{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

୨୧ ─────────────── ୨୧

୨୧ ─────────────── ୨୧

𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟓 ☕🍓
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «یکی برای منم بگیر...» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ

୨୧ ─────────────── ୨୧

صبح، کافه‌ی کوچیکِ طبقه‌ی پایین شرکت شلوغ بود.

لیلی توی صف ایستاده بود و منوی دستش رو نگاه می‌کرد.

— هوم... چی بگیرم؟

— همون همیشگی.

لیلی با شنیدن صدا برگشت.

جنگکوک پشت سرش ایستاده بود.

— تو از کجا می‌دونی همیشگیِ من چیه؟!

جنگکوک شونه بالا انداخت.

— نمی‌دونم. حدس زدم.

لیلی خندید.

— خیلی مطمئنی!

— معمولاً حدس‌هام خوبن.

لیلی سفارش خودش رو داد و کنار رفت.

جنگکوک هم سفارش داد.

چند لحظه بعد، لیلی لیوانش رو برداشت.

— خب، من می‌رم.

— صبر کن.

برگشت.

— چی؟

جنگکوک به لیوان دستش اشاره کرد.

— این چیه؟

— قهوه با وانیل.

— خوشمزه‌ست؟

لیلی یه جرعه خورد.

— خیلی.

جنگکوک لبخند زد.

— دفعه‌ی بعد یکی برای منم بگیر.

لیلی با تعجب نگاهش کرد.

— مگه خودت نمی‌تونی سفارش بدی؟ 😂

— می‌تونم.

— پس؟

جنگکوک کمی مکث کرد.

— می‌خوام ببینم انتخاب تو چطوره.

لیلی لبخندش رو پنهان کرد.

— باشه.

و رفت.

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🍓 𓂃 ࣪˖ ִֶָ

ظهر، لیلی دوباره از کافه رد شد.

یک لحظه ایستاد.

بعد برگشت و یک قهوه‌ی وانیلی گرفت.

وقتی به اتاق تمرین رسید، لیوان رو روی میز گذاشت.

— این برای تو.

جنگکوک که مشغول نگاه کردن به گوشی بود، سرش رو بالا آورد.

— برای من؟

— گفتی یکی برات بگیرم.

لبخندش آروم شد.

— یادم بود.

جنگکوک لیوان رو برداشت.

— ممنون، لیلی.

لیلی شونه بالا انداخت.

— نوش جان.

وقتی برگشت که بره، جنگکوک صداش زد.

— لیلی؟

— بله؟

— فردا هم میای؟

لیلی خندید.

— معلومه. اینجا کار می‌کنم!

جنگکوک هم خندید.

— آره... درست می‌گی.

اما خودش خوب می‌دونست سؤالش درباره‌ی کار نبود.

୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝐫𝒕 𝟎𝟓
୨୧ ─────────────── ୨୧
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برآی پآرت بعدی :🎀⃢၍
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟽𝟻🎀⩥
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶🎀⩥
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻🎀⩥
دیدگاه ها (۴۸)

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟔 🎧🍓𓂃 ࣪˖ ִֶָ «امروز چرا نیومدی؟» ...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟕 🎀🍓𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این دیگه زیادی شبیه...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟒 🍰🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «آقای مشکی!» 𓂃 ࣪˖ ִֶ...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟑 🍓🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این مال توئه؟» 𓂃 ࣪˖...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط