌مون اون‌قدر کم بود که اگه یه نفسِ عمیق می‌کشید، سینه‌اش به سینه‌ام می‌خورد. هیکلِ درشتش نورِ مهتابیِ راهرو رو روم سایه کرد. هیچ حرفی نمی‌زد، فقط با اون چشم‌های مشکیش، داشت اجزای صورتم رو اسکن می‌کرد. نگاهش از روی چشمام، سر خورد روی لب‌هام، چند ثانیه‌ی کش‌دار همونجا مکث کرد و دوباره اومد بالا.

«ایوانز.»
صدای بم و خش‌دارش، یه لرزِ عجیب تو ستون فقراتم انداخت.

به زحمت تونستم کتاب تاریخ رو محکم‌تر تو بغلم فشار بدم تا لرزشِ دست‌هام معلوم نشه. «استون.»

میسون که تازه متوجه‌ی توقفِ زین شده بود، دو قدم برگشت عقب. با تعجب به ما دو تا نگاه کرد و زد به بازوی زین. «هی داداش، بریم سالنِ ورزش. مربی کله‌مون رو می‌کنه اگه دیر برسیم...»

زین بدون اینکه حتی یک میلی‌متر سرش رو به سمتِ میسون بچرخونه، یا اصلاً نگاهش رو از من بگیره، با لحنی که جای هیچ بحثی باقی نمی‌ذاشت گفت: «شماها برید. من بعداً میام.»
میسون اخم کرد، خواست چیزی بگه اما با دیدنِ قیافه‌ی زین، شونه‌ای بالا انداخت. «هرجور راحتی کاپیتان.» و همراه بقیه رفت.

حالا ما مونده بودیم و سکوتِ وحشتناکی که وسطِ شلوغیِ راهرو، مثل یه حباب دورِ ما کشیده شده بود. کلوئی و امیلی و جکسون حتی پلک هم نمی‌زدن.

زین یه قدمِ نامحسوس دیگه اومد جلو. سرش رو یکم خم کرد تا صورتش هم‌سطحِ من بشه. نفسِ گرمش خورد به پوستِ گردنم.

«پیامم رو خوندی؟»
صداش اون‌قدر پایین بود که فقط خودم شنیدم. پر از یه نیازِ سرکوب‌شده بود.

آب دهنم رو قورت دادم و فقط تونستم یه بار سرم رو تکون بدم.
یه پوزخندِ خیلی محو، فقط در حدِ یه انحنای کوچیک روی گوشه‌ی لبش نشست. «خوبه.»
دستش رو آورد بالا و خیلی کُند، انگشتِ اشاره‌اش رو کشید روی جلدِ کتابِ تاریخی که تو بغلم مچاله کرده بودم. این تماسِ غیرمستقیم، از صد تا آغوش ملتهب‌تر بود.
«چون می‌خوام بدونی که هیچی از دیشب، قرار نیست اینجا تو این راهروهای مسخره، زیر این نورهای مهتابی فراموش بشه. دیگه قایم‌موشک بازی نداریم، هیزل. فهمیدی؟»

«زین... دیوونه شدی؟» اسمش رو با یه التماسِ خفه زمزمه کردم. سرم رو خیلی نامحسوس به چپ و راست تکون دادم. «اینجا نه... همه دارن نگاه می‌کنن.»

«به درک!»
صداش یهو محکم‌تر شد، طوری که کلوئی از ترس یه قدم پرید عقب. چشم‌های زین برقی زد. «برام مهم نیست کی داره نگاه می‌کنه. برام مهم نیست بقیه چی فکر می‌کنن.» دوباره خم شد سمتم. این بار لحنش دستوری، اما پر از یه تمنای دیوانه‌کننده بود:
«زنگ اخر. کتابخونه. همون میزِ همیشگیِ تهِ سالن. اگه نیای... قسم می‌خورم خودم میام تو کلاست از رو صندلی بلندت می‌کنم.»

قبل از اینکه بتونم دهنم رو باز کنم و مخالفتی کنم، عقب کشید. یه نگاهِ نافذِ دیگه، نگاهی که باعث شد کلِ بدنم مورمور بشه بهم انداخت، چرخید و با همون قدم‌های بلند به سمتِ سالنِ ورزش رفت.

من همون‌جا، خشک‌شده و بی‌حرکت، به مسیرِ رفتنش خیره موندم. ضربان قلبم داشت پرده‌ی گوشم رو پاره می‌کرد.

کلوئی با صدای بلندی نفسش رو داد بیرون، در حالی که با دستش خودش رو باد می‌زد گفت: «یا... ابوالفضل! یکی به من آب‌قند بده!»
امیلی زد به پهلوم و با یه خنده‌ی ناباورانه گفت: «پس فقط بردی باد به کله‌اش بخوره، هاه؟ دختر... تو رسماً تو بزرگ‌ترین دردسرِ کلِ تاریخِ این دبیرستان افتادی!»

دردسر.
کلمه‌ی کاملاً درستی بود. من واردِ یه بازیِ خطرناک و بدونِ قانون شده بودم که هیچ راهِ فراری ازش نداشتم. اما بدترین قسمتِ ماجرا؟ بدترین قسمتش این بود که با وجودِ تمامِ این ترس‌ها، بدنم داشت برای رسیدنِ زنگ تفریحِ دوم ضعف می‌رفت.
دیدگاه ها (۲۸)

پارت: 24 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**آسمونِ بیرون از پنجره‌های...

پارت: 24 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«زین؟» صداش زدم. انتظار دا...

پارت: 23 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*ساعت هشت صبح، راهروی دبیرس...

پارت: 23 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**آفتابِ بی‌رحمِ یکشنبه صبح...

پارت: 21 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*قلبم یه ضربان رو جا انداخت...

پارت : 20 (بخش1) **زاویه دید: زین**«نه. اصلاً حرفش رو هم نزن...

پارت‌: 21 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**حلقه‌ای که دور لبه‌ی است...

پارت: 20 (بخش3) **زاویه دید: زین**«عصر بخیر، خانم‌ها!» تایلر...

پارت: 16 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*ساعت دوازده و نیم ظهر، کاف...

پارت: 30 (بخش2) **زاویه دید: زین**میسون حتی یه میلی‌متر هم ن...

پارت: 21 (بخش4) **زاویه دید: هیزل*کلوئی لبخندِ پیروزمندانه‌ا...

پارت: 21 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*تایلر ابروهاش رو انداخت با...

پارت: 20 (بخش2) **زاویه دید: زین**صدای باسِ کرکننده‌ی موسیقی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط