پارت اول
پارت اول
(ROSE)
پارچه ی لغزان لباس میسو، در میان جمعیت از این سو به آن سو میرفت.
نور های طلایی و قرمز رنگ، تمام عمارت رو پر کرده بودن.
صدای موسیقی آنقدر بالا بود که اگر اتفاقی رخ میداد، هیچ کس آگاه نمیشد.
عمارت چویی، در طی سال های متوالی شاهد تعداد بیشتری از این مهمانی ها بوده.
مهمانی های بی دلیل.
عده ای از آدم های پولدار که روز ها رو توی تخت شون میگذرونن و با پول پدر هاشون عشق و حال میکنن.
مثل خیلی دیگه از پولدارا، از زیر مالیات در میرن و به خاطر موقعیت خانواده شون، هر خلافی رو انجام میدن.
میسو هم، یک پولدار بود.
اما حداقل کمی، فرق داشت. خوشبختانه.
تنها چیزی که باعث میشد میسو در بین آنها متفاوت باشد، گذشته ی پر رمز و رازش بود.
گذشته های پر رمز و راز، میتونن دلایل مختلفی داشته باشن.
و اینبار یک پسر، دلیل ماجرا بود.
یک پسر عاشق...
بوی الکل تمام عمارت رو گرفته بود و باعث میشد میسو فکر کنه بعد ازچند روز این بو از بین خواهد رفت.
الکل که به مشامش می رسید، باز هم یاد خاطره ای از گذشته میافتاد.
خاطره ای نه چندان شیرین.
میسو به آهستگی سمت یکی از میز ها رفت.
دور میز، چهار پسر و سه دختر نشسته بودن.
اینها قابل تحمل ترین آدم های زندگی میسو بودن.
به آهستگی در کنار تهیونگ نشست.
بطری الکل را برداشت و خواست کمی از فکر گذشته به دور شود.
_ «خب، فکر میکنم لازمه بعد مدت ها...»
صدای جیغ یکی از مهمانان که احتمالا دختر بود، در عمارت پیچید و مانع از گفتن حرف میسو شد.
میسو، عصبی از جاش بلند شد و به دنبال منشع صدا گشت.
وقتی به سمت گوشه ای از عمارت، که توجه عده ی زیادی از مهمانان رو جلب کرده بود رسید، سعی کرد با خونسردی آدم ها رو کنار بزنه.
از بین آدم های ترسیده و متعجب عبور کرد و بلاخره با صحنه ی وحشتناک رو به رو شد.
شخصی از میان مهمان ها با صدای فریادی لرزان گفت:
_ «اون.. اون م.. مرده!»
(ROSE)
پارچه ی لغزان لباس میسو، در میان جمعیت از این سو به آن سو میرفت.
نور های طلایی و قرمز رنگ، تمام عمارت رو پر کرده بودن.
صدای موسیقی آنقدر بالا بود که اگر اتفاقی رخ میداد، هیچ کس آگاه نمیشد.
عمارت چویی، در طی سال های متوالی شاهد تعداد بیشتری از این مهمانی ها بوده.
مهمانی های بی دلیل.
عده ای از آدم های پولدار که روز ها رو توی تخت شون میگذرونن و با پول پدر هاشون عشق و حال میکنن.
مثل خیلی دیگه از پولدارا، از زیر مالیات در میرن و به خاطر موقعیت خانواده شون، هر خلافی رو انجام میدن.
میسو هم، یک پولدار بود.
اما حداقل کمی، فرق داشت. خوشبختانه.
تنها چیزی که باعث میشد میسو در بین آنها متفاوت باشد، گذشته ی پر رمز و رازش بود.
گذشته های پر رمز و راز، میتونن دلایل مختلفی داشته باشن.
و اینبار یک پسر، دلیل ماجرا بود.
یک پسر عاشق...
بوی الکل تمام عمارت رو گرفته بود و باعث میشد میسو فکر کنه بعد ازچند روز این بو از بین خواهد رفت.
الکل که به مشامش می رسید، باز هم یاد خاطره ای از گذشته میافتاد.
خاطره ای نه چندان شیرین.
میسو به آهستگی سمت یکی از میز ها رفت.
دور میز، چهار پسر و سه دختر نشسته بودن.
اینها قابل تحمل ترین آدم های زندگی میسو بودن.
به آهستگی در کنار تهیونگ نشست.
بطری الکل را برداشت و خواست کمی از فکر گذشته به دور شود.
_ «خب، فکر میکنم لازمه بعد مدت ها...»
صدای جیغ یکی از مهمانان که احتمالا دختر بود، در عمارت پیچید و مانع از گفتن حرف میسو شد.
میسو، عصبی از جاش بلند شد و به دنبال منشع صدا گشت.
وقتی به سمت گوشه ای از عمارت، که توجه عده ی زیادی از مهمانان رو جلب کرده بود رسید، سعی کرد با خونسردی آدم ها رو کنار بزنه.
از بین آدم های ترسیده و متعجب عبور کرد و بلاخره با صحنه ی وحشتناک رو به رو شد.
شخصی از میان مهمان ها با صدای فریادی لرزان گفت:
_ «اون.. اون م.. مرده!»
- ۱.۵k
- ۰۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط