***
***
### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **پارت ۱۴:
جونگکوک با اون پوزخندِ جذابش جلو اومد و نامجون هم دستش رو درآورد تا مچِ لیسا رو بگیره. ضربانِ قلبم روی هزار بود؛ یعنی بازی همینجا تموم شده بود؟ سهروز آوارگی توی جنگل فقط برای این بود که دوباره برگردیم به قفسِ اونا؟
اما دقیقاً توی همون لحظهی بحرانی، قبل از اینکه دستِ جونگکوک به بازوم برسه، صدای جیغِ لاستیکِ یک ماشینِ اسپرتِ مشکی از بیرونِ مغازه بلند شد!
ماشین طوری ترمز کرد که دود از لاستیکهاش بلند شد. شیشهی ماشین پایین کشیده شد و یک پسر با چهرهای عصبی، موهای بلوند و عینکِ آفتابی سرش رو بیرون آورد و با صدای بلند داد زد:
- «لیسا! ا/ت! سریع سوار شید، قبل از اینکه این عوضیها قورتتون دادن!»
چشمهای لیسا از سرِ تعجب و شوق چهار تا شد:
- «جیمین؟! جیمین خودِتی؟!»
جونگکوک و نامجون یک لحظه شوکه برگشتن سمتِ در. از این غافلگیریِ ناگهانی استفاده کردیم؛ من با تمامِ قدرت یک پاکت آرد رو کوبیدم توی صورتِ نامجون و لیسا هم با آرنج زد تو شکمِ جونگکوک! مثلِ برقگرفتهها دویدیم سمتِ ماشین و در رو باز کردیم و پریدیم داخل.
جیمین پاش رو گذاشت رو پدالِ گاز و ماشین با یک تیراندازیِ نیمهکاره از طرفِ محافظای جونگکوک که تازه به خودشون اومده بودن، از روستا کنده شد و زد به جاده.
توی آینهی وسطِ ماشین، قیافهی عصبانی و خاکیِ جونگکوک رو میدیدم که داشت با خشمِ تمام به ماشین ما نگاه میکرد، اما فاصلهمون هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد تا اینکه کاملاً گم شدن.
نفسم رو با صدای بلندی دادم بیرون، تکیهم رو دادم به صندلی و با دهنی که هنوز نصفش بیسکویت بود، برگشتم سمتِ راننده:
- «وای... پسر تو از کجا پیدات شد؟! نجاتمون دادی!»
لیسا با ذوق پرید و گردنِ جیمین رو بغل کرد:
- «داداشی! باورت نمیشه چقدر بهت نیاز داشتم!»
جیمین خندید، یک دستش رو روی فرمان گذاشت و با اون یکی دستش خواهرش رو هل داد عقب و گفت:
- «سلامتیِ داداشت رو مدیونِ این هستی که گوشیت رو ردیابی کرده بودم، لیسا! وقتی دیدم از قصرِ مافیا زدید بیرون، سریع خودم رو رسوندم اینجا.»
نگاهی به جیمین انداختم و خیالم راحت شد. جیمین، برادرِ لیسا، با اون مهارتِ رانندگی و نقشههای خفنش، ما رو مستقیم رسوند به شهرِ خودمونیمون؛ جایی که توی کوچهها و خیابونهای شلوغش، دیگه هیچکس نمیتونست پمامون رو پیدا کنه.
جونگکوک و نامجون هرچقدر هم که قدرتمند بودن، حالا دیگه ما رو گم کرده بودن... اما این تازه پایانِ فصل اول بود. طوفانِ اصلی هنوز تو راه بود! 😎🔥
***
### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **پارت ۱۴:
جونگکوک با اون پوزخندِ جذابش جلو اومد و نامجون هم دستش رو درآورد تا مچِ لیسا رو بگیره. ضربانِ قلبم روی هزار بود؛ یعنی بازی همینجا تموم شده بود؟ سهروز آوارگی توی جنگل فقط برای این بود که دوباره برگردیم به قفسِ اونا؟
اما دقیقاً توی همون لحظهی بحرانی، قبل از اینکه دستِ جونگکوک به بازوم برسه، صدای جیغِ لاستیکِ یک ماشینِ اسپرتِ مشکی از بیرونِ مغازه بلند شد!
ماشین طوری ترمز کرد که دود از لاستیکهاش بلند شد. شیشهی ماشین پایین کشیده شد و یک پسر با چهرهای عصبی، موهای بلوند و عینکِ آفتابی سرش رو بیرون آورد و با صدای بلند داد زد:
- «لیسا! ا/ت! سریع سوار شید، قبل از اینکه این عوضیها قورتتون دادن!»
چشمهای لیسا از سرِ تعجب و شوق چهار تا شد:
- «جیمین؟! جیمین خودِتی؟!»
جونگکوک و نامجون یک لحظه شوکه برگشتن سمتِ در. از این غافلگیریِ ناگهانی استفاده کردیم؛ من با تمامِ قدرت یک پاکت آرد رو کوبیدم توی صورتِ نامجون و لیسا هم با آرنج زد تو شکمِ جونگکوک! مثلِ برقگرفتهها دویدیم سمتِ ماشین و در رو باز کردیم و پریدیم داخل.
جیمین پاش رو گذاشت رو پدالِ گاز و ماشین با یک تیراندازیِ نیمهکاره از طرفِ محافظای جونگکوک که تازه به خودشون اومده بودن، از روستا کنده شد و زد به جاده.
توی آینهی وسطِ ماشین، قیافهی عصبانی و خاکیِ جونگکوک رو میدیدم که داشت با خشمِ تمام به ماشین ما نگاه میکرد، اما فاصلهمون هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد تا اینکه کاملاً گم شدن.
نفسم رو با صدای بلندی دادم بیرون، تکیهم رو دادم به صندلی و با دهنی که هنوز نصفش بیسکویت بود، برگشتم سمتِ راننده:
- «وای... پسر تو از کجا پیدات شد؟! نجاتمون دادی!»
لیسا با ذوق پرید و گردنِ جیمین رو بغل کرد:
- «داداشی! باورت نمیشه چقدر بهت نیاز داشتم!»
جیمین خندید، یک دستش رو روی فرمان گذاشت و با اون یکی دستش خواهرش رو هل داد عقب و گفت:
- «سلامتیِ داداشت رو مدیونِ این هستی که گوشیت رو ردیابی کرده بودم، لیسا! وقتی دیدم از قصرِ مافیا زدید بیرون، سریع خودم رو رسوندم اینجا.»
نگاهی به جیمین انداختم و خیالم راحت شد. جیمین، برادرِ لیسا، با اون مهارتِ رانندگی و نقشههای خفنش، ما رو مستقیم رسوند به شهرِ خودمونیمون؛ جایی که توی کوچهها و خیابونهای شلوغش، دیگه هیچکس نمیتونست پمامون رو پیدا کنه.
جونگکوک و نامجون هرچقدر هم که قدرتمند بودن، حالا دیگه ما رو گم کرده بودن... اما این تازه پایانِ فصل اول بود. طوفانِ اصلی هنوز تو راه بود! 😎🔥
***
- ۹۸
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط