دیگر از مرگ نمی‌هراسم خانه اصلی آنجاست

«دیگر از مرگ نمی‌هراسم؛ خانه اصلی آنجاست»

«دیگر از مرگ نمی‌هراسم؛ خانه اصلی آنجاست»

بابا...🖤🥀

این روزها که جای خالی‌ات در خانه بیشتر از هر وقتِ دیگری فریاد می‌زند، فهمیده‌ام که ترس از مرگ، برای آن‌هایی است که دلی در آن‌سویِ پرده ندارند. من اما دیگر نمی‌ترسم. وقتی به آن سویِ افق نگاه می‌کنم، دیگر برایم غربت نیست؛ آنجا برای من آشناست.

یارانِ عزیزِ ما، رفیقانِ قدیمیِ تو، و تمام آن‌هایی که بخشی از وجودِ مرا با خود بردند، حالا آنجا جمع‌اند. می‌دانم که تو در میانِ بهترینِ آنانی، در جوارِ همان‌هایی که عمری به یادشان سینه زدی و نامشان را به نیکی بردی.

پدر، حالا آن طرفِ مرگ برای من، نه یک مسیرِ مه‌آلود و ترسناک، که ایستگاهی برای رسیدن به دیدارِ توست. انگار آنجا گرم‌تر از اینجاست، انگار دوستانِ واقعیِ ما آنجا زودتر از ما رسیده و سفره‌یِ مهر گشوده‌اند.
#پدرم..🖤🥀

.


.


.
دیدگاه ها (۴)

گاهی یک خانه فقط دیوار و اتاق نیست...سامان به خانه‌ای برگشت ...

وقتی تو رفتی، حالم بد شد. نه آن‌طور که با یک تبِ ساده چند رو...

بعضی‌ها فکر می‌کنند وقتی زخمت زدند، قصه‌ات تمام شده؛ نمی‌دان...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت ۲۱: زمزمه‌هایِ شوم در راهروه...

هنوز هم وقتی صدای همآن موسیقیِ خاص در خانه می‌پیچد، انگار زم...

---نه از فراق، که از نزدیکی می‌سوزم. از آن لحظه‌ای که چشمانت...

سینا، با آن بدنِ لرزان و ذهنی که انگار دارد از هم می‌پاشد، ب...

پارت ۴۹ — آخرین دیداریونگی چند دقیقه همان‌جا ایستاده بود.انگ...

«سجاده‌ای.که.خالی.ماند»کاش قبل از آن رفتن، دنیا برای لحظه‌ای...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤گاهی بعضی آدم‌ها بدون اینکه بد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط