عشق بی اختیار

عشق بی اختیار ..

دلنوشته ؛
پسر  کوچولوی خواهرم از من بیسکویت خواست.
گفتم: امروز مى خرم.
وقتى به خانه برگشتم فراموش کرده بودم.
 دوید جلو و پرسید:دایی بیسکویت کو؟
گفتم: یادم رفت.
شروع کرد و گفت: دایی بَده، دایی بَده.
 بغلش کردم و گفتم: دایی جان! دوستت دارم.
گفت: بیسکویت کو؟
فهمیدم دوستى بدون عمل را بچه سه ساله هم قبول ندارد.
فهمیدم دوست داشتن را نه مینویسند نه میگویند ،
ثابت میکنند...
.
.
.
#بخوان_شعر_سخن_ناب
#کیوت
#کیوت
#دلشکسته
#دلگیر
#بی_پروا..
دیدگاه ها (۲۴)

سایه‌های کلاغپارت سی‌ونهم | میان مرگ و زندگی«کاوهههههه...!»ج...

KIM V

یکی از عزیزان می گفت : پسر  کوچولوی خواهرم از من بیسکویت خوا...

#دا‌ستان - #حواسمان_باشد: پسر کوچولوی خواهرم از من بیسکویت خ...

بسم الله الرحمن الرحیم اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وآلِ...

حجت الاسلام قرائتی ...بچه ام کوچولو بود ، از من بیسکویت خواس...

#داستانکبچه ام کوچولو بود، از من بیسکویت خواست. گفتم: امروز ...

حجت الاسلام قرائتی ...بچه ام کوچولو بود ، از من بیسکویت خواس...

..استاد قرائتی :بچه ام کوچولو بود، از من بیسکویت خواست.گفتم...

به نام خدا..آقای قرائتی:بچه ام کوچولو بود، از من بیسکویت خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط