(debt (part 2

راھروی پشتی تاریک بود.
بوی چوب قدیمی و عطر گران قیمت در ھوا پیچیده بود.
جونگکوک چراغ کوچکی روشن کرد.
روی دیوار، تابلوھای نقاشی گرانقیمت قرار داشت.
یکی از اعضای گروه سوت آرامی زد.
ـ «فکر کنم اگه فقط ھمین تابلوھا رو ببریم، دیگه لازم نیست
گاوصندوق رو باز کنیم. »
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «خفه شو و کارتو بکن. »
آنھا از راھرو عبور کردند.
در اتاق کار صاحب خانه بسته بود.
طبق نقشه، گاوصندوق ھمان جا قرار داشت.
جونگکوک دستش را روی دستگیره گذاشت.
اما ھمان لحظه صدایی از داخل آمد.
صدای مردی مسن.
ـ« بالاخره اومدی. »
ھمه خشکشـان زد.
جونگکوک آرام برگشت.
ـ «چی؟»
یکی از اعضای گروه زمزمه کرد:
ـ «گفت بالاخره اومدی. »
جونگکوک دستش را روی جیبش گذاشت.
ـ «شاید فھمیده. »
در ناگھان باز شد.
صاحب خانه پشت آن ایستاده بود.
اما تنھا نبود.
دو محافظ مسلح پشت سرش قرار داشتند.
جونگکوک عقب رفت.
ـ «لعنتی... »
یکی از محافظ ھا اسلحه اش را بالا آورد.
در ھمان لحظه چراغ ھا خاموش شدند.
صدای شلیک در خانه پیچید.
بنگ!
اما گلوله به جونگکوک نخورد.
محافظ اول روی زمین افتاد.
محافظ دوم برگشت.
ـ «کی—»
صدای شلیک دوم.
او ھم افتاد.
سکوت.
صاحب خانه با وحشت به تاریکی نگاه کرد.
ـ« تو... »
مردی از انتھای راھرو بیرون آمد..
اسلحه در دستش بود.
چھره اش ھیچ احساسی نداشت.صاحب خانه عقب رفت.
ـ «تو کی ھستی؟»
مرد جواب نداد.
فقط اسلحه را بالا آورد.
جونگکوک که ھنوز پشت دیوار پنھان شده بود، با چشمھای باز
به او خیره شد.
این مرد...
جزو نقشه آنھا نبود.
بنگ!
صاحب خانه روی زمین افتاد.
ھمه چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.
دوست جونگکوک فریاد زد:
ـ «فرار کنید! »
ھمه به سمت در دویدند.
جونگکوک ھم حرکت کرد.
اما صدای دیگری از طبقه بالا آمد.
صدای جیغ.
ـ «بابا! »
دختر کوچک صاحب خانه از پله ھا پایین آمده بود.
چند ثانیه به بدن پدرش نگاه کرد.
بعد چشمھایش به جونگکوک و بقیه افتاد.
ترس تمام صورتش را پوشاند.
جونگکوک خشکش زد.
ـ «صبر کن... »
نگاه جونکوک به گوشیه توی دست دختر افتاد.
و تیر خلاص ان صدای پشت خط بود.
ـ «تقریبا خودمو رسوندیم برای امنیت خودتون یکجا پناه بگیرید
و مخفی شوید ... »
جونگکوک به سمتش دوید.
ـ «نه! »
اما دختر در را باز کرد و به سمت حیاط فرار کرد.
صدای فریادش در عمارت پیچید.
دوستش فریاد زد:
ـ «جونگکوک! بیا! »
جونگکوک برگشت.
اما دیر شده بود.
صدای آژیر از دور شنیده شد.
جونگکوک به سمت پنجره رفت.
چراغ ھای آبی و قرمز از پشت درختان دیده میشدند.
ـ «گوه توش... »
یکی از اعضای گروه از در پشتی فرار کرد.
دیگری ھم پشت سرش رفت..
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲)

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑ویو جونگکوکصدای آلارم کل ساختمان رو بر...

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟔ویدئو شروع شد.تصویر تاریک بود؛ انگار د...

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗ᴘᴀʀᴛ 47[راوی]جمعه با...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وسوم 𓆪 🖤🥀پله‌ها یکی‌یکی زیر پای اسما و یو...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت چهاردهم 𓆪جیمین چند ثانیه به پیام خیره ...

🥀 ملکهٔ هفت گناه𓆩 پارت ۱: برخورد اتفاقی 𓆪✍🏻 Rose_Writerساعت ...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_38فصل شانزدهم |...

partماشین مشکی جلوی انبار قدیمی توقف کرد.کلارا از ماشین پیاد...

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط