قسمت ۲۶— «پیام سوم» 🖤
قسمت ۲۶— «پیام سوم» 🖤
ات به صفحه گوشی خیره مانده بود.
«پدرت زنده است.»
قلبش تند میزد.
قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، پیام سوم رسید.
«اگر میخواهی پیدایش کنی، به جونگکوک نگو.»
ات سریع صفحه را خاموش کرد.
اما دیر شده بود.
جونگکوک که چند قدم جلوتر ایستاده بود، برگشت.
— چی شد؟
— هیچی.
نگاه جونگکوک سرد شد.
— گوشیات رو بده.
ات گوشی را پشت سرش برد.
— چرا؟
— ات.
— گفتم چیزی نیست.
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
— وقتی کسی میگه «هیچی»، معمولاً دقیقاً یه چیزی هست.
ات اخم کرد.
— شاید نمیخوام بهت بگم.
جونگکوک نزدیکتر آمد.
— پس حداقل بهم بگو چه کسی پیام داده.
— ناشناسه.
— متنش؟
ات سکوت کرد.
جونگکوک فهمید.
— درباره پدرت بود؟
ات سرش را بالا آورد.
برای چند ثانیه هیچکدام حرف نزدند.
بعد ات گفت:
— نوشته پدرم زندهست.
چهره جونگکوک کاملاً بیحرکت ماند.
ات منتظر واکنشش بود.
اما جونگکوک فقط پرسید:
— چیز دیگهای؟
— آره.
— چی؟
ات مستقیم در چشمهایش نگاه کرد.
— نوشته تو نمیخوای ما پیداش کنیم.
سکوت.
جونگکوک حتی پلک هم نزد.
ات آرام گفت:
— خب؟
جونگکوک برگشت سمت پنجره.
— دروغ میگه.
— از کجا مطمئنی؟
— چون کسی که واقعاً میخواست پدرت رو پیدا نکنی، هیچوقت اینقدر راحت بهت نمیگفت که زندهست.
ات کمی فکر کرد.
— پس شاید میخواد منو به جایی بکشونه.
جونگکوک:
— دقیقاً.
ات به گوشی نگاه کرد.
— ولی یه چیز دیگه هم هست.
— چی؟
ات پیام را دوباره باز کرد.
— نوشته «اگر میخواهی پیدایش کنی...»
جونگکوک فوراً پرسید:
— ادامهاش؟
ات خواند:
«به خانه قدیمی برو.»
جونگکوک برای اولین بار اخم کرد.
— نه.
— چرا؟
— چون دقیقاً میدونه تو اونجا میری.
ات با عصبانیت گفت:
— پس چی کار کنم؟ بشینم اینجا و صبر کنم؟
جونگکوک:
— آره.
— محاله.
— ات.
— من پنج ساله هیچ جوابی درباره پدرم ندارم!
صدایش بالا رفت.
— هر بار هم که یه سرنخ پیدا میشه، یکی میاد و میگه «صبر کن»!
جونگکوک چیزی نگفت.
ات ادامه داد:
— این بار خودم میرم.
جونگکوک آرام گفت:
— تنها نمیری.
ات مکث کرد.
— یعنی؟
جونگکوک کت مشکیاش را برداشت.
— منم میام.
ات با تعجب نگاهش کرد.
— ولی پیام گفته بهت نگم.
جونگکوک:
— دقیقاً به همین دلیل میام.
---
چند دقیقه بعد، هر دو از ساختمان خارج شدند.
پارکینگ تقریباً خالی بود.
اما چیزی عجیب وجود داشت.
همان ماشین مشکی.
همان ماشینی که چند روز بود اطراف شرکت دیده میشد.
این بار موتور روشن بود.
جونگکوک ایستاد.
ات آرام گفت:
— خودشونه؟
جونگکوک جواب نداد.
فقط دستش را بالا آورد.
دو نفر از افرادش از انتهای پارکینگ ظاهر شدند.
جونگکوک کوتاه گفت:
— ماشین رو تعقیب کنید.
یکی از آنها پرسید:
— و شما؟
جونگکوک نگاهش را به ماشین دوخت.
— ما مسیر دیگهای میریم.
ات متوجه شد.
— میخوای بذاری فکر کنن دنبالشون نیومدیم؟
جونگکوک:
— آره.
ات لبخند کوچکی زد.
— برای یه آدم خیلی سرد، نقشههات بد نیست.
جونگکوک بدون نگاه کردن به او گفت:
— تعریف بود؟
— نه.
— خوبه.
ات:
— چرا؟
— چون به تعریف عادت ندارم.
---
یک ساعت بعد، ماشین جلوی خانه قدیمی ایستاد.
خانه سالها بود متروکه به نظر میرسید.
در ورودی نیمهباز بود.
ات آرام پیاده شد.
— در بازه...
جونگکوک جلوتر رفت.
— پشت سر من.
داخل خانه تاریک بود.
گرد و خاک روی وسایل نشسته بود.
اما یک چیز عجیب بود.
روی میز وسط اتاق...
یک فنجان چای تازه.
ات با تعجب گفت:
— اینجا کسی بوده.
جونگکوک فنجان را لمس نکرد.
فقط اطرافش را نگاه کرد.
روی دیوار، یک عکس قدیمی دیده میشد.
ات نزدیک رفت.
عکس پدرش بود.
اما کنار او...
جونگکوک جوانتر ایستاده بود.
ات آرام گفت:
— شما دوتا همدیگه رو میشناختید...
جونگکوک چیزی نگفت.
ات برگشت سمتش.
— نه فقط میشناختید.
چشمهایش روی عکس ثابت ماند.
— شما با هم کار میکردید.
جونگکوک آهسته گفت:
— یه زمانی.
ناگهان صدایی از طبقه بالا آمد.
تق.
هر دو سرشان را بالا گرفتند.
جونگکوک فوراً گفت:
— اینجا بمون.
ات:
— نه.
جونگکوک نگاه تندی به او انداخت.
— این یکی رو جدی میگم.
صدای قدمی از طبقه بالا آمد.
بعد یک صدای مردانه:
— بالاخره اومدی، جونگکوک.
جونگکوک کاملاً بیحرکت شد.
ات زیر لب گفت:
— کیه؟
صدای مرد دوباره آمد:
— پنج سال گذشت...
و بعد:
«فکر کردی هنوز نمیفهمم پدر ات کجاست؟»
ات نفسش را حبس کرد.
جونگکوک سرش را بالا گرفت.
— سونگهو...
صدای خنده کوتاهی از طبقه بالا آمد.
— بالاخره فهمیدی.
و چراغهای خانه ناگهان روشن شدند.
حمایتت🎀
شرط پارت بعد
۲۶ لایک
۱۵ کامنت
۱۰ بازنشر
بای بای🎀✨️
ات به صفحه گوشی خیره مانده بود.
«پدرت زنده است.»
قلبش تند میزد.
قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، پیام سوم رسید.
«اگر میخواهی پیدایش کنی، به جونگکوک نگو.»
ات سریع صفحه را خاموش کرد.
اما دیر شده بود.
جونگکوک که چند قدم جلوتر ایستاده بود، برگشت.
— چی شد؟
— هیچی.
نگاه جونگکوک سرد شد.
— گوشیات رو بده.
ات گوشی را پشت سرش برد.
— چرا؟
— ات.
— گفتم چیزی نیست.
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
— وقتی کسی میگه «هیچی»، معمولاً دقیقاً یه چیزی هست.
ات اخم کرد.
— شاید نمیخوام بهت بگم.
جونگکوک نزدیکتر آمد.
— پس حداقل بهم بگو چه کسی پیام داده.
— ناشناسه.
— متنش؟
ات سکوت کرد.
جونگکوک فهمید.
— درباره پدرت بود؟
ات سرش را بالا آورد.
برای چند ثانیه هیچکدام حرف نزدند.
بعد ات گفت:
— نوشته پدرم زندهست.
چهره جونگکوک کاملاً بیحرکت ماند.
ات منتظر واکنشش بود.
اما جونگکوک فقط پرسید:
— چیز دیگهای؟
— آره.
— چی؟
ات مستقیم در چشمهایش نگاه کرد.
— نوشته تو نمیخوای ما پیداش کنیم.
سکوت.
جونگکوک حتی پلک هم نزد.
ات آرام گفت:
— خب؟
جونگکوک برگشت سمت پنجره.
— دروغ میگه.
— از کجا مطمئنی؟
— چون کسی که واقعاً میخواست پدرت رو پیدا نکنی، هیچوقت اینقدر راحت بهت نمیگفت که زندهست.
ات کمی فکر کرد.
— پس شاید میخواد منو به جایی بکشونه.
جونگکوک:
— دقیقاً.
ات به گوشی نگاه کرد.
— ولی یه چیز دیگه هم هست.
— چی؟
ات پیام را دوباره باز کرد.
— نوشته «اگر میخواهی پیدایش کنی...»
جونگکوک فوراً پرسید:
— ادامهاش؟
ات خواند:
«به خانه قدیمی برو.»
جونگکوک برای اولین بار اخم کرد.
— نه.
— چرا؟
— چون دقیقاً میدونه تو اونجا میری.
ات با عصبانیت گفت:
— پس چی کار کنم؟ بشینم اینجا و صبر کنم؟
جونگکوک:
— آره.
— محاله.
— ات.
— من پنج ساله هیچ جوابی درباره پدرم ندارم!
صدایش بالا رفت.
— هر بار هم که یه سرنخ پیدا میشه، یکی میاد و میگه «صبر کن»!
جونگکوک چیزی نگفت.
ات ادامه داد:
— این بار خودم میرم.
جونگکوک آرام گفت:
— تنها نمیری.
ات مکث کرد.
— یعنی؟
جونگکوک کت مشکیاش را برداشت.
— منم میام.
ات با تعجب نگاهش کرد.
— ولی پیام گفته بهت نگم.
جونگکوک:
— دقیقاً به همین دلیل میام.
---
چند دقیقه بعد، هر دو از ساختمان خارج شدند.
پارکینگ تقریباً خالی بود.
اما چیزی عجیب وجود داشت.
همان ماشین مشکی.
همان ماشینی که چند روز بود اطراف شرکت دیده میشد.
این بار موتور روشن بود.
جونگکوک ایستاد.
ات آرام گفت:
— خودشونه؟
جونگکوک جواب نداد.
فقط دستش را بالا آورد.
دو نفر از افرادش از انتهای پارکینگ ظاهر شدند.
جونگکوک کوتاه گفت:
— ماشین رو تعقیب کنید.
یکی از آنها پرسید:
— و شما؟
جونگکوک نگاهش را به ماشین دوخت.
— ما مسیر دیگهای میریم.
ات متوجه شد.
— میخوای بذاری فکر کنن دنبالشون نیومدیم؟
جونگکوک:
— آره.
ات لبخند کوچکی زد.
— برای یه آدم خیلی سرد، نقشههات بد نیست.
جونگکوک بدون نگاه کردن به او گفت:
— تعریف بود؟
— نه.
— خوبه.
ات:
— چرا؟
— چون به تعریف عادت ندارم.
---
یک ساعت بعد، ماشین جلوی خانه قدیمی ایستاد.
خانه سالها بود متروکه به نظر میرسید.
در ورودی نیمهباز بود.
ات آرام پیاده شد.
— در بازه...
جونگکوک جلوتر رفت.
— پشت سر من.
داخل خانه تاریک بود.
گرد و خاک روی وسایل نشسته بود.
اما یک چیز عجیب بود.
روی میز وسط اتاق...
یک فنجان چای تازه.
ات با تعجب گفت:
— اینجا کسی بوده.
جونگکوک فنجان را لمس نکرد.
فقط اطرافش را نگاه کرد.
روی دیوار، یک عکس قدیمی دیده میشد.
ات نزدیک رفت.
عکس پدرش بود.
اما کنار او...
جونگکوک جوانتر ایستاده بود.
ات آرام گفت:
— شما دوتا همدیگه رو میشناختید...
جونگکوک چیزی نگفت.
ات برگشت سمتش.
— نه فقط میشناختید.
چشمهایش روی عکس ثابت ماند.
— شما با هم کار میکردید.
جونگکوک آهسته گفت:
— یه زمانی.
ناگهان صدایی از طبقه بالا آمد.
تق.
هر دو سرشان را بالا گرفتند.
جونگکوک فوراً گفت:
— اینجا بمون.
ات:
— نه.
جونگکوک نگاه تندی به او انداخت.
— این یکی رو جدی میگم.
صدای قدمی از طبقه بالا آمد.
بعد یک صدای مردانه:
— بالاخره اومدی، جونگکوک.
جونگکوک کاملاً بیحرکت شد.
ات زیر لب گفت:
— کیه؟
صدای مرد دوباره آمد:
— پنج سال گذشت...
و بعد:
«فکر کردی هنوز نمیفهمم پدر ات کجاست؟»
ات نفسش را حبس کرد.
جونگکوک سرش را بالا گرفت.
— سونگهو...
صدای خنده کوتاهی از طبقه بالا آمد.
— بالاخره فهمیدی.
و چراغهای خانه ناگهان روشن شدند.
حمایتت🎀
شرط پارت بعد
۲۶ لایک
۱۵ کامنت
۱۰ بازنشر
بای بای🎀✨️
- ۱.۲k
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط