در جست و جوی عشق
P 3:
دخترک به مادرش( ملکه ی اعظم) گفت:
مادر.... شنیدم که صحبت های مهمی با من دارین .چه موضوعی هست که میخواین بهم بگین؟
ملکه در پاسخش گفت:
-آره دخترم. میدونی که در این سن باید ازدواج کنی! درسته؟
دخترک گفت:
-بله.... اما بنظرتون نظر من مهم نیست؟
مادرش جواب داد:
-البته که مهمه اما، دیگه داره دیر میشه باید دست بجنبونی. الان بیست روز هم گذشته و طبق رسم های ما باید تا الان این موضوع رو تمومش میکردی.
دخترک گفت:
-اما مادر.. من از هیچکدوم از افرادی که تا الان ملاقات کردم، خوشم نیومده.
ملکه گفت:
-خب زیادم علاقه مهم نیست. اکثر علاقه ها در دوران بعد از ازدواج حاصل میشن. مثل عشق من و پدرت.
دخترک خواست مخالف کند:
-اما....
که مادرش حرفش را قطع کرد :
-نظرت در مورد پسر امپراطور ژاپن چیه؟ کنجی آشیکاگا؟ (بچه این صرفا فیکه و حتی همه ی اسم ها خیالیه )
دخترک اخمی آنی کرد و کاملا مخالفت کرد:
-نه! مامان من از اون متنفرم خیلی پسر خودخواه ، مغرور و هولیه! ازش متنفرم.
اما نه تنها ملکه بلکه پادشاه و ملکه ی مادر هم همینقدر از ازدواج او با کیم یوجین موافق بودند که میخواستند آن دو باهم به زور ازدواج کنند.
به هر حال با ازدواج دخترک و کنجی این دو کشور بعد از مدت ها باهم متحد میشدند.
ملکه پاسخ دخترک را داد:
-اما اون ها بیشتر از سه بار درخواست کردند که با اون پسر ازدواج کنی و این کاملا به نفع ماست.
من یه فرصت دیگه بهت میدم اگه تا یه هفته ی دیگه تونستی کسی رو به عنوان همسر خودت انتخاب کنی که کاملا در شأن ما باشه. اون وقت دیگه مجبور نیستی که با اون ازدواج کنی.
دخترک قبول کرد:
-بسیار خب سعی خودمو میکنم.
...........
در واقع دخترک سعی در بیرون انداختن ازدواج با کیم یوجین از سر خاندانش بود . او بخاطر اینکه اینکار را انجام ندهد حاضر بود هر کاری را بکند و حتی اگر با این کار جانش به خطر بیوفتد..
................
دو روز از آن گفت و گوی بانوی داستان او با مادرش گذشته بود و فقط پنج روز به عنوان فرصت برایش باقی مانده بود.
مشغول قدم زدن در باغ امارت بود و همینطور به این قضیه فکر میکرد. هنوز هیچ کس را انتخاب نکرده بود.
خیلی ها برای دخترک حاضر بودند که حتی جان خود را فدا کنند خیلی پا پیش گذاشته بودند تا دخترک را به عنوان همسر خود برگزینند. اما دخترک به هر کدام از آن ها جواب رد داده بود اما این سری دیگه به اختیار او نبود باید سریع شخص مورد نظر خود را بر میگزید.
واقعیت این بود که دخترک آنقدر زیبا، مهربون، طناز و البته کمی شیطون و سر به هوا بود که گویی نمیشد هیچ ایرادی از او گرفت و هر کسی از خدایش بود تا حتی با او همکلام شود.
اما چه میشد اگر بالاخره دخترک مردی مورد علاقه اش را ملاقات میکرد و با او ازدواج میکرد؟
ادامه در پارت بعد. شرط؟ ۳۴ لایک_۳۹ کامنت
دخترک به مادرش( ملکه ی اعظم) گفت:
مادر.... شنیدم که صحبت های مهمی با من دارین .چه موضوعی هست که میخواین بهم بگین؟
ملکه در پاسخش گفت:
-آره دخترم. میدونی که در این سن باید ازدواج کنی! درسته؟
دخترک گفت:
-بله.... اما بنظرتون نظر من مهم نیست؟
مادرش جواب داد:
-البته که مهمه اما، دیگه داره دیر میشه باید دست بجنبونی. الان بیست روز هم گذشته و طبق رسم های ما باید تا الان این موضوع رو تمومش میکردی.
دخترک گفت:
-اما مادر.. من از هیچکدوم از افرادی که تا الان ملاقات کردم، خوشم نیومده.
ملکه گفت:
-خب زیادم علاقه مهم نیست. اکثر علاقه ها در دوران بعد از ازدواج حاصل میشن. مثل عشق من و پدرت.
دخترک خواست مخالف کند:
-اما....
که مادرش حرفش را قطع کرد :
-نظرت در مورد پسر امپراطور ژاپن چیه؟ کنجی آشیکاگا؟ (بچه این صرفا فیکه و حتی همه ی اسم ها خیالیه )
دخترک اخمی آنی کرد و کاملا مخالفت کرد:
-نه! مامان من از اون متنفرم خیلی پسر خودخواه ، مغرور و هولیه! ازش متنفرم.
اما نه تنها ملکه بلکه پادشاه و ملکه ی مادر هم همینقدر از ازدواج او با کیم یوجین موافق بودند که میخواستند آن دو باهم به زور ازدواج کنند.
به هر حال با ازدواج دخترک و کنجی این دو کشور بعد از مدت ها باهم متحد میشدند.
ملکه پاسخ دخترک را داد:
-اما اون ها بیشتر از سه بار درخواست کردند که با اون پسر ازدواج کنی و این کاملا به نفع ماست.
من یه فرصت دیگه بهت میدم اگه تا یه هفته ی دیگه تونستی کسی رو به عنوان همسر خودت انتخاب کنی که کاملا در شأن ما باشه. اون وقت دیگه مجبور نیستی که با اون ازدواج کنی.
دخترک قبول کرد:
-بسیار خب سعی خودمو میکنم.
...........
در واقع دخترک سعی در بیرون انداختن ازدواج با کیم یوجین از سر خاندانش بود . او بخاطر اینکه اینکار را انجام ندهد حاضر بود هر کاری را بکند و حتی اگر با این کار جانش به خطر بیوفتد..
................
دو روز از آن گفت و گوی بانوی داستان او با مادرش گذشته بود و فقط پنج روز به عنوان فرصت برایش باقی مانده بود.
مشغول قدم زدن در باغ امارت بود و همینطور به این قضیه فکر میکرد. هنوز هیچ کس را انتخاب نکرده بود.
خیلی ها برای دخترک حاضر بودند که حتی جان خود را فدا کنند خیلی پا پیش گذاشته بودند تا دخترک را به عنوان همسر خود برگزینند. اما دخترک به هر کدام از آن ها جواب رد داده بود اما این سری دیگه به اختیار او نبود باید سریع شخص مورد نظر خود را بر میگزید.
واقعیت این بود که دخترک آنقدر زیبا، مهربون، طناز و البته کمی شیطون و سر به هوا بود که گویی نمیشد هیچ ایرادی از او گرفت و هر کسی از خدایش بود تا حتی با او همکلام شود.
اما چه میشد اگر بالاخره دخترک مردی مورد علاقه اش را ملاقات میکرد و با او ازدواج میکرد؟
ادامه در پارت بعد. شرط؟ ۳۴ لایک_۳۹ کامنت
- ۲۸.۶k
- ۱۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط