{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۳: گروگان‌گیریِ صبحانه

پارت ۱۳: گروگان‌گیریِ صبحانه
سکوتِ سر میز به حدِ خفه‌کننده‌ای رسیده بود. جیمین یه تیکه نون رو بین انگشت‌هاش می‌چرخوند و یونگی با قیافه‌ی پوکرِ همیشگی‌اش، فقط به لیوانِ قهوه‌اش زل زده بود. جونگ‌کوک هم که انگار منتظر بود من حرکتی کنم. دیگه طاقت نیاوردم. قاشقم رو با صدای تقِ نسبتاً بلندی گذاشتم لبه‌ی بشقاب.

صدایِ «تق» تویِ آشپزخونه پیچید و انگار همه‌شون از جا پریدن.

سرم رو بلند کردم، نگاهی به دور تا دورِ میز انداختم و با صدایی که سعی کردم هم قاطع باشه و هم کمی خنده‌دار، گفتم:

«ببینید… بسه دیگه! واقعاً دارید اذیتم می‌کنید. همه‌تون ساکت شدید و فقط زل زدید به من. آدم فکر می‌کنه گروگان‌گیر اینجا شما هستید و منم گروگانم که منتظرم یه راه فرار پیدا کنم! نمی‌خواید آدمیزادی صبحونه‌تون رو بخورید و حرف بزنید؟»

برای یه ثانیه سکوتِ مطلق حاکم شد.

بعد، جیهوپ که داشت چای می‌خورد، پرید توی گلوش و شروع کرد به سرفه کردن. جیمین زد زیرِ خنده و سرش رو انداخت پایین. تهیونگ هم با چشم‌هایِ گرد شده نگاهش رو از من گرفت و شروع کرد به جویدنِ ساندویچش با سرعتِ
دوبرابر!

نامجون که بالاخره متوجهِ سر و صدایِ غیرعادیِ دور میز شده بود، هدفونش رو برداشت و با تعجب پرسید: «چی شده؟ گروگان چی؟»

یونگی که انگار از جسارتم خوشش اومده بود، گوشه‌ی لبش رفت بالا و با لحنِ سرد و جذابی گفت: «فکر کنم ملیکا داره بهمون یاد میده چطور رفتار کنیم.»

فضا که تا چند ثانیه پیش سنگین و عجیب بود، حالا یهو تغییر کرد. یه جورِ حسِ «واقعی بودن» بینمون جریان پیدا کرد. انگار اون سدِ بزرگِ «آیدل بودن» با همین یه جمله‌یِ تو شکسته شد.

[پایان پارت ۱۳]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۴: معامله‌یِ نامرئیبعد از اون حرفِ من، جیمین با خنده گ...

پارت ۱۲: سکوتِ صبحگاهی و نگاه‌های خیرهبا آرامشی که مدت‌ها بو...

پارت ۱۱: مرزِ نامرئیاشک‌هام رو با آستینم پاک کردم و نفسی که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط