#رمان#تهیونگ#جادویی
#رمان#تهیونگ#جادویی
🖤 گردنبند آرزوها
پارت دوم | قلعهی تاریک
ا.ت هنوز دستش روی گردنبند بود و به تهیونگ نگاه میکرد.
تهیونگ چند لحظه ساکت موند، بعد گفت:
«یکی اتاقت رو بهت نشون میده.»
ا.ت با تعجب پرسید:
«یعنی من اینجا میمونم؟»
«فعلاً.»
ا.ت آهی کشید.
«باشه...»
قبل از اینکه بره، دوباره برگشت.
«ولی گردنبندم رو نمیدم.»
تهیونگ اخم کرد.
«میدونم.»
ا.ت با خیال راحت لبخند زد و همراه یکی از پریهای خدمتکار از تالار خارج شد.
هانا که هنوز کنار تهیونگ ایستاده بود، با ناراحتی گفت:
«چرا گذاشتی بمونه؟»
تهیونگ سرد جواب داد:
«چون گردنبندش برای من مهمه.»
هانا لبخند کوچکی زد.
«یا شاید خودش برات مهم شده؟»
تهیونگ نگاه تندی بهش انداخت.
«مزخرف نگو.»
---
ا.ت وارد اتاقش شد.
اتاق بزرگ و قشنگی بود؛ یک تخت کنار پنجره، چند قفسهی کتاب و یک شومینهی خاموش داشت.
ا.ت با ذوق دور اتاق چرخید.
«وای...»
پری خدمتکار خندید.
«اگر چیزی لازم داشتید، صدام کنید.»
ا.ت سرشو تکون داد.
«ممنون!»
همین که تنها شد، اولین چیزی که توجهش رو جلب کرد، پنجره بود.
آروم بازش کرد.
یک خرگوش سفید پایین پنجره نشسته بود.
ا.ت با خوشحالی گفت:
«تو اینجا چی کار میکنی؟!»
خرگوش چند بار گوشهاشو تکون داد.
ا.ت با تعجب گفت:
«چی؟ میگی این قلعه عجیبه؟»
خرگوش سرشو تکون داد.
ا.ت خندید.
«خب اینو که خودمم فهمیدم.»
ناگهان کلاغی روی شاخهی درخت نشست.
کلاغ قارقار کرد.
لبخند ا.ت محو شد.
«چی؟»
کلاغ دوباره قارقار کرد.
ا.ت آهسته گفت:
«میگی... مراقب گردنبندم باشم؟»
کلاغ سرشو تکون داد.
ا.ت دستش رو روی گردنبند گذاشت.
«چرا؟ مگه چه مشکلی داره؟»
اما قبل از اینکه کلاغ جواب بده، صدای باز شدن در اتاق اومد.
هانا وارد شد.
«چه جالب... حتی اینجا هم با حیوانات حرف میزنی.»
ا.ت برگشت سمتش.
«آره. اونا دوستای منن.»
هانا لبخند سردی زد.
«امیدوارم خیلی زود بهشون عادت نکنی.»
ا.ت اخم کرد.
«چرا؟»
هانا نزدیکتر شد.
«چون اینجا، همه مثل جنگل مهربون نیستن.»
بعد بدون اینکه توضیح بیشتری بده، از اتاق خارج شد.
ا.ت چند لحظه به در خیره موند.
«عجیب بود...»
همون لحظه گردنبندش دوباره شروع به درخشیدن کرد.
ا.ت با تعجب پایین رو نگاه کرد.
نور آبی کمکم بیشتر شد...
و از پشت دیوار اتاق، صدای خیلی آرومی شنیده شد.
تق... تق... تق...
ا.ت نزدیک دیوار رفت.
«این صدا دیگه چیه؟»
و درست همون لحظه...
یکی از کتابهای قفسه خودش به خودی خود افتاد روی زمین.
ا.ت خم شد و کتاب رو برداشت.
روی جلدش نوشته شده بود:
«تاریخ وارثان جادو»
چشمهای ا.ت گرد شد.
«وارث جادو؟»
نمیدونست چرا...
اما احساس میکرد این کتاب somehow به گردنبندش مربوطه.
و شاید حتی...
به خودش.
🖤 ادامه دارد...
🖤 گردنبند آرزوها
پارت دوم | قلعهی تاریک
ا.ت هنوز دستش روی گردنبند بود و به تهیونگ نگاه میکرد.
تهیونگ چند لحظه ساکت موند، بعد گفت:
«یکی اتاقت رو بهت نشون میده.»
ا.ت با تعجب پرسید:
«یعنی من اینجا میمونم؟»
«فعلاً.»
ا.ت آهی کشید.
«باشه...»
قبل از اینکه بره، دوباره برگشت.
«ولی گردنبندم رو نمیدم.»
تهیونگ اخم کرد.
«میدونم.»
ا.ت با خیال راحت لبخند زد و همراه یکی از پریهای خدمتکار از تالار خارج شد.
هانا که هنوز کنار تهیونگ ایستاده بود، با ناراحتی گفت:
«چرا گذاشتی بمونه؟»
تهیونگ سرد جواب داد:
«چون گردنبندش برای من مهمه.»
هانا لبخند کوچکی زد.
«یا شاید خودش برات مهم شده؟»
تهیونگ نگاه تندی بهش انداخت.
«مزخرف نگو.»
---
ا.ت وارد اتاقش شد.
اتاق بزرگ و قشنگی بود؛ یک تخت کنار پنجره، چند قفسهی کتاب و یک شومینهی خاموش داشت.
ا.ت با ذوق دور اتاق چرخید.
«وای...»
پری خدمتکار خندید.
«اگر چیزی لازم داشتید، صدام کنید.»
ا.ت سرشو تکون داد.
«ممنون!»
همین که تنها شد، اولین چیزی که توجهش رو جلب کرد، پنجره بود.
آروم بازش کرد.
یک خرگوش سفید پایین پنجره نشسته بود.
ا.ت با خوشحالی گفت:
«تو اینجا چی کار میکنی؟!»
خرگوش چند بار گوشهاشو تکون داد.
ا.ت با تعجب گفت:
«چی؟ میگی این قلعه عجیبه؟»
خرگوش سرشو تکون داد.
ا.ت خندید.
«خب اینو که خودمم فهمیدم.»
ناگهان کلاغی روی شاخهی درخت نشست.
کلاغ قارقار کرد.
لبخند ا.ت محو شد.
«چی؟»
کلاغ دوباره قارقار کرد.
ا.ت آهسته گفت:
«میگی... مراقب گردنبندم باشم؟»
کلاغ سرشو تکون داد.
ا.ت دستش رو روی گردنبند گذاشت.
«چرا؟ مگه چه مشکلی داره؟»
اما قبل از اینکه کلاغ جواب بده، صدای باز شدن در اتاق اومد.
هانا وارد شد.
«چه جالب... حتی اینجا هم با حیوانات حرف میزنی.»
ا.ت برگشت سمتش.
«آره. اونا دوستای منن.»
هانا لبخند سردی زد.
«امیدوارم خیلی زود بهشون عادت نکنی.»
ا.ت اخم کرد.
«چرا؟»
هانا نزدیکتر شد.
«چون اینجا، همه مثل جنگل مهربون نیستن.»
بعد بدون اینکه توضیح بیشتری بده، از اتاق خارج شد.
ا.ت چند لحظه به در خیره موند.
«عجیب بود...»
همون لحظه گردنبندش دوباره شروع به درخشیدن کرد.
ا.ت با تعجب پایین رو نگاه کرد.
نور آبی کمکم بیشتر شد...
و از پشت دیوار اتاق، صدای خیلی آرومی شنیده شد.
تق... تق... تق...
ا.ت نزدیک دیوار رفت.
«این صدا دیگه چیه؟»
و درست همون لحظه...
یکی از کتابهای قفسه خودش به خودی خود افتاد روی زمین.
ا.ت خم شد و کتاب رو برداشت.
روی جلدش نوشته شده بود:
«تاریخ وارثان جادو»
چشمهای ا.ت گرد شد.
«وارث جادو؟»
نمیدونست چرا...
اما احساس میکرد این کتاب somehow به گردنبندش مربوطه.
و شاید حتی...
به خودش.
🖤 ادامه دارد...
- ۷۲۱
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط