در جست و جوی عشق
P 12:
✧༺✦✮✦༻∞ بازار ،فرصتی برای شکوفا شدن ∞༺✦✮✦༻✧
آخر هفته بود و دخترک به همراه ندیمه جانگ به بازار مرکزی سئول رفته بود تا برای خانه کمی خرید کنند.
مرکز خرید مانند یک خیابان عظیم و مستقیم بود که از ابتدا تا انتهای آن مردان زنان و حتی کودکان زحمتکشی بودند. همانطور که در بازار دور میزدند به یک خانم فروشنده رسیدند و ۴ دست لباس زیبا خریده ند. ۲ دست برای ا.ت و دو دست لباس برای دو ندیمه.
کمی جلوتر که رسیدند از مغازه ی مواد غذایی مقداری، مواد اولیه ی غذا مانند، برنج، تخم مرغ، سیب زمینی و... . خریدند.
سپس بعد از اتمام خرید هایشان در راه برگشت، دخترک از گوشواره هایی با جنس سنگ رزکوارتز که رنگ صورتی زیبایی داشتند ، خوشش آمد وقتی داشت نگاه آخر را برای انتخاب گوشواره ی مورد علاقه اش میکرد، ناگهان صدای آشنایی را شنید :
_آقا این گوشواره ها چند هستن؟
مرد فروشنده پاسخ داد:
-۵۲ وون.
دخترک سرش را به طرف صدا برگرداند و با کمال تعجب مردی را که حدودا ۱۰ روز پیش در جنگل جان اورا نجات داد را دید.
درسته! پارک جیمین امپراطور کره جنوبی که اکنون با لباسی معمولی برای تفریح به بازار آمده بود و دخترک از این موضوع خبر نداشت.
البته پادشاه هم مردی بسیار متواضع ، انسان دوست، مهربان، صبور و بخشنده بود و دوست نداشت از موقعیت خود سوء استفاده کند تا احترام بیشتری کسب کند و بیشتر سعی میکرد تا جایی که میشود در بیرون از قصر مانند فردی عادی رفتار کند و بروز ندهد که امپراطور است .
دخترک تعظیمی کرد و گفت:
+عه.... سلام آقا! منو یادتون میاد ؟!
جیمین لبخندی زد و گفت:
_سلام... معلومه! تو از این گوشواره ها خوشت اومده؟
دخترک گفت:
+آره یکی انتخاب کردم. شما چی؟ حتما برای همسرتون میخواید بخرید!؟
جیمین گفت:
_که اینطور ... بله من انتخاب کردم اما نه برای همسرم. برای مادرم، چون فردا تولدشه. کدوم رو انتخاب کردی؟
دخترک با دست گوشواره ی صورتی را نشان داد.
پسرک به طور کاملا ناخودآگاه گفت:
+آقا لطفا اون گوشواره ی رزکوارتز و اون گوشواره و گردنبند فیروزه رو بهم بدید..
سپس پولش را به فروشنده داد و گوشواره ی دختر را به او داد:
_بفرما
دخترک متعجب به جیمین نگاهی کرد و سپس به گوشواره ی در دستانش نگاهی انداخت و با تعجب پرسید:
+چرا پولش رو دادین؟ من خودم میدادم. واقعا ممنونم. بزارید پولش رو بهتون بدم.
اما پسر پول را رد کرد و دستش را پس زد.
سپس بعد از کلی تشکر دختر از پسر راهشان از هم جدا شد و هرکدام به مقصد خود رفتند.
........................
دخترک متوجه شد که فقط مداری پول باقی مانده است و حتی اگر خیلی برنامه ریزی هم کنند فقط آن پول برای دو، سه ماه آنخا پاسخگو است.
پس به دنبال شغلی برای خود میگشت. چند تا ایده برای شغل در ذهنش ایجاد شد. اما در نهایت تصمیم گرفت یه رستوران بزند.
پس مغازه ای را اجاره کرد و در آن به کمک دو تا ندیمه مشغول آشپزی شد. مغازه ای نسبتا متوسط که داخل آن آشپزی میکردند . نصفی از فضای داخل مغازه را صندلی هایی چوبی ساده به همراه میز گذاشته بودند و در دور مغازه هم چند تا میز و صندلی گذاشته بودند.
در رستوران خود انواع غذا های سوپی و کبابی را میپختند.
درآمد خیلی خوبی از آنجا در میاوردند.
..........................
۶ ماه بعد:
دخترک و ندیمه ها مشتری های خود را در رستوران داشتند.
حتی اشخاص اشراف زاده هم در آن رستوران رفت و آمد داشتند و مهمترین قضیه این که بدون آن که دخترک بداند امپراطور هم تقریبا هر چند روز یکبار به مغازه ی آن ها می آمد و الحق که علاوه بر خود دخترک، عاشق غذاهای او هم شده بود.
آن ها با هم صمیمی شده بودند، البته بدون آن که دخترک بداند که جیمین امپراطور است .
پسرک تا الان موفق به مخفی نگه داشتن مقام خود شده بود. اما در آینده چه اتفاقی می افتد؟ آیا باز هم موفق میشود؟
ادامه در پارت بعد.
شرط؟ ۵۰ لایک_نفری ۵ تا کامنت تا به ۶۵ برسه.
پیج زاپاس: @aramesh.army2
✧༺✦✮✦༻∞ بازار ،فرصتی برای شکوفا شدن ∞༺✦✮✦༻✧
آخر هفته بود و دخترک به همراه ندیمه جانگ به بازار مرکزی سئول رفته بود تا برای خانه کمی خرید کنند.
مرکز خرید مانند یک خیابان عظیم و مستقیم بود که از ابتدا تا انتهای آن مردان زنان و حتی کودکان زحمتکشی بودند. همانطور که در بازار دور میزدند به یک خانم فروشنده رسیدند و ۴ دست لباس زیبا خریده ند. ۲ دست برای ا.ت و دو دست لباس برای دو ندیمه.
کمی جلوتر که رسیدند از مغازه ی مواد غذایی مقداری، مواد اولیه ی غذا مانند، برنج، تخم مرغ، سیب زمینی و... . خریدند.
سپس بعد از اتمام خرید هایشان در راه برگشت، دخترک از گوشواره هایی با جنس سنگ رزکوارتز که رنگ صورتی زیبایی داشتند ، خوشش آمد وقتی داشت نگاه آخر را برای انتخاب گوشواره ی مورد علاقه اش میکرد، ناگهان صدای آشنایی را شنید :
_آقا این گوشواره ها چند هستن؟
مرد فروشنده پاسخ داد:
-۵۲ وون.
دخترک سرش را به طرف صدا برگرداند و با کمال تعجب مردی را که حدودا ۱۰ روز پیش در جنگل جان اورا نجات داد را دید.
درسته! پارک جیمین امپراطور کره جنوبی که اکنون با لباسی معمولی برای تفریح به بازار آمده بود و دخترک از این موضوع خبر نداشت.
البته پادشاه هم مردی بسیار متواضع ، انسان دوست، مهربان، صبور و بخشنده بود و دوست نداشت از موقعیت خود سوء استفاده کند تا احترام بیشتری کسب کند و بیشتر سعی میکرد تا جایی که میشود در بیرون از قصر مانند فردی عادی رفتار کند و بروز ندهد که امپراطور است .
دخترک تعظیمی کرد و گفت:
+عه.... سلام آقا! منو یادتون میاد ؟!
جیمین لبخندی زد و گفت:
_سلام... معلومه! تو از این گوشواره ها خوشت اومده؟
دخترک گفت:
+آره یکی انتخاب کردم. شما چی؟ حتما برای همسرتون میخواید بخرید!؟
جیمین گفت:
_که اینطور ... بله من انتخاب کردم اما نه برای همسرم. برای مادرم، چون فردا تولدشه. کدوم رو انتخاب کردی؟
دخترک با دست گوشواره ی صورتی را نشان داد.
پسرک به طور کاملا ناخودآگاه گفت:
+آقا لطفا اون گوشواره ی رزکوارتز و اون گوشواره و گردنبند فیروزه رو بهم بدید..
سپس پولش را به فروشنده داد و گوشواره ی دختر را به او داد:
_بفرما
دخترک متعجب به جیمین نگاهی کرد و سپس به گوشواره ی در دستانش نگاهی انداخت و با تعجب پرسید:
+چرا پولش رو دادین؟ من خودم میدادم. واقعا ممنونم. بزارید پولش رو بهتون بدم.
اما پسر پول را رد کرد و دستش را پس زد.
سپس بعد از کلی تشکر دختر از پسر راهشان از هم جدا شد و هرکدام به مقصد خود رفتند.
........................
دخترک متوجه شد که فقط مداری پول باقی مانده است و حتی اگر خیلی برنامه ریزی هم کنند فقط آن پول برای دو، سه ماه آنخا پاسخگو است.
پس به دنبال شغلی برای خود میگشت. چند تا ایده برای شغل در ذهنش ایجاد شد. اما در نهایت تصمیم گرفت یه رستوران بزند.
پس مغازه ای را اجاره کرد و در آن به کمک دو تا ندیمه مشغول آشپزی شد. مغازه ای نسبتا متوسط که داخل آن آشپزی میکردند . نصفی از فضای داخل مغازه را صندلی هایی چوبی ساده به همراه میز گذاشته بودند و در دور مغازه هم چند تا میز و صندلی گذاشته بودند.
در رستوران خود انواع غذا های سوپی و کبابی را میپختند.
درآمد خیلی خوبی از آنجا در میاوردند.
..........................
۶ ماه بعد:
دخترک و ندیمه ها مشتری های خود را در رستوران داشتند.
حتی اشخاص اشراف زاده هم در آن رستوران رفت و آمد داشتند و مهمترین قضیه این که بدون آن که دخترک بداند امپراطور هم تقریبا هر چند روز یکبار به مغازه ی آن ها می آمد و الحق که علاوه بر خود دخترک، عاشق غذاهای او هم شده بود.
آن ها با هم صمیمی شده بودند، البته بدون آن که دخترک بداند که جیمین امپراطور است .
پسرک تا الان موفق به مخفی نگه داشتن مقام خود شده بود. اما در آینده چه اتفاقی می افتد؟ آیا باز هم موفق میشود؟
ادامه در پارت بعد.
شرط؟ ۵۰ لایک_نفری ۵ تا کامنت تا به ۶۵ برسه.
پیج زاپاس: @aramesh.army2
- ۲۹.۰k
- ۱۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط