حقیقت رو بهش بگم که با چشمانی لبریز از اشک به ستاره‌ها

"حقیقت رو بهش بگم؟ که با چشمانی لبریز از اشک به ستاره‌ها

"حقیقت رو بهش بگم؟ که با چشمانی لبریز از اشک به ستاره‌ها خیره بشه، به جای اینکه همون ستاره‌ای رو دنبال کنه که سرنوشتشه؟ نه… نه، آلبرت. بذار فکر کنه که من هیچ‌وقت دوستش نداشتم. بذار با خیال نبودنم کنار بیاد، نه با حقیقتی که روحش رو از هم می‌پاشه."
دیدگاه ها (۰)

𓆩 پارت ۴۴ 𓆪 🖤🥀ات با ناباوری به مرد خیره شد.ات: منظورت چیه؟ ج...

🖤 پشت نیمکت آخر ادامه پارت از ۱۰: «پدری که برگشت...»ناگهان ص...

پست های پیج منو خوندین ؟!چون آخرین شخص کره زمین که شاید بشه ...

مهمونی خطرناک پارت:23ویو اتبابای ات: عزیزم، تو دختر منی. می‌...

🌼🌺🌼 میدونی!؟به نظرم‌پیدا کردن و دیدن آدم خوب اونم تو این زمو...

چند پارتیـــــــــ🩷🍼ـــــــــوقتی میخوای خبر بارداریتو بهش ب...

Enemys Embrsce [ part ۳۱ ]

#pain#P¹⁰⁶#Season²دستش رو به سمت کیسه ی قرص ها برد و یک آرام...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 22عمارت مینهو ـ ساعت ۱۱ شبلونا هنوز...

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط