{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

..استاد قرائتی :

..استاد قرائتی :
بچه ام کوچولو بود، از من بیسکویت خواست.گفتم: امروز مى خرم.
وقتى به خانه برگشتم فراموش کرده بودم. بچه دوید جلو و پرسید: بابا بیسکویت کو؟
گفتم: یادم رفت!!!
بچه تازه به زبان آمده بود، گفت: بابا بَده، بابا بَده.
بچه را بغل کردم و گفتم: باباجان! دوستت دارم.
گفت: بیسکویت کو؟
دانستم که دوستى بدون عمل را بچه سه ساله هم قبول ندارد.
چگونه ما میگوئیم خدا و رسول و اهل بیت او را دوست داریم، ولى در عمل کوتاهى میکنیم؟...
چگونه دم از عاشقی مهدی فاطمه و انتظارش میزنیم. در صورتی,که حتی نمی,دونیم چه باید بکنیم
دیدگاه ها (۷)

دختری عاشق پسری بود.پسر اصلا حتی به او نگاه هم نمیکرد.چرا که...

!!!

حسین جان...امتحان کردم ببینم سنگ می فهمد تو را ... ؟از تو گف...

به عشقه رهبرم

از ترمینال مستقیم به بیمارستان رفتم  پدر در بخش مراقبتهای وی...

" تو سرنوشت منی "پارت ۱۰ویو راوی النا ، هلن رو رسوند بیمارس...

برده عمارت جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط