KIM V
Part 4۱
کیموی
شین هه: جرعت یا حقیقت
سارا :حقیقت
شین هه: دیروز داشتیم آشپزی میکردیم یهو حالت بد شد حامله ای؟
سارا: آره ولی به جین نگید می خوام سوپرایز بشه
همه تبریک گفتیم کلی خوشحال شدیم جین بابای خوبی میشه
جیهوپ دوباره چرخوند که به من و یونا افتاد
يونا: جرعت یا حقیقت
از اونجا که شرارت رو تو چشم هاش دیدم و همه از حقیقت زخم خوردن جرعتو انتخاب کردم
يونا: بلند شو برو جلوی شوهرت شیک برو
ا.ت: نه من اینکارو انجام نمیدم
جیهوپ : نمی تونی قبول نکنی
ا.ت: چرا من الهه ماه
بلند شدم رفتم سمت تهیونگ
یه نگاه به عقب انداختم دیدم همه با نیش باز دارند منِ بدبختو نگاه میکنند
ا.ت: بابا و جین هیونگ میتونید یه لحظه اونور رو نگاه کنید
تا اونا برگشتن پشتمو به تهیونگ کردم
خم شدم و شیک رفتم
یهو تهیونگ کمرمو گرفت و کشید سمت خودش
افتادم رو پاش
سرمو تو گردنش مخفی کردم از استرس زیاد خندیدم
تهیونگ کنار گوشم گفت : این حرکات چیه توله
سرمو آوردم بالا به قیافش که متعجب بود نگاه کردم یه نگاه به بقیه داشتن میخندیدند کردم
ا.ت: همش تقصیر یونای شیطان صفته
جرعت و حقیقت بازی میکردیم اون گفت اینکارو کنم
بعد قيافمو كيوت کردم دلش رحم بیاد دعوام نکنه
خندید و گفت : توله حالا لازم بود انقدر قشنگ شیک بزنی کیم کوچولو بیدار بشه شب مسئولیت این شیطون بازی هاتو قبول کن
ا.ت: تهیونگ من خجالت میکشم تو هم بیا
با تهیونگ به سمت بچه ها رفتیم
تهیونگ: یونا زن منو اذیت نکن
یونا: ولی خیلی قیافت باحال شده بود تهیونگ
دوباره همه زدند زیر خنده
تهیونگ: یونا خانم نظرت با کسر حقوق چیه؟
یونا: غلط کردم آقا
من نشستم تهیونگ هم رفت
مامان: دست مریزاد چه شیکی میری مامان جان
شین هه: شاگرد خودمهه
سارا: تهیونگ چه دلی داره بیچاره خیلی خوب خودشو کنترل کرد
ا.ت: بس کنید دیگه بیاید ادامه بازی
جيهوپ چرخوند به یونا و خودش افتاد
يونا: جرعت یا حقیقت
جيهیوپ: حقیقت
جیهوپ: تو چرا پارتنرت رو تا الان پیدا نکردی ؟
جیهوپ: پیدا کردم اما اون منو رد کرد قبل از من با کسی در ارتباط بود
یونا : اوه امیدوارم خدا کس دیگه ای رو برات مقدر کنه
بعد از چند دور بازی خسته شدیم
بلند شدیم بریم بخوابیم
تهیونگ و بابا و جین هنوز داشتن صحبت میکردند
رفتم دستشویی بعد از شستن دست و صورتم به سمت چادر رفتم
زیپ چادرو کشیدم تا لباس عوض کنم
نمیدونم بقیه چطوری تحمل میکنند این سوتینو واقعا احساس خفگی میکنم
سوتین رو باز کردم
ا.ت: اخییییش این شد زندگی
یه تاپ مشکی حریر پوشیدم با یه شلوارک مشکی
وسایل مراقبت پوستیم هم زدم
یه نگاه به خودم تو آینه ی دستی ای که آورده بودم کردم
ا.ت: تهیونگ کُش شدم
بذار یکم نرمش کنم بدنم از گرفتگی در بیاد
5 دقیقه گذشته بود و حرکت اخرم رو داشتم انجام میدادم
زانو هامو جمع کردم تو شکمم و خم شدم به جلو
دستام هم کشیدم
باید ۲ دقیقه همونطور میموندم
صدای باز شدن زیپ اومد از اونجا که فکر میکردم تهیونگ باشه و شیطنتم گل کرده بود بیشتر دستامو کشیدم و باسنم دادم بالا
شین هه: يا خدا باید برم چشمامو با اسید بشورم
وقتی صدای شین هه رو شنیدم سریع پتو رو دور خودم پیچیدم
ا.ت: میکشمت شین هه تو بلد نیستی اعلام حضور کنی شاید یکی لخت بود شاید تو عملیات بودیم شاید تهیونگ...
شین هه: خفه بابا بذار رو بهشتی که دیدم تمرکز کنم ، تهیونگ بود که الان داشتی به فاک میرفتی دوستم ، حالا از این لباس ها و کا*ندوم داری به من بدی امشب میخوام یکم یونگی رو اذیت کنم
ا.ت: فقط یبار دیگه سرت رو مثل گوساله بندازی بیای تو میدونم باتو ، آبی یا لیمویی می خوای؟
شین هه: لیمویی
ا.ت: بیا فقط برو الان تهیونگ میاد
شین هه: مرسی دوست عزیزم خوب کون بده و پا گذاشتم به فرار
ا.ت: شین هههه اگر کونت سالم موند امشب خودم پارش میکنم
چرا تهیونگ نمیاد
یه روبدوشامبر سفید پوشیدم از چادر بیرون اومدم
همه داخل چادر هاشون بودند عجیبه
پس چرا تهیونگ نیست داشتم سمت آتیش خاموش شده میرفتم که بوی تهیونگ رو از پشت سرم حس کردم
اومدم برگردم که دستاشو گذاشت رو چشمام همونطور محکم نگه داشت
باخنده گفتم: چیکار میکنی ته
تهیونگ: هیسسسس فقط هر جا هدایت میکنم بیا عسلم
بعد از ۵ دقیقه وایساد و گفت چشمام باز کنم
باورم نمیشه یه کلبه ساحلی که با ریسه و چراغ تزئین شده بود دو تا درخت کاج تزئین شده کنارش بود یک آبنمای زیبا که با چوب و سنگ مرمر درست شده بود جلوی کلبه واقعا زیبا بود
ا.ت: تهیونگ این خیلی رویایی و زیباست
تهیونگ: وقتی فهمیدم ساحلو دوست داری برات خریدمش توت فرنگی
برگشتم سمتش بغلش کردم رو پنجه پام بلند شدم چونش بوسیدم
..
ادامش اسماته تو کامنتا میزارم
شرط پارت بعد ۲۳۰ تا فالوور و ۵۰ تا لایک
کیموی
شین هه: جرعت یا حقیقت
سارا :حقیقت
شین هه: دیروز داشتیم آشپزی میکردیم یهو حالت بد شد حامله ای؟
سارا: آره ولی به جین نگید می خوام سوپرایز بشه
همه تبریک گفتیم کلی خوشحال شدیم جین بابای خوبی میشه
جیهوپ دوباره چرخوند که به من و یونا افتاد
يونا: جرعت یا حقیقت
از اونجا که شرارت رو تو چشم هاش دیدم و همه از حقیقت زخم خوردن جرعتو انتخاب کردم
يونا: بلند شو برو جلوی شوهرت شیک برو
ا.ت: نه من اینکارو انجام نمیدم
جیهوپ : نمی تونی قبول نکنی
ا.ت: چرا من الهه ماه
بلند شدم رفتم سمت تهیونگ
یه نگاه به عقب انداختم دیدم همه با نیش باز دارند منِ بدبختو نگاه میکنند
ا.ت: بابا و جین هیونگ میتونید یه لحظه اونور رو نگاه کنید
تا اونا برگشتن پشتمو به تهیونگ کردم
خم شدم و شیک رفتم
یهو تهیونگ کمرمو گرفت و کشید سمت خودش
افتادم رو پاش
سرمو تو گردنش مخفی کردم از استرس زیاد خندیدم
تهیونگ کنار گوشم گفت : این حرکات چیه توله
سرمو آوردم بالا به قیافش که متعجب بود نگاه کردم یه نگاه به بقیه داشتن میخندیدند کردم
ا.ت: همش تقصیر یونای شیطان صفته
جرعت و حقیقت بازی میکردیم اون گفت اینکارو کنم
بعد قيافمو كيوت کردم دلش رحم بیاد دعوام نکنه
خندید و گفت : توله حالا لازم بود انقدر قشنگ شیک بزنی کیم کوچولو بیدار بشه شب مسئولیت این شیطون بازی هاتو قبول کن
ا.ت: تهیونگ من خجالت میکشم تو هم بیا
با تهیونگ به سمت بچه ها رفتیم
تهیونگ: یونا زن منو اذیت نکن
یونا: ولی خیلی قیافت باحال شده بود تهیونگ
دوباره همه زدند زیر خنده
تهیونگ: یونا خانم نظرت با کسر حقوق چیه؟
یونا: غلط کردم آقا
من نشستم تهیونگ هم رفت
مامان: دست مریزاد چه شیکی میری مامان جان
شین هه: شاگرد خودمهه
سارا: تهیونگ چه دلی داره بیچاره خیلی خوب خودشو کنترل کرد
ا.ت: بس کنید دیگه بیاید ادامه بازی
جيهوپ چرخوند به یونا و خودش افتاد
يونا: جرعت یا حقیقت
جيهیوپ: حقیقت
جیهوپ: تو چرا پارتنرت رو تا الان پیدا نکردی ؟
جیهوپ: پیدا کردم اما اون منو رد کرد قبل از من با کسی در ارتباط بود
یونا : اوه امیدوارم خدا کس دیگه ای رو برات مقدر کنه
بعد از چند دور بازی خسته شدیم
بلند شدیم بریم بخوابیم
تهیونگ و بابا و جین هنوز داشتن صحبت میکردند
رفتم دستشویی بعد از شستن دست و صورتم به سمت چادر رفتم
زیپ چادرو کشیدم تا لباس عوض کنم
نمیدونم بقیه چطوری تحمل میکنند این سوتینو واقعا احساس خفگی میکنم
سوتین رو باز کردم
ا.ت: اخییییش این شد زندگی
یه تاپ مشکی حریر پوشیدم با یه شلوارک مشکی
وسایل مراقبت پوستیم هم زدم
یه نگاه به خودم تو آینه ی دستی ای که آورده بودم کردم
ا.ت: تهیونگ کُش شدم
بذار یکم نرمش کنم بدنم از گرفتگی در بیاد
5 دقیقه گذشته بود و حرکت اخرم رو داشتم انجام میدادم
زانو هامو جمع کردم تو شکمم و خم شدم به جلو
دستام هم کشیدم
باید ۲ دقیقه همونطور میموندم
صدای باز شدن زیپ اومد از اونجا که فکر میکردم تهیونگ باشه و شیطنتم گل کرده بود بیشتر دستامو کشیدم و باسنم دادم بالا
شین هه: يا خدا باید برم چشمامو با اسید بشورم
وقتی صدای شین هه رو شنیدم سریع پتو رو دور خودم پیچیدم
ا.ت: میکشمت شین هه تو بلد نیستی اعلام حضور کنی شاید یکی لخت بود شاید تو عملیات بودیم شاید تهیونگ...
شین هه: خفه بابا بذار رو بهشتی که دیدم تمرکز کنم ، تهیونگ بود که الان داشتی به فاک میرفتی دوستم ، حالا از این لباس ها و کا*ندوم داری به من بدی امشب میخوام یکم یونگی رو اذیت کنم
ا.ت: فقط یبار دیگه سرت رو مثل گوساله بندازی بیای تو میدونم باتو ، آبی یا لیمویی می خوای؟
شین هه: لیمویی
ا.ت: بیا فقط برو الان تهیونگ میاد
شین هه: مرسی دوست عزیزم خوب کون بده و پا گذاشتم به فرار
ا.ت: شین هههه اگر کونت سالم موند امشب خودم پارش میکنم
چرا تهیونگ نمیاد
یه روبدوشامبر سفید پوشیدم از چادر بیرون اومدم
همه داخل چادر هاشون بودند عجیبه
پس چرا تهیونگ نیست داشتم سمت آتیش خاموش شده میرفتم که بوی تهیونگ رو از پشت سرم حس کردم
اومدم برگردم که دستاشو گذاشت رو چشمام همونطور محکم نگه داشت
باخنده گفتم: چیکار میکنی ته
تهیونگ: هیسسسس فقط هر جا هدایت میکنم بیا عسلم
بعد از ۵ دقیقه وایساد و گفت چشمام باز کنم
باورم نمیشه یه کلبه ساحلی که با ریسه و چراغ تزئین شده بود دو تا درخت کاج تزئین شده کنارش بود یک آبنمای زیبا که با چوب و سنگ مرمر درست شده بود جلوی کلبه واقعا زیبا بود
ا.ت: تهیونگ این خیلی رویایی و زیباست
تهیونگ: وقتی فهمیدم ساحلو دوست داری برات خریدمش توت فرنگی
برگشتم سمتش بغلش کردم رو پنجه پام بلند شدم چونش بوسیدم
..
ادامش اسماته تو کامنتا میزارم
شرط پارت بعد ۲۳۰ تا فالوور و ۵۰ تا لایک
- ۳۴۲
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط