باران و برف

باران و برف

باران و برف
گاهی در شهر ما
قصه ی غمناک کوتاهی ست:
زنی پنجره ی کوچک خانه اش را
به روی کوچه باز می کند
و تمام دلش را ، همپای آسمان
می گرید

#نورااا_سادات
#کافه_هنر
#کافه_برفی
#کافه_عشق
#کافه_زندگی
#مازندران
#گیلان
#بانو_گلدشتی
#موسیقی
#کپی_ممنوع
دیدگاه ها (۲۹)

🔸در انتظار بارانم؛نه برای خیس شدنِ خیابان،برای آن لحظه‌ایکه ...

😘❤️💔😘پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، ...

🌱پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، پیش ...

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

🥀 قسمت هفتم آخرین حرف فاطمه...گوشی رو به فاطمه دادن...دس...

از فاطمیه می‌توان قصه ای ساخت به نام : تنهایے علے ‘:)💔یازهــ...

پارت ۴۵ — جایی دور از همهصبح هنوز کامل روشن نشده بود که کالس...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

اهل کاشانم روزگارم بد نیست ...

خط‌های خاکستری روی نیمکتشخصیت‌ها:جونگ‌کوک (۱۷ ساله): دونده‌ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط