007-پنهان در مه - پارت ۷۸

....
007-پنهان در مه - پارت ۷۸
....

چند روزی از ماجرایِ آن جنگلِ مرموز می‌گذشت. بعد از آن اتفاقِ عجیب، همه‌چیز در سکوت فرو رفته بود و هیچ نشانه‌یِ دیگری از خطر دیده نمی‌شد. آنیا، در حالی که سعی می‌کرد آرامشِ به‌دست‌آمده را حفظ کند، نفسِ عمیقی کشید و زیرِ لب زمزمه کرد: «امیدوارم اوضاع همین‌طور آروم بمونه و دیگه هیچ‌وقت گذرم به اون‌جا نیفته...»

اما هنوز کلامش در فضا نپیچیده بود که ناتسو با همان لبخندِ همیشگی و بی‌خیالش واردِ اتاق شد: «چه خبرا خواهر کوچولو؟»

آنیا دندان‌قروچه‌ای کرد و با خودش فکر کرد:«زهی خیالِ باطل...»

سپس، با بی‌میلی سرش را به سمتِ ناتسو برگرداند و پرسید: «چی شده؟»

ناتسو سرش را خاراند و گفت: «چیزی نشده! فقط گفتم ازت بپرسم... امروز بریم همون مغازه‌یِ لباس‌فروشی که گفته بودم؟»

آنیا چشمانش را گشاد کرد:« مغازهٔ لباس فروشی...؟»

ناتسو در حالی که برای خود چای می ریخت زیر لب گفت:« بله...گفتم که می خوام برات لباس بخرم!»

....

در حالی که ناتسو دست آنیا را گرفته بود و او را با خوش‌رویی به سمت بیرون می‌کشید، راه افتاد.

وقتی به محله‌ی قدیمی رسیدند و مقابل یک مغازه‌ی کوچک و دنج ایستادند، ناگهان قدم‌های آنیا سنگین شد. او در جای خود ایستاد.

ناتسو که متوجه توقف ناگهانی او شده بود، با کنجکاوی پرسید: «چیزی شده؟»

آنیا با صدایی که کمی لرز داشت، به تابلوی چوبی بالای مغازه خیره شده بود: «اینجا... همون مغازه‌ایه که با بابا و مامان می‌اومدم.»

ناتسو متوجه حسِ آنیا شد. لبخندی شیطنت‌آمیز بر لبانش نشست و با لحنی که می‌خواست فضا را عوض کند، گفت: «هوم؟ پس برات نوستالژیه؟»

آنیا آهی کشید، انگار که سنگینی خاطرات را روی شانه‌هایش حس می کرد. «خب... ما همیشه اینجا می‌اومدیم. همه چیز اینجا یه جور دیگه‌ایه.» او در حالی که غرق در افکار گذشته بود، قدم به داخل مغازه‌ی کوچک گذاشت.

ناتسو مستقیماً به سمت فروشنده رفت و با دقت، لباسی را که در نظر داشت توصیف کرد. فروشنده که پیرزنی با چهره‌ای مهربان بود، با اشتیاق پذیرفت و گفت که باید اندازه‌ی آنیا را بگیرد. او آنیا را به سمت اتاق‌های پرو برد.

آنیا در حالی که در اتاق پرو ایستاده بود و فروشنده داشت اندازه‌ها را می‌گرفت، ناگهان خنده‌ی کوتاهی کرد. در ذهن خود با خود گفت: «وای، یادمه اولین بار که بابا من رو آورد اینجا فکر می کردم ، می‌خواد منو بفروشه!»

در همین حین، ناتسو که به میز فروشنده تکیه داده بود، از دور به آنیا نگاه می‌کرد. او می‌دید که چطور آنیا، با وجود تمام نگرانی‌هایش، انگار در آن فضای قدیمی کمی آرام‌تر شده و از بودن در آنجا لذت می‌برد.

تقریباً کار فروشنده با آنیا تمام شده بود که ناگهان، صدایی آشنا و شفاف، سکوتِ آرامِ مغازه را شکست و مثل رعد در گوش آنیا پیچید:« لازم نبود همراهم بیای لوید سان!»

آنیا با شنیدن این صدا، خشکش زد. قلبش به شدت تپید.

لوید، با آن لبخندِ تصنعی و بی‌نقص همیشگی‌اش، در حالی که با وقار قدم به داخل می‌گذاشت، گفت: «به هر حال قرار بود بعد از این با هم بریم بیرون، یور سان.»

یور که از شدت خجالت گونه‌هایش گل انداخته بود، سریع نگاهش را دزدید و با دستپاچگی، فروشنده را صدا زد تا از این موقعیتِ ناخوشایند فرار کند.

آنیا از شدت شوک، انگار که نیروی پاهایش را از دست داده باشد، روی زمین نشست. او به سرعت پشت به لوید و یور قرار گرفت و خودش را در گوشه‌ای از اتاق پرو قایم کرد، طوری که انگار می‌خواست با زمین یکی شود!

فروشنده که با تعجب به آن دختر جوان که ناگهان روی زمین افتاده بود نگاه می‌کرد، با نگرانی پرسید: «چیکار می‌کنید خانم جوان؟ چیزی شده؟»

آنیا با دستپاچگی و صدایی که از ترس می‌لرزید، گفت: «ببخشید... ببخشید! یه کم حالم خوب نیست... میشه لطفاً فقط چند لحظه همینطوری بمونم؟»

فروشنده که واقعاً نگران شده بود، گفت: «حالتون خوب نیست؟ می‌خواید به همراهتون خبر بدم؟»

آنیا که نمی‌خواست لوید یا یور او را ببینند، با التماس گفت: «لطفاً... فقط بهش بگین بیاد همین‌جا.»

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۴)

007-آلما ویسکی - پارت ۵۵

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۱بارون شدیدی می‌بارید.لو...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۰**(عصر همان روز - عمارت دزموند 🏰)دام...

‌سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۲ ساعت ۵ که قرار ب...

عشقی حقیقی

p38

#my.FUCKER.mafai. part7تلفن هیونجین ناگهان زنگ خو...

....پارت بیستم....

تک پارتی _ آیین گوشت و سکوت

دختر و پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط