my favorite drug88
ویو لارا
نمیدونم چم شده.. چرا دارم هرکاری میکنم که ازم نخواد که برم؟
با اینکه قبلا روزش شماری میکردم که زودتر فردا برسه و من دیگه نبینمش.
اون بو،،سه...اونم منو بو،،سید بهم گفت عاشقتم..
ولی ازم میخواد که برم،من نمیخوام برم اینو به چه زبونی بهش بگم؟
رفت سمت کمد و یه تیشرت برداشت و درحالی که داشت میرفت سمت در گفت:
-امشب.. از اتاق بیرون نیا
ایندفعه مثل روزای قبل با تهدید و خشم بهم این جمله رو نگفت،گفتم:
-میخوای بری سراغ اون مرد درسته؟
جواب نداد و رفت بیرون ولی در رو قفل نکرد..ایش واقعا نمیفهمم چشه،تا وقتی اعتراف نکرده بود که خوب بود الان اینطوری میکنه... نمیفهمم چشه؟
معلومه که می فهمم،من همین الان سر این موضوع ترسو و ضعیف خطابش کردم..
به صورت نمایشی خواستم خودم رو پرت کنم پایین،ظهر با اینکه گفت برگردم خونه بی توجه به حرفش یوری رو تعقیب کردم و جلوی اسلحش وایستادم..
گوشی رو توی صورتش قطع کردم،الان که باید برم لج کردم که دوست دارم و اوه..فکر کن با کاری که امشب میخوام بکنم دیگه میزنه به سیم اخر.
۳۰مین صبر کردم و رفتم توی گوشی،پیامای تهدید اون اشغال رو باز کردم و از اول خوندم..
اون موقع ها،و حتی ظهری فکر میکردم همه ی این تهدید ها پوچ و تو خالی ان..
چون تا الان کار خاصی نکرده بود به غیر از اون شب عروسی،دیگه باید تمومش کنم..
جئون خیلی چیز هارو نمیدونه.. باید خودم هم برم پیش اون کسی که میخواست منو بکشه..
رفتم سمت کمد و یه کت مشکی کوتاه در اوردم چون بیرون خیلی سرد بود..
رفتم سمت تخت و بالشت جونگ کوک رو بالا پایین کردم.. عجیبه،چیزی توش نبود.. آخه همیشه زیرش اسلحه بود.
بیخیال بالشت شدم و کل اتاق رو گشتم،مگه روزای اول همه جای این اتاق رو اسلحه مسلحه جاساز نکرده بود؟الان حتی یدونه چاقو هم نیست.
موهامو بالا بستم و در رو باز کردم که ارارا رو جلوی در دیدم یهو چشماش در از اشک شد،مشکوک نگاش کردم:
-چرا داری گریه میک..
یهو محکم بغلم کرد و گفت:
-جونگ کوک.. اون نزدیک بود منو بکشه
گفتم:
-خب این برای منی که توی یک روز سه بار مرگ رو دور زدن عا... وایسا ببینم تو چی گفتی؟!
شروع کرد همه چیز رو تعریف کردن..از اون موقعی که جونگ کوک جلوی همه روش اسلحه کشید تا زمانی که رفت سراغ یوری..گفتم:
-الان منظورت اینه که امکان داره بلایی سر یوری در اورده باشه؟
شونه هاش رو به معنی نمیدونم بالا برد،نفس کلافه ای کشیدم و گفتم:
-ببین جونگ کوک رفته سراغ اون مرد،به نظرت کجا میتونن باشن؟
صدای لونا رو پشت سرم شنیدم:
-من میدونم کجان،تهیونگ هم رفت باهاشون.
یهو از جام پریدم و پشتمو نگاه کردم:
-عو،،ضی زهرم ترکید
نمیدونم چم شده.. چرا دارم هرکاری میکنم که ازم نخواد که برم؟
با اینکه قبلا روزش شماری میکردم که زودتر فردا برسه و من دیگه نبینمش.
اون بو،،سه...اونم منو بو،،سید بهم گفت عاشقتم..
ولی ازم میخواد که برم،من نمیخوام برم اینو به چه زبونی بهش بگم؟
رفت سمت کمد و یه تیشرت برداشت و درحالی که داشت میرفت سمت در گفت:
-امشب.. از اتاق بیرون نیا
ایندفعه مثل روزای قبل با تهدید و خشم بهم این جمله رو نگفت،گفتم:
-میخوای بری سراغ اون مرد درسته؟
جواب نداد و رفت بیرون ولی در رو قفل نکرد..ایش واقعا نمیفهمم چشه،تا وقتی اعتراف نکرده بود که خوب بود الان اینطوری میکنه... نمیفهمم چشه؟
معلومه که می فهمم،من همین الان سر این موضوع ترسو و ضعیف خطابش کردم..
به صورت نمایشی خواستم خودم رو پرت کنم پایین،ظهر با اینکه گفت برگردم خونه بی توجه به حرفش یوری رو تعقیب کردم و جلوی اسلحش وایستادم..
گوشی رو توی صورتش قطع کردم،الان که باید برم لج کردم که دوست دارم و اوه..فکر کن با کاری که امشب میخوام بکنم دیگه میزنه به سیم اخر.
۳۰مین صبر کردم و رفتم توی گوشی،پیامای تهدید اون اشغال رو باز کردم و از اول خوندم..
اون موقع ها،و حتی ظهری فکر میکردم همه ی این تهدید ها پوچ و تو خالی ان..
چون تا الان کار خاصی نکرده بود به غیر از اون شب عروسی،دیگه باید تمومش کنم..
جئون خیلی چیز هارو نمیدونه.. باید خودم هم برم پیش اون کسی که میخواست منو بکشه..
رفتم سمت کمد و یه کت مشکی کوتاه در اوردم چون بیرون خیلی سرد بود..
رفتم سمت تخت و بالشت جونگ کوک رو بالا پایین کردم.. عجیبه،چیزی توش نبود.. آخه همیشه زیرش اسلحه بود.
بیخیال بالشت شدم و کل اتاق رو گشتم،مگه روزای اول همه جای این اتاق رو اسلحه مسلحه جاساز نکرده بود؟الان حتی یدونه چاقو هم نیست.
موهامو بالا بستم و در رو باز کردم که ارارا رو جلوی در دیدم یهو چشماش در از اشک شد،مشکوک نگاش کردم:
-چرا داری گریه میک..
یهو محکم بغلم کرد و گفت:
-جونگ کوک.. اون نزدیک بود منو بکشه
گفتم:
-خب این برای منی که توی یک روز سه بار مرگ رو دور زدن عا... وایسا ببینم تو چی گفتی؟!
شروع کرد همه چیز رو تعریف کردن..از اون موقعی که جونگ کوک جلوی همه روش اسلحه کشید تا زمانی که رفت سراغ یوری..گفتم:
-الان منظورت اینه که امکان داره بلایی سر یوری در اورده باشه؟
شونه هاش رو به معنی نمیدونم بالا برد،نفس کلافه ای کشیدم و گفتم:
-ببین جونگ کوک رفته سراغ اون مرد،به نظرت کجا میتونن باشن؟
صدای لونا رو پشت سرم شنیدم:
-من میدونم کجان،تهیونگ هم رفت باهاشون.
یهو از جام پریدم و پشتمو نگاه کردم:
-عو،،ضی زهرم ترکید
- ۲۹.۷k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط