پارت چهارم!!! در لایو کوکمین چه ها گذشت!!!
اول یه چیزی بگم خیلی فکر میکنم که شاید این همه زیاد میزارم ترجمه رو خیلیاتون حوصلتون نکشه بخونید اصلا چرا میزارم الکی ولی بعد فکر میکنم شاید خیلیاتونم دوست داشته باشید بخونید پس میزارم نظرتونو بگید که دوست دارید بزارم یا نه...
اسلاید ۱: 🐰: نمیدونم دیگه در مورد چی حرف بزنم. در مورد کیک حرف بزنم؟ میوه های روش؟
🐰🐥: 😂🤣😂🤣😂🤣😂
اسلاید ۲ رو میدونم گذاشتم ولی خب: جیمین خروپف جونگکوک رو توصیف میکنه:
🐥: من با دستای بالا خوابیده بودم و تو خواب یه صدایی شنیدم. بیدار شدم — دیدم جونگکوک کنارم داره خروپف میکنه. منم گرفتم صورتشو کردم تو بالشت، صورتشم خیلی نزدیک من بود.
🐰: احتمالاً فقط میخواستم بهت بچسبم😂😂
🐰: اره خلاصه ولی جیمین هیونگ تو ارتش بیشتر از من سختی کشید. اون بهترین بود. هیچ کاری نبود که نتونه انجام بده.
🐥: خودتم کارت سخت بود. تابستونا که زیاد آشپزی میکرد، همیشه دور و برش پر از مگس بود. اگه تو اتاق ۷ نفر بودیم، فقط اون مگس داشت.
🐰: نمیدونم قضیه چی بودا دنبال من همیشه یکی دو تا مگس میاومدن هرجا میرفتم
🐥🐰: 😂🤣😂🤣
🐰: ما خیلی چیزا اونجا یاد گرفتیم، حتی خودمون هم متوجه نشدیم.
🐥: شاید برای بعضیا بیمعنی به نظر بیاد، ولی لحظات واقعا مهم زیادی بود، ما خیلی چیزا یاد گرفتیم، و من همیشه درسهایی که از سربازا گرفتم رو به یاد خواهم داشت.
🐰: حتی الان هم کسایی هستن که سخت کار میکنن — ما اونا رو کنار خودمون دیدیم.
🐰: ما مضطرب نیستیم، فقط الان یه کم گیج شدیم.
🐥: درسته، بیاین سعی کنیم کامنتا رو بخونیم.
🐰: هعی، چشمام ضعیف تر شده.
*کامنتا رو میخونن*
🐥: این شمارنده بینندههاست؟ درسته؟ وای، ۸ میلیون نفر دارن ما رو میبینن.
🐥: *کامنت میخونه* "جونگکوکا، حتی نمیتونی تصور کنی چقدر دلم برات تنگ شده بود! تو جونمو نجات دادی!"
🐰: من جونتو نجات دادم؟... ...چی باید جواب بدم؟ *😭* خب... ممنون واقعا..
🐰: نمیدونم دیگه در مورد چی حرف بزنم. این کیکه، اینم میوه. گفتن این تزئینات روی کیکم خوردنیه.
پارت ۵ او بزارم به نظرتون؟؟🙂↔️🙄 زیادی زیاد نمیشه؟؟
https://wisgoon.com/p/DQSUN735T5/
https://wisgoon.com/p/A2YYV3QBXF/
https://wisgoon.com/p/XYX8M7KP90/
اسلاید ۱: 🐰: نمیدونم دیگه در مورد چی حرف بزنم. در مورد کیک حرف بزنم؟ میوه های روش؟
🐰🐥: 😂🤣😂🤣😂🤣😂
اسلاید ۲ رو میدونم گذاشتم ولی خب: جیمین خروپف جونگکوک رو توصیف میکنه:
🐥: من با دستای بالا خوابیده بودم و تو خواب یه صدایی شنیدم. بیدار شدم — دیدم جونگکوک کنارم داره خروپف میکنه. منم گرفتم صورتشو کردم تو بالشت، صورتشم خیلی نزدیک من بود.
🐰: احتمالاً فقط میخواستم بهت بچسبم😂😂
🐰: اره خلاصه ولی جیمین هیونگ تو ارتش بیشتر از من سختی کشید. اون بهترین بود. هیچ کاری نبود که نتونه انجام بده.
🐥: خودتم کارت سخت بود. تابستونا که زیاد آشپزی میکرد، همیشه دور و برش پر از مگس بود. اگه تو اتاق ۷ نفر بودیم، فقط اون مگس داشت.
🐰: نمیدونم قضیه چی بودا دنبال من همیشه یکی دو تا مگس میاومدن هرجا میرفتم
🐥🐰: 😂🤣😂🤣
🐰: ما خیلی چیزا اونجا یاد گرفتیم، حتی خودمون هم متوجه نشدیم.
🐥: شاید برای بعضیا بیمعنی به نظر بیاد، ولی لحظات واقعا مهم زیادی بود، ما خیلی چیزا یاد گرفتیم، و من همیشه درسهایی که از سربازا گرفتم رو به یاد خواهم داشت.
🐰: حتی الان هم کسایی هستن که سخت کار میکنن — ما اونا رو کنار خودمون دیدیم.
🐰: ما مضطرب نیستیم، فقط الان یه کم گیج شدیم.
🐥: درسته، بیاین سعی کنیم کامنتا رو بخونیم.
🐰: هعی، چشمام ضعیف تر شده.
*کامنتا رو میخونن*
🐥: این شمارنده بینندههاست؟ درسته؟ وای، ۸ میلیون نفر دارن ما رو میبینن.
🐥: *کامنت میخونه* "جونگکوکا، حتی نمیتونی تصور کنی چقدر دلم برات تنگ شده بود! تو جونمو نجات دادی!"
🐰: من جونتو نجات دادم؟... ...چی باید جواب بدم؟ *😭* خب... ممنون واقعا..
🐰: نمیدونم دیگه در مورد چی حرف بزنم. این کیکه، اینم میوه. گفتن این تزئینات روی کیکم خوردنیه.
پارت ۵ او بزارم به نظرتون؟؟🙂↔️🙄 زیادی زیاد نمیشه؟؟
https://wisgoon.com/p/DQSUN735T5/
https://wisgoon.com/p/A2YYV3QBXF/
https://wisgoon.com/p/XYX8M7KP90/
- ۱۷.۶k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط