رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

فصل سی و ششم : آغوشی گرم

ملیسا صدای قدم‌هایی رو شنید، اما سرش رو بلند نکرد.

فکر کرد شاید یکی از کارکنان هتله.

تا اینکه صدایی آشنا گفت:

ـ ملیسا؟

فوراً صورتش رو پاک کرد و سرش رو بالا آورد.

کایزن بود.

با دیدن او، سعی کرد خودش رو جمع‌وجور کنه.

ـ تو چرا بیداری؟

کایزن به‌جای جواب دادن، کنارش ایستاد.

ـ می‌تونم بشینم؟

ملیسا با تردید سر تکون داد.

کایزن کنارش نشست، اما چیزی نپرسید.

نه پرسید چرا گریه می‌کنه و نه اصرار کرد براش توضیح بده.

چند دقیقه در سکوت گذشت.

ملیسا امیدوار بود بتونه خودش رو کنترل کنه، اما وقتی کایزن ژاکتش رو از روی شونه‌هاش برداشت و آرام روی شونه‌های او انداخت، بغضش دوباره شکست.

ـ لازم نیست این کار رو بکنی...

کایزن نگاهش کرد.

ـ می‌دونم.

ـ پس چرا...

صدای ملیسا لرزید و جمله‌اش ناتمام موند.

کایزن کمی به سمتش برگشت.

ـ چون سردته.

همین جواب ساده باعث شد اشک‌های ملیسا دوباره سرازیر بشن.

سرش رو پایین انداخت و با صدایی گرفته گفت:

ـ از خودم خسته شدم، کایزن...

چهرهٔ کایزن جدی‌تر شد.

ـ چرا؟

ملیسا لب‌هاش رو به هم فشرد. نمی‌خواست دربارهٔ خانواده‌اش حرف بزنه، اما دیگه نمی‌تونست همه‌چیز رو در خودش نگه داره.

ـ هر کاری می‌کنم، انگار کافی نیست. سعی می‌کنم باهاشون حرف بزنم، بهشون نزدیک بشم، توی جمعشون باشم... ولی آخرش باز منو با سرینا مقایسه می‌کنن.

نفسش لرزید.

ـ اون فقط می‌خواد خودش باشه و همه دوستش دارن. منم فقط می‌خوام خودم باشم... پس چرا باید همیشه احساس کنم یه جای کارم اشتباهه؟

کایزن چیزی نگفت.

ملیسا با پشت دست اشک‌هاش رو پاک کرد.

ـ می‌دونم بابا و مامانم دوستم دارن. اونا همیشه طرف منن. ولی نمی‌تونن مجبورشون کنن منو دوست داشته باشن...

صدایش شکست.

ـ من فقط دلم می‌خواست اونا هم یه بار منو انتخاب کنن.

این بار کایزن نگاهش رو از او نگرفت.

بعد آهسته دستش رو جلو آورد و برای لحظه‌ای مکث کرد؛ انگار می‌خواست مطمئن بشه ملیسا با نزدیک شدنش مشکلی نداره.

ملیسا چیزی نگفت.

کایزن دستش رو دور شونه‌های او گذاشت و به‌آرامی بغلش کرد.

ملیسا برای چند ثانیه بی‌حرکت موند.

بعد انگار تمام نیرویی که برای نگه داشتن خودش جمع کرده بود، از بین رفت.

صورتش رو به سینهٔ کایزن تکیه داد و گریه کرد.

کایزن دستش رو روی پشت سرش گذاشت و آهسته گفت:

ـ لازم نیست اشک‌هات رو قایم کنی.

ملیسا انگشت‌هاش رو به ژاکت او گرفت.

کایزن ادامه داد:

ـ نمی‌خوام مجبور باشی هر بار که ناراحتی، وانمود کنی حالت خوبه.

ملیسا هنوز گریه می‌کرد.

کایزن کمی سرش رو پایین آورد و با صدایی آرام‌تر گفت:

ـ من محافظ اشک‌هات می‌شم، ملیسا.

ملیسا چشم‌هاش رو بست.

این جمله قرار نبود تمام مشکلاتش رو حل کنه. قرار نبود فردا صبح، خانواده‌اش ناگهان تغییر کنن یا تمام خاطرات تلخش از بین برن.

اما برای اولین بار، کسی ازش نخواست ساکت بشه، قوی باشه یا ناراحتی‌اش رو فراموش کنه.

کایزن فقط اجازه داد گریه کنه.

و ملیسا، درحالی‌که سرش رو به سینهٔ او تکیه داده بود، بالاخره دست از پنهان کردن اشک‌هاش برداشت.

کایزن به چراغ‌های باغ خیره شد و دستش رو آرام روی شونهٔ ملیسا نگه داشت.

او نمی‌دونست چه حرفی می‌تونه درد ملیسا رو کمتر کنه.

پس قول‌های بزرگ نداد.

فقط همون‌جا موند.

تا وقتی که گریه‌های ملیسا آروم‌تر بشن.

و وقتی ملیسا بالاخره کمی خودش رو جمع کرد، کایزن آهسته گفت:

ـ ملیسا؟

ـ هوم...؟

ـ لازم نیست برای اینکه کسی دوستت داشته باشه، شبیه شخص دیگه‌ای بشی.

ملیسا چشم‌های خیسش رو بالا آورد.

کایزن نگاهش کرد.

ـ خودت بودن، به‌اندازهٔ کافی ارزشمنده.

ملیسا دوباره سرش رو به سینهٔ او تکیه داد.

این بار، اشک‌هاش هنوز جاری بودن؛ اما دیگه تلاش نمی‌کرد به‌تنهایی جلوی اون‌ها رو بگیره.

و کایزن هم، بدون اینکه ازش بخواد زودتر آروم بشه، کنارش موند.

زیر آسمون ساکت شب، فاصله‌ای که مدت‌ها بین اون دو وجود داشت، کمی کمتر شده بود.

نه با اعترافی عاشقانه و نه با قولی برای همیشه.

بلکه با اعتمادی که ملیسا برای اولین بار جرئت کرده بود در حضور او نشون بده.
دیدگاه ها (۲)

چند پارتی جیمین پارت چهارم

پارت ۱۹۵

چند پارتی تهیونگ

𓆩 پارت ۸۱ 𓆪 🖤ات چند قدم عقب رفت.ـ دروغ می‌گی... بابای من این...

چقدر توصیف زیبایی

پارت ۴۱ تهیونگ چند دقیقه بود از دور به لینا نگاه می‌کرد.هر ب...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۳دست‌های جونگکوک هم...

ᴘᴀʀᴛ ۳۶ | یه تصمیم برای آیندهچند هفته گذشت...آرا روزبه‌روز ب...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_46فصل نوزدهم | ...

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽Part 13وقتی از تالار بیرون او...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط