دلبر رئیس
P¹:
شبی سرد و آرام بود.
حلال ماه، به صورت نیمه اما زیبا و درخشان در آسمان شب به همراه ستاره ها می درخشید.
دختر( ا.ت) روی نیمکت پارک نشسته بود و با چشم های گریان، متورم و خسته اش به ماه خیره شده بود. چند روزی بود که عادتش گریه و زاری بابت مشکلاتش بود.
مگر یک دختر ۲۰ ساله چقدر تحمل سختی در زندگی اش را داشت؟ افکارش در هم تنیده بود از مشکلات این روزهایش تا آرزو های بزرگش.
ناگهان صدای قدم هایی آرام، او را به خودش آورد :
*سلام ا.ت!
دختر سرش را چرخاند.
چهره ی دوست صمیمی اش را دید. اشک های چشمانش را با دستش پاک کرد و گفت:
+سلام لانا! فکر نمیکردم این وقت شب بیای اینجا!
دختر با اعتراض گفت:
*یاااا دستت درد نکنه! تو منو اینطوری شناختی؟
+من فقط مطمئن نبودم که تو الان بیای پیشم!
*حالا که اومدم! بگو ببینم چی شده که چشم های قشنگتو به گریه انداختی؟
+.......خب راستش جونگ به ( همسرش)......
وقتی این کلمات را به زبان آورد دوباره اشک در چشمانش فوران کرد.
*یاااا منو خبر کردی که بازم بشینی و گریه کنی؟ زود باش بگو ببینم چی شده؟ برای جونگ به اتفاقی افتاده؟
ا.ت سرش را تکان داد و گفت:
+آره....... یادته گفتم که تازگیا توی شرکتی به عنوان منشی استخدام شده؟
*اوهوم
+ برادر رئیس اون شرکت رو کشته! الان انداختنش زندان.
ولی باور کن عمدی اینکارو نکرده!
سپس با صدای بلند زیر گریه میزند. لانا با تعجب و وحشت جواب میدهد:
*ا.ت ! چی داری میگی؟ تو مطمئنی؟
دختر سری تکان میدهد و به گریه ادامه میدهد . سپس لانا، ا.ت را در آغوش میگیرد و سردرگم میگوید:
*من خیلی خیلی متاسفم ا.ت! نمیدونم میتونم برات چیکار کنم ولی تو میتونی تا هر وقت که بخوای توی بغلم گریه کنی تا خالی بشی!
میتونی سعی کنی رضایت خانواده شو بگیری.
دختر هم او را بغل میکند و با غم فراوانی که در صدا و چهره اش دیده میشود میگوید:
+چجوری؟ من همین الان از شرکتش برگشتم. سعی کردم رضایت برادر ناتنیش رو بگیرم ولی اون رضایت نمیده .
فلش بک به دو ساعت پیش:
دختر با گریه و التماس به پای پسر افتاد:
+التماست میکنم رضایت بدی! قسم میخورم اون قتل عمدی نبود. شوهر من.... فقط برای دفاع از خودش برادر شما رو هل داد.
سه روز بود که التماس آقای پارک را میکرد اما مثل اینکه او هر روز سرسخت تر و بی رحم تر از روز قبل میشد. مرد داشت او را در همان وضع رها میکرد که دختر قوی تر دوباره ادامه داد:
+``آقای پارک لطفا رضایت بدین.....من بدون جونگ به کسیو ندارم! ``
آقای پارک صبر کرد.
با کفش چرمی نوک تیزش که اکنون زیر فک دختر گذاشته بود ، صورت دختر را بالا آورد و با تحقیر به صورت دختر خیره شد.
هیچ اثری از اندوه مرگ برادرش در صورتش بخصوص چشمانش دیده نمیشد. بالاخره بعد از کمی نگاه تحقیر آمیز روی زانو هایش نشست و خیره در چشمان دختر گفت:
_``شوهر تو یه قاتله! من رضایت نمیدم... اون سزاوار مرگه!``
پیج زاپاس : @Aramesh.army
از سری نوشته های مانِلی.
ادامه در پارت بعد. شرط؟
۷۵ لایک
۱۰۰ کامنت ( دقت کنید، نفری ۱۰ تا)
۵ باز نشر
کمتر از ۱۰ تا کامنت بزارید، حذف میشه. پس برای نظم کامنت ها ۱۰ تا بزارین.
شبی سرد و آرام بود.
حلال ماه، به صورت نیمه اما زیبا و درخشان در آسمان شب به همراه ستاره ها می درخشید.
دختر( ا.ت) روی نیمکت پارک نشسته بود و با چشم های گریان، متورم و خسته اش به ماه خیره شده بود. چند روزی بود که عادتش گریه و زاری بابت مشکلاتش بود.
مگر یک دختر ۲۰ ساله چقدر تحمل سختی در زندگی اش را داشت؟ افکارش در هم تنیده بود از مشکلات این روزهایش تا آرزو های بزرگش.
ناگهان صدای قدم هایی آرام، او را به خودش آورد :
*سلام ا.ت!
دختر سرش را چرخاند.
چهره ی دوست صمیمی اش را دید. اشک های چشمانش را با دستش پاک کرد و گفت:
+سلام لانا! فکر نمیکردم این وقت شب بیای اینجا!
دختر با اعتراض گفت:
*یاااا دستت درد نکنه! تو منو اینطوری شناختی؟
+من فقط مطمئن نبودم که تو الان بیای پیشم!
*حالا که اومدم! بگو ببینم چی شده که چشم های قشنگتو به گریه انداختی؟
+.......خب راستش جونگ به ( همسرش)......
وقتی این کلمات را به زبان آورد دوباره اشک در چشمانش فوران کرد.
*یاااا منو خبر کردی که بازم بشینی و گریه کنی؟ زود باش بگو ببینم چی شده؟ برای جونگ به اتفاقی افتاده؟
ا.ت سرش را تکان داد و گفت:
+آره....... یادته گفتم که تازگیا توی شرکتی به عنوان منشی استخدام شده؟
*اوهوم
+ برادر رئیس اون شرکت رو کشته! الان انداختنش زندان.
ولی باور کن عمدی اینکارو نکرده!
سپس با صدای بلند زیر گریه میزند. لانا با تعجب و وحشت جواب میدهد:
*ا.ت ! چی داری میگی؟ تو مطمئنی؟
دختر سری تکان میدهد و به گریه ادامه میدهد . سپس لانا، ا.ت را در آغوش میگیرد و سردرگم میگوید:
*من خیلی خیلی متاسفم ا.ت! نمیدونم میتونم برات چیکار کنم ولی تو میتونی تا هر وقت که بخوای توی بغلم گریه کنی تا خالی بشی!
میتونی سعی کنی رضایت خانواده شو بگیری.
دختر هم او را بغل میکند و با غم فراوانی که در صدا و چهره اش دیده میشود میگوید:
+چجوری؟ من همین الان از شرکتش برگشتم. سعی کردم رضایت برادر ناتنیش رو بگیرم ولی اون رضایت نمیده .
فلش بک به دو ساعت پیش:
دختر با گریه و التماس به پای پسر افتاد:
+التماست میکنم رضایت بدی! قسم میخورم اون قتل عمدی نبود. شوهر من.... فقط برای دفاع از خودش برادر شما رو هل داد.
سه روز بود که التماس آقای پارک را میکرد اما مثل اینکه او هر روز سرسخت تر و بی رحم تر از روز قبل میشد. مرد داشت او را در همان وضع رها میکرد که دختر قوی تر دوباره ادامه داد:
+``آقای پارک لطفا رضایت بدین.....من بدون جونگ به کسیو ندارم! ``
آقای پارک صبر کرد.
با کفش چرمی نوک تیزش که اکنون زیر فک دختر گذاشته بود ، صورت دختر را بالا آورد و با تحقیر به صورت دختر خیره شد.
هیچ اثری از اندوه مرگ برادرش در صورتش بخصوص چشمانش دیده نمیشد. بالاخره بعد از کمی نگاه تحقیر آمیز روی زانو هایش نشست و خیره در چشمان دختر گفت:
_``شوهر تو یه قاتله! من رضایت نمیدم... اون سزاوار مرگه!``
پیج زاپاس : @Aramesh.army
از سری نوشته های مانِلی.
ادامه در پارت بعد. شرط؟
۷۵ لایک
۱۰۰ کامنت ( دقت کنید، نفری ۱۰ تا)
۵ باز نشر
کمتر از ۱۰ تا کامنت بزارید، حذف میشه. پس برای نظم کامنت ها ۱۰ تا بزارین.
- ۴.۶k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط