#دا‌ستان - #حواسمان_باشد:

#دا‌ستان - #حواسمان_باشد:
پسر کوچولوی خواهرم از من بیسکویت خواست.
گفتم: «امروز مى‌خرم.»
[وقتى به خانه برگشتم فراموش کرده بودم.] دوید جلو و پرسید: «دایی بیسکویت کو؟»
گفتم: «یادم رفت.»
شروع کردو گفت: «دایی بَده، دایی بده.»
بغل‌ش کردم‌و گفتم: «دایی جان! دوست‌ت دارم.»
گفت: «بیسکویت کو؟»
فهمیدم دوستى بدون عمل را بچّه‌ی سه‌ساله هم قبول نه‌دارد.

• چه‌گونه ما می‌گوییم خدا و رسول و اهل بیت و شهدا را دوست داریم، امّا در عمل کوتاهى می‌کنیم.
دیدگاه ها (۰)

Pat:6اسم: عاشق چشماش شدمجونگکوک . سرم و اوردم بالا و با خنده...

🎀❤️ پارت 22 — ویو تهیونگ❤️🎀تا اومدم حرفم رو بزنم، چشمم افتاد...

قسمت ۸(بخش یک)

رمان اسیر خان پارت هفتم 7

🌺☘🌼بِسْمِ ألله ألرحْمنِ ألرَحيمْألسلام عٓلیکٓ یااباعٓبدالله ...

عشق معشوق ویو کوک نمی دونم چرا هر چی زنگ می زنم جواب نمیده ش...

پارت ۳ اشتباهی آپ شده جابه جا شدنوقتی یهو p4 جیمین : کوک (...

اسم فیک = " محو اقیانوس نگاهت "پارت " 55 | پایانی "" ویو پ...

رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم)

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 10ویو هویج: سه روز از اون شب گذشته ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط