بچه ها امروز ی ماجرایی برام پیش اومد که می تونم به جرئت ب

بچه ها امروز ی ماجرایی برام پیش اومد که می تونم به جرئت ب

بچه ها امروز ی ماجرایی برام پیش اومد که می تونم به جرئت بگم ساده اما عمیق بود یک عدد چوب کلفت بود تصمیم گرفتم با داس نصفش کنم چون به نظرم خیلی جالب بود اما همهه ها همه گفتم نمی تونی اصلا نمی تونی صدمه میبینی و من حقیقتش دوست داشتم اینکارو انجام بدم و انقد ضربه زدم با اینکه پوست دستم کلی کنده شد ولی انقد زدم زدم زدم تا شکست و چه حس خوبی بود حالا نگم از ی اقای مهربونی که اونور کلی خوشحال شد و گفت خیلی پشتکار داری و به بابام گف خوش به حالت همچین دختری داریو و اینا و شاید باورتون نشه همین ی کار عملی تمامممم گره های نالمیدی و نوشخوار های ذهنیم پرید و واقعا یادم اومد کی بودم چون انگار ی لایه سنگین سنگینی رو دلم بود اما همون تمرکز رو هدف و تلاش و امیدواری بدون توجه به حرف دیگران باعث شد من اون چوب سخت رو بشکنم در واقع چوب رو نشکستم اون جمله ی "من نمی تونم" رو از بین بردم و به خودم ثابت کردم من می تونم و تونستم فقط باید انجامش میدادم ...
الانم ی چیز خیلی مهمی رو درک کردم و تنها دلیلی که گوشی رو گرفتم این بود این تجربه رو به شما انتقال بدم شاییددد یک نفر به این حرف نیاز داشته باشه...
و اینکه خیلی حس خوشایندیه فاصله گرفتن از گوشی و تو جمع دوستان خوب و خانواده بودن و ابن گوشی ذهن و روح رو خفه می کنه من نیومدم تو این دنیا که بدون زندگی کردن بمیرم .
و الان خیلی جدی تر می توام تمرکزم رو هدفم باشه، اما هر از گاهی میام ویسگون چون خیلی خوشحال میشم باهاتون ارتباط میگیرم و به حرفام گوش میدید ممنونم🥲💘
بچه ها هر وقت فکراتون اومد سراغتون نشینید بهش بها بدیدد هاااا برید کار عملی کنید ی ظرفی بشور ی کیکی بپز ورزشز کن خودت تودتو نجات بده اوکیییی؟
راستی مازندرانی ها چقد گوگولیییننن ...شاد و مهربون الان مازندرانم الانم از جنگل برگشتیم ی چای ذغالی زدم بر بدن که نگو 🥲🥲🥲جاتون خالی
خیلی داره خوش میگذره بهم واقعا وجود همچین ادمای خوبی تو این دنیا حالمو خوب و اروم می کنهه انقد اتفاقا و حرفا افتادههه که نگوووو:)))))))))))
دیدگاه ها (۸)

یکی از قشنگ ترین ادیت هایی که می تونی از این سریال ببینی😭🎀را...

پارت ۴۲

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۱۰۹لیویا POVگذر ثانی...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟓 ☕🍓𓂃 ࣪˖ ִֶָ «یکی برای منم بگیر.....

عاشقانه های شبنم

پارت پنجم: تله‌یِ سادیسمیداشتم دستِ دختربچه رو توی دستم نگه ...

‏🐿[۰۰:۲۷ ~ ۰۰:۳۳ به وقت مکزیک]استی‌ها خیلی جدی به غذای من اه...

موضوع وقتی اسمش رو تتو میزنی . **جین:**جین با تعجب پرسید: «ا...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت چهاردهمیونا با ناباوری به کانگ ن...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p77..............صبح، قلعه آروم‌تر از هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط