...My evil angel...
...My evil angel...
پارت⁶
🪽🔥 فصل دوم
آغاز جنگ سرنوشت
...
شب...
جهنم در آرامش فرو رفته بود.
ا.ت روی بالکن قلعه ایستاده بود و به آسمان سرخ نگاه میکرد.
ناگهان...
صدای بال زدن تندی در آسمان پیچید.
کلاغی کاملاً سیاه، با چشمانی طلایی درخشان، از میان ابرهای سرخ پایین آمد.
همهی سربازها با دیدنش روی یک زانو نشستند.
جونگکوک از روی تخت فرمانروایی بلند شد.
کلاغ روی دستهی تخت نشست.
چشمان طلاییاش برای چند لحظه درخشید.
سپس با صدایی عجیب که شبیه چندین نفر بود، گفت:
٪«ارتش بهشت... تا چند دقیقهی دیگر به مرزهای دنیای سرخ خواهد رسید...»
٪«آمادهی نبرد شوید...»
کلاغ دوباره بالهایش را باز کرد و ناپدید شد.
...
جونگکوک بدون ذرهای ترس شمشیرش را برداشت.
_«همه آماده بشن.»
_«امشب... جهنم عقبنشینی نمیکنه.»
...
طبلهای جنگ در سراسر قلعه به صدا درآمدند.
شیاطین زرههای سیاهشان را پوشیدند.
پرچم سرخ جهنم بر فراز برجها به اهتزاز درآمد.
...
اما مهمترین بخش...
در بالاترین برج قلعه...
کتاب سرنوشت جهنم روی سکویی سنگی قرار داشت.
دو نگهبان مخصوص، آن را با احترام برداشتند.
طبق رسم هزاران ساله...
کتاب سرنوشت باید در تمام جنگها همراه ارتش میبود.
...
همزمان...
در بهشت نیز...
فرشتههای اعظم کتاب سرنوشت بهشت را برداشتند.
آنها نیز راهی میدان نبرد شدند.
...
دو ارتش روبهروی هم ایستادند.
و...
در آسمان...
دو کتاب عظیم، روبهروی یکدیگر معلق شدند.
یکی با نوری سفید...
و دیگری با نوری سرخ.
همه میدانستند...
از این لحظه...
سرنوشت هر موجودی که در میدان نبرد باشد، در همان کتاب ثبت خواهد شد.
جونگکوک شمشیرش را بیرون کشید.
ا.ت کنار او ایستاد.
باد آرام موهای سفیدش را تکان میداد.
...
ناگهان...
صدای شاخ جنگ در سراسر دشت پیچید.
و جنگ...
آغاز شد.
ادامهه داردددددد..........
پارت⁶
🪽🔥 فصل دوم
آغاز جنگ سرنوشت
...
شب...
جهنم در آرامش فرو رفته بود.
ا.ت روی بالکن قلعه ایستاده بود و به آسمان سرخ نگاه میکرد.
ناگهان...
صدای بال زدن تندی در آسمان پیچید.
کلاغی کاملاً سیاه، با چشمانی طلایی درخشان، از میان ابرهای سرخ پایین آمد.
همهی سربازها با دیدنش روی یک زانو نشستند.
جونگکوک از روی تخت فرمانروایی بلند شد.
کلاغ روی دستهی تخت نشست.
چشمان طلاییاش برای چند لحظه درخشید.
سپس با صدایی عجیب که شبیه چندین نفر بود، گفت:
٪«ارتش بهشت... تا چند دقیقهی دیگر به مرزهای دنیای سرخ خواهد رسید...»
٪«آمادهی نبرد شوید...»
کلاغ دوباره بالهایش را باز کرد و ناپدید شد.
...
جونگکوک بدون ذرهای ترس شمشیرش را برداشت.
_«همه آماده بشن.»
_«امشب... جهنم عقبنشینی نمیکنه.»
...
طبلهای جنگ در سراسر قلعه به صدا درآمدند.
شیاطین زرههای سیاهشان را پوشیدند.
پرچم سرخ جهنم بر فراز برجها به اهتزاز درآمد.
...
اما مهمترین بخش...
در بالاترین برج قلعه...
کتاب سرنوشت جهنم روی سکویی سنگی قرار داشت.
دو نگهبان مخصوص، آن را با احترام برداشتند.
طبق رسم هزاران ساله...
کتاب سرنوشت باید در تمام جنگها همراه ارتش میبود.
...
همزمان...
در بهشت نیز...
فرشتههای اعظم کتاب سرنوشت بهشت را برداشتند.
آنها نیز راهی میدان نبرد شدند.
...
دو ارتش روبهروی هم ایستادند.
و...
در آسمان...
دو کتاب عظیم، روبهروی یکدیگر معلق شدند.
یکی با نوری سفید...
و دیگری با نوری سرخ.
همه میدانستند...
از این لحظه...
سرنوشت هر موجودی که در میدان نبرد باشد، در همان کتاب ثبت خواهد شد.
جونگکوک شمشیرش را بیرون کشید.
ا.ت کنار او ایستاد.
باد آرام موهای سفیدش را تکان میداد.
...
ناگهان...
صدای شاخ جنگ در سراسر دشت پیچید.
و جنگ...
آغاز شد.
ادامهه داردددددد..........
- ۸۸۱
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط