داستانترسناککوتاه

#داستان_ترسناک_کوتاه

#داستان_ترسناک_کوتاه
👻🔪👻🔪👻🔪👻🔪
داستان ترسناک پسر 🔞

•• ‌همسرم دست برنمیداره. سه روزه پسرمون گم شده و دست به دامن تمام پلیس ها و کلانتری ها شده.
•• عکسش رو همه جا پخش کرده و سه روز و سه شبه که نخوابیده. دائم بهش میگم که فایده نداره و اون برای همیشه مارو ترک کرده ولی قبول نمیکنه و همچنان یک لحظه اروم و قرار نداره
تا اینکه روز چهارم با گریه و بغض و ناراحتی قبول کرد که قبول کنه پسرمون برای همیشه گم شده اما روز پنجم در خانه رو زدن

••‌ من رفتم دم در و دیدم دو مامور پلیس با صورت خندان و خوشحال روبروم ایستادن و پسرمون هم روبروی اوناس و با صورت سفید و چشای خمار و نیمه بسته بهم زل زده و هیچی نمیگه..

•• مامور گفت که پسرتون رو توی جنگل وقتی داشت دنبال خونه میگشت پیدا کردیم. اره پسرمون پیدا شد اما قسم میخورم این پسر من نیست. شبا وقتی روی تخت خوابیدم به وضوح میبینم که از دور داره منو تماشا میکنه. نمیخنده، گریه نمیکنه!

•• صورتش، خال روی دستش، حرف زدنش، صداش، راه رفتنش، مدل غذا خوردنش و حتی مدل بازی کردنش عین پسرمه ولی...
•• قسم میخورم این پسر من نیست. چون من خودم کشتمش! خودم جنگل تو خفش کردم بعد خاکش کردم، این نمیتونه پسر من باشه. ازش میترسم. هرکی که هست، شبا نمیتونم بخوابم..:)


❌
دیدگاه ها (۰)

عشقی حقیقی

سناریو قفل آبی

۵٬۶ روز نبودم ، دیگه خودتون ببینید❤بچه ها دیشب ما طبس موندیم...

P27(۳سال بعد)ا/ت مقابل آینه ایستاده بود،کت و شلوار زنانه سفی...

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:12^ مقاومتت برای چیه؟ من مطمئنم که اون ...

امام سید مجتبی خامنه ای :بزودی امریکا دریای عرب هم خالی خواه...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۱۴:جو...

پارت آخر — «میراثِ عشق» 🖤سال‌ها گذشت.خانه‌ای که روزی پر از ص...

سناریو مایکی {جنگل چشمات} پارت دواونشب بود تونشبی که شیسه و...

مهمونی خطرناکپارت=15ویو ات:به جونگ کوک گفتم لباسشو عوض کنه و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط